ملکه روس * پارت ۸ *
سری تکون دادم با لرزش از صندلی بلند شدم داشتم با پای خودم به جهنم خونین میرفتم امیر ی نگاهی بهم کرد و دستی به موهاش کشید
امیر = تخم . سگ مگه نگفتم به چیزی فکر نکن این چه سروضعی داری
سکوت کردم دستمو گرفت کشید من رو با خودش برد از فرودگاه بیرون اومدیم به سمت هتل رفتیم سرمای مسکو واقعا وحشتناک بود به هتل که رسیدیم ی اتاق گرفت و سریع خودمو روی تخت انداختم
امیر = امشب قراره سرگئی رو ببینی
شوکه شدم نمیدونستم چیکار کنم
= چرا امشب ؟ من حالم خوب نیست
امیر = چون اون حر.و.می امشب وقت داده اگه امشب رفتم که رفتم وگرنه دیگه حاضر نیست من رو ببینه
= من حالم اصلا خوب نیست بهم نگاه کن وحشت کردم
امیر = خب اینجوری بهتره سرگئی شکار ترسیده بیشتر دوست داره
= اون ی روانیه
امیر خندید = میدونم میدونم
چیزی نگفتم فقط وحشتم بیشتر میشد استرسی که داشتم هر لحظه بیشتر میشد تموم بدنم یخ زده بود معده م درد داشت
امیر = من میرم بیرون ی کاری دارم انجام بیرون نرو فرار هم نکن اینجا روسیه اس جایی بلد نیستی گیر آدم های اینجا بیوفتی خیلی خوب پا.ره . میشی. فهمیدی ؟
= آره بخدا فهمیدم
بدون اینکه چیزی بگه از اتاق بیرون رفت بازم حالت تهوع شروع شد به سمت دسشویی رفتم و استفراغ کردم
با لباس هام رفتم زیر دوش آبگرم رفتم نشستم کف حموم همونجا شروع کردم به گریه کردن چند ساعت توی حموم بودم بی رمق با ی حوله بیرون اومدم امیر هنوز نیومده بود ی هودی و شلوار جین پوشیدم و چند بار آب سرد به صورتم زدم که پوف چشم هام کم بشه گریه دیگه فایده نداشت فقط باید وقتی میرسیدم پیش سرگئی اونجا خود. کشی میکردم همین .
پنجره اتاق رو باز کردم هوای سرد مسکو به صورتم خورد حس خوبی داشت برف میبارید زمین پوشیده از برف بود جای زیبایی بود اما واسه من جهنم بود که فقط احتیاج به بنزین داشت که شعله هاش بیشتر منو بسوزونه زمان به سرعت گذشت ساعت ۸ شب امیر هنوز نیومده بود با خودم گفتم اگه بلایی سرش اومده باشه من باید اینجا چیکار کنم که یهو امیر وارد اتاق شد خیلی خوشحال بود
امیر = هی کجایی
= اینجام . چی شده ؟
امیر = سرگئی میخواد ما رو ببینه
=الان میخواد ببینه . یعنی اینجاس ؟
امیر = نه میخوایم بریم عمارت سرگئی
= چی ؟ عمارت ؟
امیر = حاضر شو زود باش باید ساعت ۱۰ اونجا باشیم . ی ماشین میفرسته دنبالمون
سری تکون دادم سعی میکردم به چیزی فکر نکنم دستی به موهام کشیدم و کلاه هودیم رو سرم گذاشتم
افسرده بودم حجوم افکارم اجازه نمیداد به چیزی دیگه فکر کنم ......
امیر = تخم . سگ مگه نگفتم به چیزی فکر نکن این چه سروضعی داری
سکوت کردم دستمو گرفت کشید من رو با خودش برد از فرودگاه بیرون اومدیم به سمت هتل رفتیم سرمای مسکو واقعا وحشتناک بود به هتل که رسیدیم ی اتاق گرفت و سریع خودمو روی تخت انداختم
امیر = امشب قراره سرگئی رو ببینی
شوکه شدم نمیدونستم چیکار کنم
= چرا امشب ؟ من حالم خوب نیست
امیر = چون اون حر.و.می امشب وقت داده اگه امشب رفتم که رفتم وگرنه دیگه حاضر نیست من رو ببینه
= من حالم اصلا خوب نیست بهم نگاه کن وحشت کردم
امیر = خب اینجوری بهتره سرگئی شکار ترسیده بیشتر دوست داره
= اون ی روانیه
امیر خندید = میدونم میدونم
چیزی نگفتم فقط وحشتم بیشتر میشد استرسی که داشتم هر لحظه بیشتر میشد تموم بدنم یخ زده بود معده م درد داشت
امیر = من میرم بیرون ی کاری دارم انجام بیرون نرو فرار هم نکن اینجا روسیه اس جایی بلد نیستی گیر آدم های اینجا بیوفتی خیلی خوب پا.ره . میشی. فهمیدی ؟
= آره بخدا فهمیدم
بدون اینکه چیزی بگه از اتاق بیرون رفت بازم حالت تهوع شروع شد به سمت دسشویی رفتم و استفراغ کردم
با لباس هام رفتم زیر دوش آبگرم رفتم نشستم کف حموم همونجا شروع کردم به گریه کردن چند ساعت توی حموم بودم بی رمق با ی حوله بیرون اومدم امیر هنوز نیومده بود ی هودی و شلوار جین پوشیدم و چند بار آب سرد به صورتم زدم که پوف چشم هام کم بشه گریه دیگه فایده نداشت فقط باید وقتی میرسیدم پیش سرگئی اونجا خود. کشی میکردم همین .
پنجره اتاق رو باز کردم هوای سرد مسکو به صورتم خورد حس خوبی داشت برف میبارید زمین پوشیده از برف بود جای زیبایی بود اما واسه من جهنم بود که فقط احتیاج به بنزین داشت که شعله هاش بیشتر منو بسوزونه زمان به سرعت گذشت ساعت ۸ شب امیر هنوز نیومده بود با خودم گفتم اگه بلایی سرش اومده باشه من باید اینجا چیکار کنم که یهو امیر وارد اتاق شد خیلی خوشحال بود
امیر = هی کجایی
= اینجام . چی شده ؟
امیر = سرگئی میخواد ما رو ببینه
=الان میخواد ببینه . یعنی اینجاس ؟
امیر = نه میخوایم بریم عمارت سرگئی
= چی ؟ عمارت ؟
امیر = حاضر شو زود باش باید ساعت ۱۰ اونجا باشیم . ی ماشین میفرسته دنبالمون
سری تکون دادم سعی میکردم به چیزی فکر نکنم دستی به موهام کشیدم و کلاه هودیم رو سرم گذاشتم
افسرده بودم حجوم افکارم اجازه نمیداد به چیزی دیگه فکر کنم ......
- ۴.۹k
- ۰۸ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط