soukoku- meeting again
پسر پرونده ها رو روی میز انداخت، از گشتن بی مورد خسته شده بود. هیچ نتیجه ای اون چیزی که میخواست نبود و این، برای اون مثل چکشی بود که به سرش ضربه های متداوم و آزار دهنده میزد.
-یعنی چی؟ داری میگی تو این اداره که هویت شهروندا تک به تک نوشته شده، تو چیزی که من میخواستم رو پیدا نکردی؟ مگه میشه؟
آتسوشی گفت:
-دازای سان. من همه جارو چک کردم، هیچی نبود. شاید اسمش رو از یاد بردید یا اشتباه میکنید...چون لااقل توی انگلیس من همچین شخص رو پیدا نکردم.
-من مطمئنم، آتسوشی کون. مطمئنم. بخاطر همینم حرفت برام خیلی عجیبه.
دو دستش رو توی موهاش فرو برد و به برگه ها که روی میز بود خیره شد. نتیجه دو ماه جستجوی بی وقفه هیچی بود. آتسوشی حرفی نمیزد و شاید همین سکوت باعث شد دوباره همه چیز رو مرور کنه و دوباره یادآوری کنه که همش یه خواب نبوده.
------
فلش بک، سیزده سال پیش، منچسترِ انگلیس، کانون اصلاح و تربیت کودکان و نوجوانان(زندان کودک و نوجوان)
کل بچه های توی حیاط به دودسته تقسیم شده بودن و با خشم به افراد روبروشون نگاه میکردن. مشخصا علت و همچنین رهبری دو گروه هم با دو نفر بود: دازای اوسامو و ناکاهارا چویا.
-ببین بچه جون! چهارتا خائن دورت جمع شدن فکر نکن کسی هستی. اینجا همه چی با منه.
دازای که یه چشمش رو با بانداژ بسته بود دست به سینه شد و با پوزخند گفت:
-فعلا تو که بچه تر به نظر میرسی. از اون بچه های خودخواهِ مهدکودکی که تمام اسباب بازی هارو برای خودشون میخوان.
-اگه من اسباب بازی هارو برای خودم میخوام، پس برای چی از تو متنفرم؟
با این طعنه همه دهنشون باز موند.
-اسباب بازی من که نیستم، آدمای دورتن!
#soukoku
#chuuya
#dazai
#bungo
#سوکوکو
#چویا
#دازای
-یعنی چی؟ داری میگی تو این اداره که هویت شهروندا تک به تک نوشته شده، تو چیزی که من میخواستم رو پیدا نکردی؟ مگه میشه؟
آتسوشی گفت:
-دازای سان. من همه جارو چک کردم، هیچی نبود. شاید اسمش رو از یاد بردید یا اشتباه میکنید...چون لااقل توی انگلیس من همچین شخص رو پیدا نکردم.
-من مطمئنم، آتسوشی کون. مطمئنم. بخاطر همینم حرفت برام خیلی عجیبه.
دو دستش رو توی موهاش فرو برد و به برگه ها که روی میز بود خیره شد. نتیجه دو ماه جستجوی بی وقفه هیچی بود. آتسوشی حرفی نمیزد و شاید همین سکوت باعث شد دوباره همه چیز رو مرور کنه و دوباره یادآوری کنه که همش یه خواب نبوده.
------
فلش بک، سیزده سال پیش، منچسترِ انگلیس، کانون اصلاح و تربیت کودکان و نوجوانان(زندان کودک و نوجوان)
کل بچه های توی حیاط به دودسته تقسیم شده بودن و با خشم به افراد روبروشون نگاه میکردن. مشخصا علت و همچنین رهبری دو گروه هم با دو نفر بود: دازای اوسامو و ناکاهارا چویا.
-ببین بچه جون! چهارتا خائن دورت جمع شدن فکر نکن کسی هستی. اینجا همه چی با منه.
دازای که یه چشمش رو با بانداژ بسته بود دست به سینه شد و با پوزخند گفت:
-فعلا تو که بچه تر به نظر میرسی. از اون بچه های خودخواهِ مهدکودکی که تمام اسباب بازی هارو برای خودشون میخوان.
-اگه من اسباب بازی هارو برای خودم میخوام، پس برای چی از تو متنفرم؟
با این طعنه همه دهنشون باز موند.
-اسباب بازی من که نیستم، آدمای دورتن!
#soukoku
#chuuya
#dazai
#bungo
#سوکوکو
#چویا
#دازای
- ۴۵۶
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط