فیک پری کوچولو
ویو جونگکوک.
یک دو روز دیگه تولد ایلیه. شروع کردم به دیدن تدرکات. همه چیز عالی شده بود. حتی قرار شد ازش خواستگاری کنم. پس حلقه را اماده گذاشتم توی جیبم.
ویو دو روز بعد
ویو ایلی
امروز بعد از ظهر جونگکوک بازور منا از خواب بلند کردن. نمیدونم چش شده. بهم گفت اماده بشم میخایم بریم بیرون...
+خب حداقل بگو کجا میخایم بریم.
_تولد نامجونه میخایم بریم تولد اون.
+اها. خب پس منم باید کادو بخرم.بعد بیا بریم کادو بخریم.
_من دوتا کادو گرفتم یکیش از طرف تو.
+باشه.
ای بابا این امروز چش شده چرا انقدر هل کرده . یه جا بند نمیشه. همش یا داره راه میره. یا داره با تلفن حرف میزنه یا میاد به من گیر میده. خدا به خیر بگذرونه.
صورتم را شستم. اومدم بیرون و موهام را استایل کردم. یکم هم ارایش کردم. و لباسما پوشیدم و بعد کفشما.... و دست. اخرم عطرا خالی کردم رو خودم.
دیگه ساعت پنج بود. پس در اتاق را باز کردم و رفتم پایین توی پذیرایی. ولی جونگکوک کجاست؟ طبقه پایین که نبود.
+جونگکوک (داد)
_بله
انگار ته چاه بود صداش خیلی محو بود. پس طبقه بالا بود.
+بیا بریم دیگه من امادم.
جونگکوک از پله ها اومد پایین.
_اومدم چقدر زود اماده شدی.
+اره. حالا هم بیا بریم.
ویو جونگکوک
خیلی خوشگل شده بود. لامصب هرچی میپوشه بهش میاد. رفتیم سوار ماشین شدیم. یه کلوپ را کلا رزرو کرده بودم. پس راه افتادم سمت کلوپ
. توی ماشین که بودیم عطرش داشت دیونم میکرد.انگار بوی بهشت میداد.بعد از نیم ساعت رسیدیم. رفتم در را براش باز کردم اونم از ماشین پیاده شد. دستشا حلقه کرد توی دستم و رفتیم توی بار.
+جونگکوک پس کادو ها!؟
_اون را بعد میارن.
+اها اوک
ویو ایلی
وقتی وارد شدیم همه جا تاریک بود هیچکس نبود. کلوپ فقط با یه نور قرمز روشن بود اونم خیلی کم.فقط من و جونگکوک بودیم. قلبم داره میاد تو دهنم. اخه اینجا چه خبره؟
+جونگک....
که یهو.. همه پریدن و چیز ترکوندن و جیغ کشیدن و دست زدن. دیگه سکته را زدم. اولین بارم بود همچین چیزی را دیده بودم.منم همراه با اون نا یه جیغ کشیدم.
بعد یه چند لحظه فهمیدم چه خبره. توی شوک بودم ولی خوشحال شدم. ای خدا امروز تولد منه. یه نگاهی به کوک انداختم.
_تولدت مبارک پری کوچولو
از خوشحالی پریدم توی بغلش. واقعا این اولین باری بود که داستم توی زندگیم سوپرایز میشدم. ولی فورا خودما کشیدم عقب.
+مرسی. کوک.(بغض)
رفتم سمت اعضا و بغلشون کردم و ازشوت تشکر کردم. مراسم شروع شد. رقصیدیم. کیک خوردیم. و الان دیگت نوبت کادو ها بود. یعنی جونگکوک گفت که الان وقتشه.
اعضا و یه چند نفر دیگه کادوهاشون را دادن. ذوق مرگ شده بودم. جونگکوک اومد طرفم و دستما گرفت.با تعجب داشتم نگاهش میکردم ولی اون یه ارمش و خوشحالی خاصی توی چشماش بود.
_خوب حالا نوبت منه.
یه جعبه کوچک مشکلی در اورد. بازش کردم. یه کلید ماشین توش بود.
_اما باید قول بدی که تا گواهینامه گرفتی ازش استفاده کنیا
خندیدم و رفتم بغلش. به کل که این مرد یه مرد واقعیه.
+مرسی کوک.
_هنوز تموم نشدها.
همه داشتند با تهجب نگاه میکردن. جونگکوک دستشا کرد توی جیبش و یک جعبه دراورد.روی یک پا جلوم زانو زد. قفل کرده بودم. در جعبه را باز کرد. یه حلقه خیلی خوشگل توش بود.
_ایلی حاضری بقیه عمرت را با من بگذرونی؟
+..........
_یعنی باهام ازدواج کنی.
کل اعضا داشتن شعار میدن. خندم گرفته بود از این هماهنگیشون.
+اره قبول میکنم.
جونگکوک خوشحال شد بلند شد و ایلی را بغل کرد. یه بوسه کوتاهی گذاشت روی ل.. ب های ایلی. بعد هم حلقه را کرد توی انگشت ایلی.
بقیه اعضا هم از خوشحالی پریدن بغل یکی دیگه. و بعد به کوک و ایلی تبریک گفتن. کلی گذشت و جشن تموم شد. همه برگشتن کوک ایلی هم رفتن خونه.
پارت بعدی قرار چه اتفاقی بیافته؟ چه کسی قرار بیاد و بری.. نه تو زندگیشون؟؟
#تابع_قوانین_ویسگون
یک دو روز دیگه تولد ایلیه. شروع کردم به دیدن تدرکات. همه چیز عالی شده بود. حتی قرار شد ازش خواستگاری کنم. پس حلقه را اماده گذاشتم توی جیبم.
ویو دو روز بعد
ویو ایلی
امروز بعد از ظهر جونگکوک بازور منا از خواب بلند کردن. نمیدونم چش شده. بهم گفت اماده بشم میخایم بریم بیرون...
+خب حداقل بگو کجا میخایم بریم.
_تولد نامجونه میخایم بریم تولد اون.
+اها. خب پس منم باید کادو بخرم.بعد بیا بریم کادو بخریم.
_من دوتا کادو گرفتم یکیش از طرف تو.
+باشه.
ای بابا این امروز چش شده چرا انقدر هل کرده . یه جا بند نمیشه. همش یا داره راه میره. یا داره با تلفن حرف میزنه یا میاد به من گیر میده. خدا به خیر بگذرونه.
صورتم را شستم. اومدم بیرون و موهام را استایل کردم. یکم هم ارایش کردم. و لباسما پوشیدم و بعد کفشما.... و دست. اخرم عطرا خالی کردم رو خودم.
دیگه ساعت پنج بود. پس در اتاق را باز کردم و رفتم پایین توی پذیرایی. ولی جونگکوک کجاست؟ طبقه پایین که نبود.
+جونگکوک (داد)
_بله
انگار ته چاه بود صداش خیلی محو بود. پس طبقه بالا بود.
+بیا بریم دیگه من امادم.
جونگکوک از پله ها اومد پایین.
_اومدم چقدر زود اماده شدی.
+اره. حالا هم بیا بریم.
ویو جونگکوک
خیلی خوشگل شده بود. لامصب هرچی میپوشه بهش میاد. رفتیم سوار ماشین شدیم. یه کلوپ را کلا رزرو کرده بودم. پس راه افتادم سمت کلوپ
. توی ماشین که بودیم عطرش داشت دیونم میکرد.انگار بوی بهشت میداد.بعد از نیم ساعت رسیدیم. رفتم در را براش باز کردم اونم از ماشین پیاده شد. دستشا حلقه کرد توی دستم و رفتیم توی بار.
+جونگکوک پس کادو ها!؟
_اون را بعد میارن.
+اها اوک
ویو ایلی
وقتی وارد شدیم همه جا تاریک بود هیچکس نبود. کلوپ فقط با یه نور قرمز روشن بود اونم خیلی کم.فقط من و جونگکوک بودیم. قلبم داره میاد تو دهنم. اخه اینجا چه خبره؟
+جونگک....
که یهو.. همه پریدن و چیز ترکوندن و جیغ کشیدن و دست زدن. دیگه سکته را زدم. اولین بارم بود همچین چیزی را دیده بودم.منم همراه با اون نا یه جیغ کشیدم.
بعد یه چند لحظه فهمیدم چه خبره. توی شوک بودم ولی خوشحال شدم. ای خدا امروز تولد منه. یه نگاهی به کوک انداختم.
_تولدت مبارک پری کوچولو
از خوشحالی پریدم توی بغلش. واقعا این اولین باری بود که داستم توی زندگیم سوپرایز میشدم. ولی فورا خودما کشیدم عقب.
+مرسی. کوک.(بغض)
رفتم سمت اعضا و بغلشون کردم و ازشوت تشکر کردم. مراسم شروع شد. رقصیدیم. کیک خوردیم. و الان دیگت نوبت کادو ها بود. یعنی جونگکوک گفت که الان وقتشه.
اعضا و یه چند نفر دیگه کادوهاشون را دادن. ذوق مرگ شده بودم. جونگکوک اومد طرفم و دستما گرفت.با تعجب داشتم نگاهش میکردم ولی اون یه ارمش و خوشحالی خاصی توی چشماش بود.
_خوب حالا نوبت منه.
یه جعبه کوچک مشکلی در اورد. بازش کردم. یه کلید ماشین توش بود.
_اما باید قول بدی که تا گواهینامه گرفتی ازش استفاده کنیا
خندیدم و رفتم بغلش. به کل که این مرد یه مرد واقعیه.
+مرسی کوک.
_هنوز تموم نشدها.
همه داشتند با تهجب نگاه میکردن. جونگکوک دستشا کرد توی جیبش و یک جعبه دراورد.روی یک پا جلوم زانو زد. قفل کرده بودم. در جعبه را باز کرد. یه حلقه خیلی خوشگل توش بود.
_ایلی حاضری بقیه عمرت را با من بگذرونی؟
+..........
_یعنی باهام ازدواج کنی.
کل اعضا داشتن شعار میدن. خندم گرفته بود از این هماهنگیشون.
+اره قبول میکنم.
جونگکوک خوشحال شد بلند شد و ایلی را بغل کرد. یه بوسه کوتاهی گذاشت روی ل.. ب های ایلی. بعد هم حلقه را کرد توی انگشت ایلی.
بقیه اعضا هم از خوشحالی پریدن بغل یکی دیگه. و بعد به کوک و ایلی تبریک گفتن. کلی گذشت و جشن تموم شد. همه برگشتن کوک ایلی هم رفتن خونه.
پارت بعدی قرار چه اتفاقی بیافته؟ چه کسی قرار بیاد و بری.. نه تو زندگیشون؟؟
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۱۶.۵k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط