Sixteen
📸 دکمه ی شاتر
پارت شونزده :
به سجاد نگاه کردم . او نیز تا نگاه خیره من را دید شروع به توضیح کرد .
ــــ این نوشته ها توسط خود محسن قربانی نوشته شدند و اینا هم امضا و اثر انگشت او هستن. یجورایی مثل وصیت نامه اعتبار دارن .
سرم را به معنای تفهیم تکان دادم . و به رادمهر نگاه کردم .
ـــ حال ندارم الان اینو بخونم ، خلاصه بگو توش چی نوشته ؟
رادمهر نفسی کشید و گفت : خیلی خلاصه ، توش گفته که من به غیر از فروش و تخریب خونه ، میتونم باهاش هر کاری که دلم خواست کنم . یجورایی مثل تو صاحب خونه ام .
انگشتانم را پشت گردنم کشیدم و پرسیدم : خب ؟
سجاد به جای او پاسخ داد : رادمهر میخواد تو خونه بمونه .
لبم را تر کردم .
ـــ یعنی من برم ، این خرمگس تو خونه بمونه ؟
چشمانم را گرد کردم و منتظر پاسخ سجاد شدم . اما او فقط به من نگاه میکرد و شانه هایش می لرزید. داشت خنده اش را کنترل میکرد .
رادمهری سری از افسوس تکان داد و گفت : باورم نمیشه دارم اینو میگم ، ولی من خرمگس می خوام با تو توی خونه بمونم !
ـــ نوچ !
از جواب من عصبی شد و گفت : دوباره چرا نه ؟
لبم را تر کردم و گفتم : خوب باشه دوباره از اول میگم ... تو یه پسری ، بی ادبی ، شعور نداری ، احترام به بانوان سرت نمیشه ، تهدید میکنی ، نمی شناسمت ، از قیافت خوشم نمیاد ، به حریم شخصی دیگران اهمیت نمی دی ، از پنجره میای داخل و...
محکم در سرش زد و به پشتی مبل تکیه داد . سجاد شروع به خندیدن کرد که من نتوانستم لیستم را کامل بگویم . سجاد آنقدر خندید که دیگر مطمئن شدم روده هایش پاره شده است .
ـــ خانم سمیعی ، لطفاً اگه میشه موافقت کنید .
نفسی کشیدم و به سه برگه ی در دستم نگاه کردم .
ـــ زیر زمین بمون تا اینو کامل بخونم و با ارجانی صحبت کنم ... بعدش خبرت میکنم .
باورم نمیشود که دارم او را قبول میکنم . خب خانه دوستت بمان . پلکی زدم ، راست میگوید ماندن در خانه دوستش ، فوقش دوهفته ؛ آدم بیشتر بماند معذب میشود . او اینجا خانه دارد پس چرا باید خانه دوستش بماند ؟ منطقی است ، اما خب اینجا مال منم هست . رادمهر که دوباره مجبور شده بود در زیر زمین بماند ، پوفی کشید و سرش را در انگشتانش فرو برد .
ـــ کی بهم خبر میدی ؟
موهایم را پشت گوش دادم .
ـــ یه روزی قبل از اینکه عزرائیل و ببینی !
چشمانش را گرد کرد .
ـــ چی ؟
بوی قیمه فضای خانه را پر کرده بود . بی توجه به داد رادمهر گفتم : هوم وقت شامه !
و از روی مبل شدم و به داد و بیداد های رادمهر اهمیتی ندادم . در قابلمه را برداشتم . به به ! چه سرخ شدی قیمهِ مامان ! قربونت بره مامان ، چه خوشگل درست کردم !
خواستم بشقاب بردارم که صدای سجاد بلند شد .
ـــ خدانگهدار خانم سمیعی .
سریع به طرفش برگشتم .
ـــ کجا آقا مؤدبه ؟
ـــ وقت شامتونه ، مزاحم نمیشیم.
نمیشیم ؟ نقشه منو برای رادمهر میخوای خراب کنی ؟
لبخند زدم .
ـــ عیب نداره ، مزاحم بمونید ، آخه برای شما هم درست کردم .
نمی دانست به خاطر محبتم بماند یا با اول جمله ام از خانه برود .
ـــ شام چیه ؟
به رادمهر که داشت سرش را میخاراند نگاه کردم .
ـــ برای تو ، کوفت ... برای این مؤدبه ، قیمه .
و زبانم را برایش دراز کردم .
ـــ سجاد بمون ، غذاتو بده من .
ـــ باشه .
ـــ خدایی خیلی صبوری که این خرمگس و تحمل میکنی !
سجاد از حرفم خنده ای کرد . سفره را روی زمین پهن کردم . قیمه را اینگونه کشیدم که خورشت و برنج کنار هم باشن . رادمهر و سجاد نشسته اند . اکنون موقع نقشه بود . ظرف فلفل سیاه را آوردم و تقریبا یک سومش را در خورشت رادمهر خالی کردم . خوب رادمهر خان ، ماشین منو خراب میکنی ؟ بسوز ! در آتش دهانت بسوز ! خورشت را هم زدم و ظرف ها را برداشتم . با لبخند ملیحی ، به طرف سفره رفتم .
ظرف هارا جلویشان گذاشتم و رفتم تا ظرف خودم را نیز از روی اپن بردارم . ظرفم را جلویم گذاشتم و شروع به خوردن کردم .
ـــ ممنون خانم سمیعی .
به سجاد لبخند زدم و به غذایم نگاه کردم . رادمهر معلوم بود بسیار گرسنه بود زیرا تا قیمه را دید پنج تا قاشق را پشت سرهم خورد . من نیز فقط منتظر، یک چیز بودم .
ـــ این چرا انقده تنده !!!
سجاد بدبخت با صدای فریاد رادمهر ، پنج متر پرید بالا و من نیز فقط با چهرهای خونسرد به ادامه غذا خوردنم پرداختم .
ــــ تنده ! ...تنده ! ... تنده ! ..
به او که داشت دهانش را باد میزد و سجاد که گیج شده بود ، نگاه کردم . پلکی زدم و خونسرد پرسیدم : واقعاً ؟
سجاد گفت : رادمهر داداش مال من تند نبودا !
و این یعنی نقشه ام لو رفت . اَه ! دیگه این مؤدبه هم دیگه گل نیست ! پشه !
رادمهر نفسی عمیقی کشید . سرخ شده بود و دهانش باز مانده بود .
................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدمهای من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
پارت شونزده :
به سجاد نگاه کردم . او نیز تا نگاه خیره من را دید شروع به توضیح کرد .
ــــ این نوشته ها توسط خود محسن قربانی نوشته شدند و اینا هم امضا و اثر انگشت او هستن. یجورایی مثل وصیت نامه اعتبار دارن .
سرم را به معنای تفهیم تکان دادم . و به رادمهر نگاه کردم .
ـــ حال ندارم الان اینو بخونم ، خلاصه بگو توش چی نوشته ؟
رادمهر نفسی کشید و گفت : خیلی خلاصه ، توش گفته که من به غیر از فروش و تخریب خونه ، میتونم باهاش هر کاری که دلم خواست کنم . یجورایی مثل تو صاحب خونه ام .
انگشتانم را پشت گردنم کشیدم و پرسیدم : خب ؟
سجاد به جای او پاسخ داد : رادمهر میخواد تو خونه بمونه .
لبم را تر کردم .
ـــ یعنی من برم ، این خرمگس تو خونه بمونه ؟
چشمانم را گرد کردم و منتظر پاسخ سجاد شدم . اما او فقط به من نگاه میکرد و شانه هایش می لرزید. داشت خنده اش را کنترل میکرد .
رادمهری سری از افسوس تکان داد و گفت : باورم نمیشه دارم اینو میگم ، ولی من خرمگس می خوام با تو توی خونه بمونم !
ـــ نوچ !
از جواب من عصبی شد و گفت : دوباره چرا نه ؟
لبم را تر کردم و گفتم : خوب باشه دوباره از اول میگم ... تو یه پسری ، بی ادبی ، شعور نداری ، احترام به بانوان سرت نمیشه ، تهدید میکنی ، نمی شناسمت ، از قیافت خوشم نمیاد ، به حریم شخصی دیگران اهمیت نمی دی ، از پنجره میای داخل و...
محکم در سرش زد و به پشتی مبل تکیه داد . سجاد شروع به خندیدن کرد که من نتوانستم لیستم را کامل بگویم . سجاد آنقدر خندید که دیگر مطمئن شدم روده هایش پاره شده است .
ـــ خانم سمیعی ، لطفاً اگه میشه موافقت کنید .
نفسی کشیدم و به سه برگه ی در دستم نگاه کردم .
ـــ زیر زمین بمون تا اینو کامل بخونم و با ارجانی صحبت کنم ... بعدش خبرت میکنم .
باورم نمیشود که دارم او را قبول میکنم . خب خانه دوستت بمان . پلکی زدم ، راست میگوید ماندن در خانه دوستش ، فوقش دوهفته ؛ آدم بیشتر بماند معذب میشود . او اینجا خانه دارد پس چرا باید خانه دوستش بماند ؟ منطقی است ، اما خب اینجا مال منم هست . رادمهر که دوباره مجبور شده بود در زیر زمین بماند ، پوفی کشید و سرش را در انگشتانش فرو برد .
ـــ کی بهم خبر میدی ؟
موهایم را پشت گوش دادم .
ـــ یه روزی قبل از اینکه عزرائیل و ببینی !
چشمانش را گرد کرد .
ـــ چی ؟
بوی قیمه فضای خانه را پر کرده بود . بی توجه به داد رادمهر گفتم : هوم وقت شامه !
و از روی مبل شدم و به داد و بیداد های رادمهر اهمیتی ندادم . در قابلمه را برداشتم . به به ! چه سرخ شدی قیمهِ مامان ! قربونت بره مامان ، چه خوشگل درست کردم !
خواستم بشقاب بردارم که صدای سجاد بلند شد .
ـــ خدانگهدار خانم سمیعی .
سریع به طرفش برگشتم .
ـــ کجا آقا مؤدبه ؟
ـــ وقت شامتونه ، مزاحم نمیشیم.
نمیشیم ؟ نقشه منو برای رادمهر میخوای خراب کنی ؟
لبخند زدم .
ـــ عیب نداره ، مزاحم بمونید ، آخه برای شما هم درست کردم .
نمی دانست به خاطر محبتم بماند یا با اول جمله ام از خانه برود .
ـــ شام چیه ؟
به رادمهر که داشت سرش را میخاراند نگاه کردم .
ـــ برای تو ، کوفت ... برای این مؤدبه ، قیمه .
و زبانم را برایش دراز کردم .
ـــ سجاد بمون ، غذاتو بده من .
ـــ باشه .
ـــ خدایی خیلی صبوری که این خرمگس و تحمل میکنی !
سجاد از حرفم خنده ای کرد . سفره را روی زمین پهن کردم . قیمه را اینگونه کشیدم که خورشت و برنج کنار هم باشن . رادمهر و سجاد نشسته اند . اکنون موقع نقشه بود . ظرف فلفل سیاه را آوردم و تقریبا یک سومش را در خورشت رادمهر خالی کردم . خوب رادمهر خان ، ماشین منو خراب میکنی ؟ بسوز ! در آتش دهانت بسوز ! خورشت را هم زدم و ظرف ها را برداشتم . با لبخند ملیحی ، به طرف سفره رفتم .
ظرف هارا جلویشان گذاشتم و رفتم تا ظرف خودم را نیز از روی اپن بردارم . ظرفم را جلویم گذاشتم و شروع به خوردن کردم .
ـــ ممنون خانم سمیعی .
به سجاد لبخند زدم و به غذایم نگاه کردم . رادمهر معلوم بود بسیار گرسنه بود زیرا تا قیمه را دید پنج تا قاشق را پشت سرهم خورد . من نیز فقط منتظر، یک چیز بودم .
ـــ این چرا انقده تنده !!!
سجاد بدبخت با صدای فریاد رادمهر ، پنج متر پرید بالا و من نیز فقط با چهرهای خونسرد به ادامه غذا خوردنم پرداختم .
ــــ تنده ! ...تنده ! ... تنده ! ..
به او که داشت دهانش را باد میزد و سجاد که گیج شده بود ، نگاه کردم . پلکی زدم و خونسرد پرسیدم : واقعاً ؟
سجاد گفت : رادمهر داداش مال من تند نبودا !
و این یعنی نقشه ام لو رفت . اَه ! دیگه این مؤدبه هم دیگه گل نیست ! پشه !
رادمهر نفسی عمیقی کشید . سرخ شده بود و دهانش باز مانده بود .
................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدمهای من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
- ۹.۴k
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط