𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده

𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده

[ویو ا.ت]

چشمام رو ریز کردم و گفتم..
ا.ت: میدونستی از دروغ متنفر ام؟
جونگکوک که هل شده بود گفت..
جونگکوک: خب..ا.ت..ببین..من....
ا.ت: جونگکوک راستش رو بگو لطفاا
چشماش رو بست...نفس عمیقی کشید..چشماش رو باز کرد و گفت...
جونگکوک: اون موقع خیلی عصبی بودم و دلم می‌خواست خودم رو خالی کنم...ولی اون هرزه ها،هی میرفتن رو مخم و منم کنترلی رو خودم نداشتم و....
حرفش رو ادامه نداد...
ا.ت: و چی؟
جونگکوک: کشتمشون....
یهو بدنم یخ زد...
ا.ت: چ...چی کار کردی؟
جونگکوک: کشتمشون و ادامه کار هارو به جیمین سپردم و اعضای بدنشون رو....
چشمام رو بستم و گفتم...
ا.ت: جونگکوک لطفا دیگه ادامه نده...اینا... اینا آدم بودن... چطور تونستی؟

به دریا نگاه کرد و با لحن خنثی گفت...
جونگکوک: آدم؟ خب آره، آدم بودن....ولی آدمایی که دنیا بدونشون جای بهتریه... موجوداتی که فقط فضا رو اشغال کرده بودن....ا.ت من کارم اینه....
سکوت کرد و نگاهی بهم کرد... بعد لبخند محوی زد، لبخندی که چشماش رو کمی گرم‌تر کرد.برای اینکه فضا رو عوض کنه گفت..

جونگکوک: فقط می‌خوام بدونی که تو چقدر مهمی. و این دنیای کثیف رو یه جوری پاک کردی. وقتی تو رو می‌بینم، می‌فهمم که چرا ارزش داره این کارا رو انجام بدم.

گیج و سردرگم بودم....
ا.ت: من... من نمی‌فهمم..
جونگکوک: مهم نیست کامل بفهمی. تو هستی. دل پاک تو بهم امید میده.

اشک تو چشمام حلقه زده بود..

ا.ت:من فقط... فقط می‌خوام بدونم این تاریکی که توش هستی، منو هم نمی‌کشه تو خودش؟ می‌ترسم... می‌ترسم این چیزا منو هم عوض کنه.
ولی ته دلم می‌خوام باورت کنم..

با چشمای اشک الود بهش نگاه کردم و گفتم..

ا.ت: فقط یه قول بده. قول بده هر کاری می‌کنی، خودت رو گم نکنی... قول بده برای من... برای ما... همیشه یه گوشه از قلبت رو روشن نگه داری....من نمی‌تونم تو رو قضاوت کنم، چون نمی‌دونم چی کشیدی. ولی می‌خوام کنارت باشم. فقط بهم نشون بده که اون آدم خوبه هنوز اونجاست.

دستشو دور شونه‌ هام انداخت و منو به خودش نزدیک‌تر کرد..

جونگکوک: تو تنها چیزی هستی که منو تو این دنیا سرپا نگه داشته. این قول رو بهت میدم. همیشه برای تو یه گوشه از قلبم روشن می‌مونه. ممنونم که هستی... ممنونم که با وجود همه چیز، کنارمی.
سرشو روی سرم گذاشت و نگاهش رو به دریا داد..
جونگکوک: بیا..دیگه راجب اینا حرف نزنیم. امروز فقط تو، من و این دریا..

_ _ _ _‌ _ _ _ _

بعد از یه پیاده‌روی طولانی، رفتیم یکی از کافه‌های کنار ساحل و قهوه‌های سرد سفارش دادیم..


به جونگکوک نگاه کردم و گفتم...
ا.ت: امروز یکی از بهترین روزای زندگیم بود..

جونگکوک:منم همینطور...
دستم رو که روی میز بود، گرفت و نوازش کرد.
جونگکوک: با تو، هر روز بهترین روزه.

نظرتون راجب فیک؟
دیدگاه ها (۶)

(دلداده) ✩ویو ا/توقتی برگشتیم پیش پسرا، دیدم یه دختر کنار جو...

(دلداده) ویو جونگکوک با جیمین از پاساژ زدیم بیرون و رفتیم به...

True Love⑦آخر هفته بعدازظهربهش گفته بودم امروز به جای مطب بر...

رمان :«استاد من»پارت «اخر»(تابع قوانین ویسگون)ویو «ا/ت»با کا...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟓 | دریاچند ماه بعد، بهار از راه رسید.ا/ت بالاخره تصمیم...

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

سناریو سو پارت اخر

سناریو ایدل رویایی پارت ۵

سناریو خط قرمز پارت ۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط