رمان *قانون خشونت*
"..The Law of Violence.. "
(.....Part ⁴....)
[فلشبک_پنچ سال پیش_ادامه بحث درانبار]
پرانپریا هنوز به در خیره بود که صدای مین یوان دوباره بلند شد
از این به بعد، هر کسی که وارد زندگیت میشه یا به راز داره.. یا یه قبر.
*
[از زبان مین یوان]**
«فکر میکنی پرانپریا، دنیای من پر از آدمهاییه که یا ماشه میکشن یا دستبند میزنن؟ نه. این سادهلوحانهترین دیدگاهیه که میتونی داشته باشی. مارکو ساتو؟ اون فقط یه سگِ شکاریِ زنجیرشدهست که بویِ عدالتِ دروغینش کلِ شهر رو برداشته. اون برای من یه تهدید نیست، یه زنگولولهست که خبر از حضورِ دشمن میده. اما پارک هیون-وو... اون فرق میکنه.
من از کودکیِ پارک خبر دارم. اون توی خانوادهای بزرگ نشد که عشق رو یاد بگیره؛ اون توی محیطی بزرگ شد که اگه نمیتونستی لبخند بزنی و دروغ بگی، به سادگی حذف میشدی. اون یاد گرفت که لبخند، نه برای شادی، بلکه برای پنهان کردنِ تیغِ تویِ آستین استفاده میشه.
وقتی اولین بار دیدمش، بچه بود. نوزده سالش بود و توی یه عملیاتِ بازرگانیِ سیاه، کلِ بارِ من رو جوری غیب کرد که حتی پلیس هم متوجه نشد چه اتفاقی افتاده. اونقدر با اعتماد به نفس و با اون لبخندِ معصومانه حرف میزد که خودِ من هم برای لحظهای شک کردم که نکنه واقعاً بیگناهه. اون استادِ تغییرِ صورته؛ نه با گریم، بلکه با کلمات.
پرانپریا، گوش کن... مارکو ممکنه بخواد تو رو بکشه، اما پارک هیون-وو کسیه که میتونه تو رو به اون نقطهای برسونه که خودت، دستِ خودت رو ببری. اون مثلِ یه سمِ شیرینه که تا وقتی متوجه نشی داری مینوشی، تو رو از درون متلاشی کرده.
هیون-وو یه مهرهست که هیچوقت نمیتونی بفهمی کجای صفحهی شطرنج وایساده. چون اون خودش، صفحهی شطرنج رو طراحی میکنه. پس اگه یه روز توی راهروهای این عمارت، مردی رو دیدی که با لبخندی که انگار از آینه قرض گرفته، بهت سلام کرد... بدون که اون، دقیقاً همون کسیه که نباید به چشماش نگاه کنی.»
*
مین یوان پک عمیقی به سیگارش زد و خاکسترِ آن را رویِ میزِ کارِ چوبیاش تکاند. نگاهش به دیوارِ روبرو خیره ماند، جایی که انگار خاطرهی پارک هیون-وو در ذهنش زنده شده بود.
«اون فقط یه آدم نیست، پرانپریا. اون یه «قانونِ» متحرکه. قانونی که توی هر لحظه، به نفعِ خودش بازنویسی میشه.»
بچهه هاا پارتت4روو گذاشتممممم همایتتت را فراموش نکنیددد🥹✨️🍓🐋.
شرایط:
لایک:10
کامنت:10
فالو:3
(.....Part ⁴....)
[فلشبک_پنچ سال پیش_ادامه بحث درانبار]
پرانپریا هنوز به در خیره بود که صدای مین یوان دوباره بلند شد
از این به بعد، هر کسی که وارد زندگیت میشه یا به راز داره.. یا یه قبر.
*
[از زبان مین یوان]**
«فکر میکنی پرانپریا، دنیای من پر از آدمهاییه که یا ماشه میکشن یا دستبند میزنن؟ نه. این سادهلوحانهترین دیدگاهیه که میتونی داشته باشی. مارکو ساتو؟ اون فقط یه سگِ شکاریِ زنجیرشدهست که بویِ عدالتِ دروغینش کلِ شهر رو برداشته. اون برای من یه تهدید نیست، یه زنگولولهست که خبر از حضورِ دشمن میده. اما پارک هیون-وو... اون فرق میکنه.
من از کودکیِ پارک خبر دارم. اون توی خانوادهای بزرگ نشد که عشق رو یاد بگیره؛ اون توی محیطی بزرگ شد که اگه نمیتونستی لبخند بزنی و دروغ بگی، به سادگی حذف میشدی. اون یاد گرفت که لبخند، نه برای شادی، بلکه برای پنهان کردنِ تیغِ تویِ آستین استفاده میشه.
وقتی اولین بار دیدمش، بچه بود. نوزده سالش بود و توی یه عملیاتِ بازرگانیِ سیاه، کلِ بارِ من رو جوری غیب کرد که حتی پلیس هم متوجه نشد چه اتفاقی افتاده. اونقدر با اعتماد به نفس و با اون لبخندِ معصومانه حرف میزد که خودِ من هم برای لحظهای شک کردم که نکنه واقعاً بیگناهه. اون استادِ تغییرِ صورته؛ نه با گریم، بلکه با کلمات.
پرانپریا، گوش کن... مارکو ممکنه بخواد تو رو بکشه، اما پارک هیون-وو کسیه که میتونه تو رو به اون نقطهای برسونه که خودت، دستِ خودت رو ببری. اون مثلِ یه سمِ شیرینه که تا وقتی متوجه نشی داری مینوشی، تو رو از درون متلاشی کرده.
هیون-وو یه مهرهست که هیچوقت نمیتونی بفهمی کجای صفحهی شطرنج وایساده. چون اون خودش، صفحهی شطرنج رو طراحی میکنه. پس اگه یه روز توی راهروهای این عمارت، مردی رو دیدی که با لبخندی که انگار از آینه قرض گرفته، بهت سلام کرد... بدون که اون، دقیقاً همون کسیه که نباید به چشماش نگاه کنی.»
*
مین یوان پک عمیقی به سیگارش زد و خاکسترِ آن را رویِ میزِ کارِ چوبیاش تکاند. نگاهش به دیوارِ روبرو خیره ماند، جایی که انگار خاطرهی پارک هیون-وو در ذهنش زنده شده بود.
«اون فقط یه آدم نیست، پرانپریا. اون یه «قانونِ» متحرکه. قانونی که توی هر لحظه، به نفعِ خودش بازنویسی میشه.»
بچهه هاا پارتت4روو گذاشتممممم همایتتت را فراموش نکنیددد🥹✨️🍓🐋.
شرایط:
لایک:10
کامنت:10
فالو:3
- ۱۱.۶k
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط