پارت هفتم: «در تاریکیِ گلوله‌ها»

پارت هفتم: «در تاریکیِ گلوله‌ها»
با قطع شدن ناگهانی برق، تاریکی مطلق بر سالن مجلل سایه انداخت. جیغ و فریاد مهمانان بلند شد و صدای به‌هم‌خوردن لیوان‌ها و صندلی‌ها در فضا پیچید. در این میان، خونسردی شوگا لحظه‌ای هم به هم نریخت. در کسری از ثانیه، دستش دور کمر آندیا حلقه شد و او را به سمت ستون سنگی محکمی کشید تا از خط سیر گلوله‌های احتمالی دور نگه دارد.

«تکون نخور، آندیا.»
صدای بم و آرام شوگا در تاریکی، مانند لنگری محکم در میان این طوفان بود. آندیا با وجود تمام مهارت‌هایش به عنوان یک تک‌تیرانداز و جاسوس، در آن لحظه تمام تمرکزش روی گرمای دست و تنفس نزدیک شوگا بود. قلبش تندتر از همیشه می‌زد؛ نه از ترس مرگ، بلکه از نزدیکی خطرناکی که داشت تمام حصارهای ذهنش را ویران می‌کرد.

«نور اضطراری عمارت قطع شده… این یک حمله کاملاً برنامه‌ریزی‌شده‌ست. دارن سیستم امنیتی رو از کار می‌ندازن تا کسی نتونه فرار کنه!»
صدای شلیک اولین گلوله، سکوت تاریکی را پاره کرد. گلوله به لوستر بالای سرشان خورد و خرده‌های شیشه مثل باران روی زمین ریخت. در همان لحظه، شوگا کلت مشکی‌رنگش را از غلاف بیرون کشید، ضامن آن را با صدایی خشک و مطمئن کشید و در تاریکی خیره شد.

«اونا فکر کردن توی تاریکی می‌تونن پنهان بشن. ولی نمی‌دونن من خودم خالق این تاریکی‌ام.»
شوگا بدون اینکه لحظه‌ای تردید کند، با یک دست آندیا را پشت خود نگه داشت و با دست دیگر، با دقت و خونسردی به سمت نقطه‌ای از بالکن تاریک سالن شلیک کرد. صدای افتادن جسمی سنگین از بالای بالکن، خبر از هدفگیری بی‌نقص او داد.

آندیا که حالا به قاب کامپیوتر کوچک مچ‌بندش دسترسی پیدا کرده بود، سریع کلیدها را لمس کرد و زمزمه کرد:

«بذار کمکت کنم… فایروال دوربین‌های حرارتی رو دور زدم. الآن روی مچ‌بندت موقعیت دقیق مهاجم‌ها رو می‌فرستم.»
صفحه‌ی کوچک مچ‌بند آندیا روشن شد و نقشه‌ی حرارتی سالن را نشان داد. شوگا با یک نگاه، جایگاه سه نفر از مهاجمان را در گوشه و کنار سالن تشخیص داد. لبخند سردی روی لب‌هایش نشست.

«حالا بازی مال ماست.»
در چند ثانیه‌ی بعد، صدای شلیک‌های پی‌درپی شوگا در سالن طنین‌انداز شد. تک‌تیراندازهای دشمن یکی پس از دیگری خنثی شدند. پیش از اینکه کسی بتواند واکنشی نشان دهد، ژنراتور اضطراری روشن شد و نور ملایمی دوباره سالن را روشن کرد. دود باروت در هوا معلق بود و چند محافظ در گوشه و کنار افتاده بودند، اما شوگا و آندیا سالم و استوار کنار هم ایستاده بودند.

آندیا نفس عمیقی کشید و با نگاهی آمیخته به تحسین و هیجان به شوگا نگاه کرد:

«وای… اعتراف می‌کنم، شوگا… شوت‌زدنت دست‌کم به اندازه کدهای من دقیق و مرگباره!»
شوگا کلتش را غلاف کرد، نگاهی به او انداخت و دستش را آرام روی شانه‌ی او گذاشت. صدای آرامش در گوشش پیچید:

«گفتم که… هیچ سایه‌ای جرات نداره به تو نزدیک بشه.»
اما پیش از اینکه نفس راحتی بکشند، روی مچ‌بند آندیا پیامی هشداردهنده با رنگ قرمز تند چشمک زد: فایل رمزگذاری‌شده‌ای از پایگاه اصلی کلاغ‌های سیاه به صورت خودکار در حال ارسال به یک سرور ناشناس بود؛ فایلی که تمام اسرار و پناهگاه‌های شوگا را لو می‌داد!
دیدگاه ها (۱)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p85«آشپزخونه هر روز از اینجا سبزی می‌بره...

پارت ۲۵یک شب روی بالکن هتل ایستاده بودیم.جونگکوک از پشت سر ب...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **فصل دوم - ...

دختر و پارتی

اخرین بازمانده

چند پارتی بازی ممنوع

سایه‌های کلاغپارت سی‌وچهارم | گلوله‌ای برای عشقشلیک!زمان انگ...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۳: صد...

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ³شب بود. عمارت ساکت‌تر ا...

### 👁️ پارت سوم: تالار سایه‌هاماشین رو خاموش کردم. سکوتِ سنگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط