𝓜𝔂 𝓣𝓪𝓽𝓽𝓸 𝓐𝓻𝓽𝓲𝓼𝓽 ²[𝓹𝓪𝓻𝓽 ⁴]
𝓜𝔂 𝓣𝓪𝓽𝓽𝓸 𝓐𝓻𝓽𝓲𝓼𝓽 ²[𝓹𝓪𝓻𝓽 ⁴]
*کوک ویو*
بالاخره بعد از مدتی که توی راه بودم به خونه رسیدم و رفتم تو خونه. لباسامو عوض کردم و شامم رو خوردم و بعد از اینکه کارام تموم شد، به سمت اتاقم رفتم. واقعا دیگه نمیتونم تحمل کنم، فردا میرم پیشش و باهاش حرف میزنم. ساعت ۱۰:۴۵ دقیقهی شب بود، روی تخت رفتم و دراز کشیدم و خوابیدم، توی خوابم ا/ت رو دیدم و فقط بهش زل زدم، خیلی وقت بود که چهرهی ماهش رو ندیده بود. ولی اون، توی خواب بهم گفت "کص*کش عوضی"، آخه کی به شوهرش میگه "کص*کش عوضی"؟
تا خواستم چیزی بگم که از وسطای حرفم از خواب پریدم. (هارو: امیدوارم متوجه شده باشید... کوک و ا/ت هردوشون همزمان یه خواب مشترک از خودشون دیدن و کنترل خواب رو خودشون به دست گرفتن.)
ساعت نزدیکای ۶ صبح بود، ای خداااااااا، چرا نمیتونم حرفمو کامل کنم؟ خدایاااااا، با من دشمنی داری؟ مشکل داری؟ خار این زندگی رو گای*یدم.
با دستام صورتمو پوشاندم و آهی از روی ناامیدی کشیدم و بالاخره گشا*دی رو کنار گذاشتم و از روی تخت بلند شدم و آماده شدم که برم کافه تا ببینمش. باید همین الان، قبل از اینکه کافه کامل شروع بشه ببینمش و باهاش صحبت کنم. سوئیچ ماشین و گوشیم رو از روی میز برداشتم و اول از اتاقم و بعدش از عمارتم بیرون رفتم. سوار ماشین شدم و به سمت کافه حرکت کردم. ساعت ۶:۳۰ دقیقه بود. توی راه چشمم به یه دختره افتاد... راه رفتنش شبیه... عههههه... این که ا/ته. بهش نزدیک شدم وقتی کنارش رسیدم ماشین رو آروم روندم و بوق زدم تا متوجه من بشه. حدودا چند باری بوق زدم، اصلا تو دنیای خودش بود که با صدای بوق پنجم از جا پرید و برگشت و با داد گفت:
+ای عوضی خو بیا برو دیگهههه... هااا؟ توووو؟ (با داد)
انگار از دیدن من تعجب کرده بود، فکرشو نمیکرد منو اینجا ببینه. وایستاد و با تعجب بهم نگاه کرد و منم سریع پام رو روی ترمز گذاشتم و ماشین رو نگه داشتم.
-سوار شو.
بدون اینکه چیزی بگه به راهش ادامه داد، چرا انقد ایگنورم میکنه؟ همزمان با قدم هاش، پام رو آروم روی گاز فشار دادم و ماشین رو آروم به حرکت در آوردم.
-ا/ت انقد ایگنورم نکن...
همینجوری راه میرفت و بهم اهمیت نمیداد، انگار اصلا وجود نداشتم.
-ا/ت... ا/ت عزیزم!!
+به من نگو عزیزم...
-خب باشه... عشقم سوار شو!
+به من نگو عشقم... اصن دیگه با من حرف نزن عوضی (با عصبانیت)
-ا/ت لطفا سوار شو.
+...
کلافه شده بودم، چرا انقد لجبازه؟ دیگه داشتم واقعا عصبانی میشدم.
-ا/ت سوار شو!
+به من دستور نده!
-گفتم. سوار. شو (با قاطعیت)
متوجه شدم که به حرفم گوش نمیده و به راهش ادامه میدم، اعصابم خورد شده بود، پام رو محکم روی ترمز کوبیدم و از ماشین پیاده شدم و به سمتش رفتم، رو به روش وایستادم و مچ دستش رو گرفتم و خواستم بکشونمش سمت ماشین ولی...
*ا/ت ویو*
وقتی دستمو گرفت، سریع دستم رو از توی دستش بیرون کشیدم و خواستم به راهم ادامه بدم که احساس کردن روی هوا معلق شدم. منو انداخته بود روی کولش و با دستاش پاهام رو گرفته بود، باورم نمیشد داره اینکار رو میکنه. از یه طرف خوشحال بودم و از یه طرفی عصبی.
+منو بزار پایین!.
داشتم پاهامو روی هوا تکون میدادم و همزمان دستام زو مشت کردم و محکم به پشتش ضربه میزدم اما انگار اصلا دردش نمیگرفت.
-انقد وول نخور کوچولو!
در ماشینو باز کرد و منو انداخت روی صندلی عقب ماشین، بهش نگاه کردم که در ماشینو بست و به سمت صندلی راننده رفت و در رو باز کرد و سوار شد و بعدش در ماشین رو بست. دستم رو سمت دستگیره بردم تا باز کنم تا از ماشین برم بیرون که یهو کوک در ماشینو قفل کرد. کلافه شدم و نمیدونستم میخواد چیکار کنه و فقط بهش نگاه کردم و میخواستم ببینم که میخواد چیکار کنه. با صدای بلند هووفی کشیدم و دست به سینه نشستم و از پنجره به بیرون نگاه کردم که متوجه شدم، از کافه گذشت.
+چرا کافه رو رد کردی؟ نگه دار؟
جواب سوالمو نداد و به راهش ادامه داد. خواستم چیزی بگم که یهو گوشیم زنگ خورد.
امیدوارم که خوشتون بیاد قشنگام... شرمنده بابت دیر گذاشتن پست... دوستون داره😘
بدرود🫡
شرط:
𝕷𝖎𝖐𝖊𝖘:𝟐𝟓
𝕮𝖔𝖒𝖒𝖊𝖓𝖙𝖘:𝟐𝟓
*کوک ویو*
بالاخره بعد از مدتی که توی راه بودم به خونه رسیدم و رفتم تو خونه. لباسامو عوض کردم و شامم رو خوردم و بعد از اینکه کارام تموم شد، به سمت اتاقم رفتم. واقعا دیگه نمیتونم تحمل کنم، فردا میرم پیشش و باهاش حرف میزنم. ساعت ۱۰:۴۵ دقیقهی شب بود، روی تخت رفتم و دراز کشیدم و خوابیدم، توی خوابم ا/ت رو دیدم و فقط بهش زل زدم، خیلی وقت بود که چهرهی ماهش رو ندیده بود. ولی اون، توی خواب بهم گفت "کص*کش عوضی"، آخه کی به شوهرش میگه "کص*کش عوضی"؟
تا خواستم چیزی بگم که از وسطای حرفم از خواب پریدم. (هارو: امیدوارم متوجه شده باشید... کوک و ا/ت هردوشون همزمان یه خواب مشترک از خودشون دیدن و کنترل خواب رو خودشون به دست گرفتن.)
ساعت نزدیکای ۶ صبح بود، ای خداااااااا، چرا نمیتونم حرفمو کامل کنم؟ خدایاااااا، با من دشمنی داری؟ مشکل داری؟ خار این زندگی رو گای*یدم.
با دستام صورتمو پوشاندم و آهی از روی ناامیدی کشیدم و بالاخره گشا*دی رو کنار گذاشتم و از روی تخت بلند شدم و آماده شدم که برم کافه تا ببینمش. باید همین الان، قبل از اینکه کافه کامل شروع بشه ببینمش و باهاش صحبت کنم. سوئیچ ماشین و گوشیم رو از روی میز برداشتم و اول از اتاقم و بعدش از عمارتم بیرون رفتم. سوار ماشین شدم و به سمت کافه حرکت کردم. ساعت ۶:۳۰ دقیقه بود. توی راه چشمم به یه دختره افتاد... راه رفتنش شبیه... عههههه... این که ا/ته. بهش نزدیک شدم وقتی کنارش رسیدم ماشین رو آروم روندم و بوق زدم تا متوجه من بشه. حدودا چند باری بوق زدم، اصلا تو دنیای خودش بود که با صدای بوق پنجم از جا پرید و برگشت و با داد گفت:
+ای عوضی خو بیا برو دیگهههه... هااا؟ توووو؟ (با داد)
انگار از دیدن من تعجب کرده بود، فکرشو نمیکرد منو اینجا ببینه. وایستاد و با تعجب بهم نگاه کرد و منم سریع پام رو روی ترمز گذاشتم و ماشین رو نگه داشتم.
-سوار شو.
بدون اینکه چیزی بگه به راهش ادامه داد، چرا انقد ایگنورم میکنه؟ همزمان با قدم هاش، پام رو آروم روی گاز فشار دادم و ماشین رو آروم به حرکت در آوردم.
-ا/ت انقد ایگنورم نکن...
همینجوری راه میرفت و بهم اهمیت نمیداد، انگار اصلا وجود نداشتم.
-ا/ت... ا/ت عزیزم!!
+به من نگو عزیزم...
-خب باشه... عشقم سوار شو!
+به من نگو عشقم... اصن دیگه با من حرف نزن عوضی (با عصبانیت)
-ا/ت لطفا سوار شو.
+...
کلافه شده بودم، چرا انقد لجبازه؟ دیگه داشتم واقعا عصبانی میشدم.
-ا/ت سوار شو!
+به من دستور نده!
-گفتم. سوار. شو (با قاطعیت)
متوجه شدم که به حرفم گوش نمیده و به راهش ادامه میدم، اعصابم خورد شده بود، پام رو محکم روی ترمز کوبیدم و از ماشین پیاده شدم و به سمتش رفتم، رو به روش وایستادم و مچ دستش رو گرفتم و خواستم بکشونمش سمت ماشین ولی...
*ا/ت ویو*
وقتی دستمو گرفت، سریع دستم رو از توی دستش بیرون کشیدم و خواستم به راهم ادامه بدم که احساس کردن روی هوا معلق شدم. منو انداخته بود روی کولش و با دستاش پاهام رو گرفته بود، باورم نمیشد داره اینکار رو میکنه. از یه طرف خوشحال بودم و از یه طرفی عصبی.
+منو بزار پایین!.
داشتم پاهامو روی هوا تکون میدادم و همزمان دستام زو مشت کردم و محکم به پشتش ضربه میزدم اما انگار اصلا دردش نمیگرفت.
-انقد وول نخور کوچولو!
در ماشینو باز کرد و منو انداخت روی صندلی عقب ماشین، بهش نگاه کردم که در ماشینو بست و به سمت صندلی راننده رفت و در رو باز کرد و سوار شد و بعدش در ماشین رو بست. دستم رو سمت دستگیره بردم تا باز کنم تا از ماشین برم بیرون که یهو کوک در ماشینو قفل کرد. کلافه شدم و نمیدونستم میخواد چیکار کنه و فقط بهش نگاه کردم و میخواستم ببینم که میخواد چیکار کنه. با صدای بلند هووفی کشیدم و دست به سینه نشستم و از پنجره به بیرون نگاه کردم که متوجه شدم، از کافه گذشت.
+چرا کافه رو رد کردی؟ نگه دار؟
جواب سوالمو نداد و به راهش ادامه داد. خواستم چیزی بگم که یهو گوشیم زنگ خورد.
امیدوارم که خوشتون بیاد قشنگام... شرمنده بابت دیر گذاشتن پست... دوستون داره😘
بدرود🫡
شرط:
𝕷𝖎𝖐𝖊𝖘:𝟐𝟓
𝕮𝖔𝖒𝖒𝖊𝖓𝖙𝖘:𝟐𝟓
- ۱۱۳.۰k
- ۰۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط