محموله چی بود؟ احتمالا مواد بود. ولی چرا این باند باید یه
محموله چی بود؟ احتمالا مواد بود. ولی چرا این باند باید یه موادی که توسط باند ویلم درست شده رو بگیره؟!.
کسی نبود جوابشو بده خوشدم که نمیتونست از فرط ترس نیم سانتی متر لبشو تکون بده.
دست مرد رو روی پیشونیش حس کرد یهو از جا پرید انگار آب سرد ریختن روش. صدای ناله ای خیلی کوچیک از سر ترس از ته گلوش در اومد و قوز کمرشو صاف کرد.
مرد اما بی توجه به ترس دختر دستشو کشید زیر چونه ی شیسه و سرشو بالا آورد.
( گفتی محموله چیه؟!)
بازهم صدای مرد بود. انگار حتی حرف زدن هم براش خسته کننده بود. بزور صحبت میکرد کلمه هاش سرد و بی حوصله به زبون میآورد.
(، یکی از قوی ترین مواد های باند ویلن که قراره با بازار سیاه کانادا عرضه بشه! )
درسته! همونطور که شیسه حدس میزد. خیلی ناراحت بود. تو فکر این بود که جردن چرا بهش راستش رو نگفته؟ اون به جردن اعتماد کرده بود. هردفعه اعتماد کنه همین میشه. مثل مایکی...اگه به مایکی اعتماد نمیکرد شاید حالش بهتر می بود.
با فکر خیال دروغ های جردن و یاد مایکی شیسه بی اختیار اشک هاش ریخت.
بدتر از این نمیشد! لطفا بیرون نیاید! اشک های مسخره الان وقتش نیست.
تمام متروکه رو صدای هق هق های شیسه رو پر کرده بود. همه مات و بهت زده به دختر روی زمین نگاه میکردن. رئیس باند اما خونسرد و بیخیال به شیسه نگاه میکرد.
( تچ! انتظار این یکی رو نداشتم! )
صدای همون مرد مو صورتی بود. مشخص بود کلافه شده.
مرد روبروش دستی روی سرش کشید لحهظ ای احساس کرد این مرد اونقدرا هم وحشتناک نیست. خیلی احساس خوبی داشت تاحالا کسی روی موهاش دست نکشیده بود.
ولی افکارش خیلی زود از همدیگه تیکه پاره شد. نوازشی در کار نبود! مرد محکم از موهای دختر گرفت و از موهاش اون رو روی زمین انداخت.
( چقدر باید بزنمش تا چهار بسته توی شکمش اثر کنه؟! )
چیزی به ذهنش نمیرسید. حالا چه اتفاقی براش میوفتاد خودشم نمیدونست.
( منظورت چیه مایکی؟ نگو که میخوای دوز مواد رو روی این دختر امتحان کنی؟)
مایکی؟! اسمش مایکی بود؟ چقدر جالب! کسی امروز به احتمال زیاد چون اون رو میگیره هم اسم عشق زندگیشه.
( آره. هرچی سریعتر کار رو پیش ببریم بهتره. پس فعلا تو شکم همین دختر دوزشو امتحان میکنیم و بعدا بازم از باند های دیگه میگیریم.)
اما بدن دختر در برابر همچین موادی طاقت نمیآورد. چطور دلش میومد با یه دختر جوون یه همچین کاری کنه؟!
( ولی این دختر قراره این محموله رو حمل کنه اگه بمیره چهار بسته خیلی الکی حیف میشه)
صدای این دو فرد باهم فرق داشت یکی صدای رئیس بود و دیگری صدای مردی که اونو به اینجا آورد.
( یه نفر دیگه رو پیدا میکنیم تا مواد رو حمل کنه فقط یه بسته پاره میکنم.)
انگار داره رخحب یه موش آزمایشگاهی صحبت میکنه نه یه انسان. خیلی راحت جایگزینش میکنه.
اگه بسته پاره بشه نهایتش اووردوز و بعدهم مرگه دیگه نه؟!
سپ این پایان قصه ی شیسه بود؟ چه پایان تلخی!..
حتی نتونست به بار دیگه عشقش.. آبجی کوچیکش.. یا پدر قلابی دروغگوشو ببینه.
مردی که توی باند ویلن دیده بود دوباره خواست حرف بزنه اما اینبار با صدای روی زمین خوردن شیسه صداش قطع شد.
رئیس باند فردی که مایکی خطاب شد دخترک رو روی زمین انداخته بود. لگدی به سمت بالا برد و محکم کوبید تو شکم شیسه.
شیسه سرشو توی شکمش جمع کرد و دستشو روی دلش گرفت. ناخودآگاه ناله ای بیرون سر داد "عایی" انقد این رو با درد و سوز گرفت که آسمون هم دلش گرفت و شروع به باریدن کرد اما دل مرد روبروی شیسه حتی ذره ای به رحم نیومد همین بود که لگد دوم رو محکم تر به شکمش زد.
( شاید تا الان دیگه کار تموم شده باشه... محض احتیاط..)
مرد لگو محکم دیگه ای هم خیلی سریع و بی اعتنا به شکم دختر زد. شیسه دیگه نفهمید دور و برش چه اتفاقی داره میفته. چشماش تار شد و شنوایی تحلیل رفت. حالا عزرائیل رو میدید که داره براش دست تکون میده.
مواد پاره ه بود یا نه... نمیدونست مهمم نبود چه موادی در کار بود چه نبود بدن ضعیف شیسه طاقت این لگد هارو نداشت. دیگه واقعا این دنیا خدافظی کرد
( ببریدش آزمایشگاه و ببینین اثرات دوز مواد چقده)
تو آخرین ثانیه ها این کلمات رو شنید یهو دست مرد رو روی چشم بندش احساس کرد.
مرد آروم چشم های بسته دخر رو باز کرد و شیسه هم برای اینکه میخواست بدونه قیافه قاتلش چه شکلیه خیلی آروم چشماشو باز کرد.
با یه چهره ی سرد و بیخیال مواجه شد. موهای سفید کوتاه. چشمای... چشماش خیلی شبیهش بود. هرچند سیاه تر از قبل بود اما بازم میتونست حس کنه اون چشم ها مال اونه ناخودآگاه دستش روی صورت مرد قرار گرفت. دست راستش رو گذاشت روی یه طرف صورت مرد و آروم لب زد
( مایکی..)
کسی نبود جوابشو بده خوشدم که نمیتونست از فرط ترس نیم سانتی متر لبشو تکون بده.
دست مرد رو روی پیشونیش حس کرد یهو از جا پرید انگار آب سرد ریختن روش. صدای ناله ای خیلی کوچیک از سر ترس از ته گلوش در اومد و قوز کمرشو صاف کرد.
مرد اما بی توجه به ترس دختر دستشو کشید زیر چونه ی شیسه و سرشو بالا آورد.
( گفتی محموله چیه؟!)
بازهم صدای مرد بود. انگار حتی حرف زدن هم براش خسته کننده بود. بزور صحبت میکرد کلمه هاش سرد و بی حوصله به زبون میآورد.
(، یکی از قوی ترین مواد های باند ویلن که قراره با بازار سیاه کانادا عرضه بشه! )
درسته! همونطور که شیسه حدس میزد. خیلی ناراحت بود. تو فکر این بود که جردن چرا بهش راستش رو نگفته؟ اون به جردن اعتماد کرده بود. هردفعه اعتماد کنه همین میشه. مثل مایکی...اگه به مایکی اعتماد نمیکرد شاید حالش بهتر می بود.
با فکر خیال دروغ های جردن و یاد مایکی شیسه بی اختیار اشک هاش ریخت.
بدتر از این نمیشد! لطفا بیرون نیاید! اشک های مسخره الان وقتش نیست.
تمام متروکه رو صدای هق هق های شیسه رو پر کرده بود. همه مات و بهت زده به دختر روی زمین نگاه میکردن. رئیس باند اما خونسرد و بیخیال به شیسه نگاه میکرد.
( تچ! انتظار این یکی رو نداشتم! )
صدای همون مرد مو صورتی بود. مشخص بود کلافه شده.
مرد روبروش دستی روی سرش کشید لحهظ ای احساس کرد این مرد اونقدرا هم وحشتناک نیست. خیلی احساس خوبی داشت تاحالا کسی روی موهاش دست نکشیده بود.
ولی افکارش خیلی زود از همدیگه تیکه پاره شد. نوازشی در کار نبود! مرد محکم از موهای دختر گرفت و از موهاش اون رو روی زمین انداخت.
( چقدر باید بزنمش تا چهار بسته توی شکمش اثر کنه؟! )
چیزی به ذهنش نمیرسید. حالا چه اتفاقی براش میوفتاد خودشم نمیدونست.
( منظورت چیه مایکی؟ نگو که میخوای دوز مواد رو روی این دختر امتحان کنی؟)
مایکی؟! اسمش مایکی بود؟ چقدر جالب! کسی امروز به احتمال زیاد چون اون رو میگیره هم اسم عشق زندگیشه.
( آره. هرچی سریعتر کار رو پیش ببریم بهتره. پس فعلا تو شکم همین دختر دوزشو امتحان میکنیم و بعدا بازم از باند های دیگه میگیریم.)
اما بدن دختر در برابر همچین موادی طاقت نمیآورد. چطور دلش میومد با یه دختر جوون یه همچین کاری کنه؟!
( ولی این دختر قراره این محموله رو حمل کنه اگه بمیره چهار بسته خیلی الکی حیف میشه)
صدای این دو فرد باهم فرق داشت یکی صدای رئیس بود و دیگری صدای مردی که اونو به اینجا آورد.
( یه نفر دیگه رو پیدا میکنیم تا مواد رو حمل کنه فقط یه بسته پاره میکنم.)
انگار داره رخحب یه موش آزمایشگاهی صحبت میکنه نه یه انسان. خیلی راحت جایگزینش میکنه.
اگه بسته پاره بشه نهایتش اووردوز و بعدهم مرگه دیگه نه؟!
سپ این پایان قصه ی شیسه بود؟ چه پایان تلخی!..
حتی نتونست به بار دیگه عشقش.. آبجی کوچیکش.. یا پدر قلابی دروغگوشو ببینه.
مردی که توی باند ویلن دیده بود دوباره خواست حرف بزنه اما اینبار با صدای روی زمین خوردن شیسه صداش قطع شد.
رئیس باند فردی که مایکی خطاب شد دخترک رو روی زمین انداخته بود. لگدی به سمت بالا برد و محکم کوبید تو شکم شیسه.
شیسه سرشو توی شکمش جمع کرد و دستشو روی دلش گرفت. ناخودآگاه ناله ای بیرون سر داد "عایی" انقد این رو با درد و سوز گرفت که آسمون هم دلش گرفت و شروع به باریدن کرد اما دل مرد روبروی شیسه حتی ذره ای به رحم نیومد همین بود که لگد دوم رو محکم تر به شکمش زد.
( شاید تا الان دیگه کار تموم شده باشه... محض احتیاط..)
مرد لگو محکم دیگه ای هم خیلی سریع و بی اعتنا به شکم دختر زد. شیسه دیگه نفهمید دور و برش چه اتفاقی داره میفته. چشماش تار شد و شنوایی تحلیل رفت. حالا عزرائیل رو میدید که داره براش دست تکون میده.
مواد پاره ه بود یا نه... نمیدونست مهمم نبود چه موادی در کار بود چه نبود بدن ضعیف شیسه طاقت این لگد هارو نداشت. دیگه واقعا این دنیا خدافظی کرد
( ببریدش آزمایشگاه و ببینین اثرات دوز مواد چقده)
تو آخرین ثانیه ها این کلمات رو شنید یهو دست مرد رو روی چشم بندش احساس کرد.
مرد آروم چشم های بسته دخر رو باز کرد و شیسه هم برای اینکه میخواست بدونه قیافه قاتلش چه شکلیه خیلی آروم چشماشو باز کرد.
با یه چهره ی سرد و بیخیال مواجه شد. موهای سفید کوتاه. چشمای... چشماش خیلی شبیهش بود. هرچند سیاه تر از قبل بود اما بازم میتونست حس کنه اون چشم ها مال اونه ناخودآگاه دستش روی صورت مرد قرار گرفت. دست راستش رو گذاشت روی یه طرف صورت مرد و آروم لب زد
( مایکی..)
- ۱۷۲
- ۲۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط