وسواس خون P:1

دو پارتی

صدای بسته‌شدن محکم در هنوز توی گوش فلیکس میپیچید هوا سرد بود و نفسش مثل دود جلوی صورتش پخش میشد بدون اینکه بدونه کجا میره فقط راه میرفت کفش‌ هاش روی آسفالت خیس جیر جیر میکرد
زیر لب غر زد
"اگه واقعا براشون مهم بود لااقل سعی میکردن بفهمن حالم چطوره... نه این که فقط داد بزنن"
انقر غرق فکر بود که وقتی به انتهای خیابون رسید تازه متوجه شد جلوی یک ساختمان متروکه ایستاده شیشه‌ها شکسته تابلو زنگ‌ زده‌ی نیمه‌افتاده و حیاطی که علف‌های هرزش وحشیانه بالا زده بودن
فلیکس اخم کرد
"اینجا دیگه کجا بود؟ من کی تا اینجا اومدم؟"
هوای اطراف انگار سنگین‌تر شده بود تصمیم گرفت برگرده پاش رو که چرخوند گوشه چشمش چیزی رو دید سایه‌ای کش‌ اومد روی دیوار قدبلند... لاغر… و ایستاد بود بدون هیچ حرکتی حتی نفس کشیدن
بی‌حرکت....
نفسش گرفت
"...چی بود؟"
به خودش گفت برگرد خونه اما کنجکاوی لعنتی مثل همیشه قلقلکش دادچند قدم سمت سایه برداشت
"اگه یکی باشه که کمک بخواد چی؟ یا… فقط خیالاتمه"
به محض نزدیک‌شدن نسیمی سرد از کنار گوشش رد شد موهای پشت گردنش سیخ شد سایه ناگهان از دیوار جدا شد و فرو رفت توی تاریکی کنار در ورودی ساختمان
فلیکس خشکش زد و به خودش مدام میگفت
"اینو دیگه ندیده بگیر… برگرد... برگرد همین الان"
ولی پاهاش خلاف حرف‌های توی سرش حرکت کردن در آهنی با ناله‌ی بلندی باز شد بوی نم و آهن زنگ‌زده توی دماغش پیچید وارد که شد متروکه بودن جا محشر بود دیوارهای نمزده راه‌پله شکسته پنجره‌های شکسته‌ای که باد ازشون زوزه میکشید
زیر لب گفت
"این دقیقا همون چیزیه که توی فیلم‌های ترسناک میگن نرو تو احمق و طرف میره تو… و خب منم همون احمقم"
صدای خنده‌ای خیلی آهسته از بالا اومد نه معلوم بود واقعیه نه توهم
"کی اونجاست؟"
هیچ جوابی نیومد فقط گام‌های آهسته‌ای انگار کسی پابرهنه روی زمین خیس راه میرفت چسبید به دیوار قلبش طوری میزد که حس میکرد هر لحظه از سینه‌ اش میپره بیرون
"فلیکس…"
اسمش در سکوت ساختمان زمزمه شد صدا نه کاملا دور بود نه کاملا نزدیک لرزش افتاد توی صداش
"کی تو رو فرستاده؟ از کجا اسم منو میدونی؟"
جواب یک خنده کوتاه بود صدایی جوان صاف و در عین حال… خونسرد
"هیچکس منو نمیفرسته من خودم میام"
قبل از اینکه بتونه واکنش نشون بده چیزی پشت سرش تکون خورد سایه دوباره روی دیوار کشیده شد این بار درست کنار شونه‌ی خودش برگشت اما هرچه بود از پشتش رد شده و حالا جلوتر در تاریکی شکل یک انسان رو گرفته بود
پسر از سایه بیرون اومد قد بلند موهاش خیس چشم‌هاش سیاه براق پوستش رنگ‌پریده انگار مدت‌هاست آفتاب ندیده
پسر لبخندی کج زد
"زیادی دور شدی فلیکس...نباید با مامان و بابات دعوا میکردی"
اون کی بود اسمش از کجا میدونست از کجا میدونست یک ساعت پیش با خانواده اش بحث کرد فلیکس سعی کرد محکم باشه اما خیلی عصبی شده بود
"تو… کی هستی؟"
پسر چند قدم بهش نزدیک شد قدم‌هاش بی‌صدا مثل سر خوردن گفت
تو چی فکر میکنی؟"
فلیکس عقب رفت اما پشتش دیوار بود خنده‌ی عصبی کرد
"یه دزد… یه روانی… یا یکی که پول دکتر رفتن لازم داره"
پسر با چشم‌هایی که عجیب برق میزدن توی صورتش زل زد
"درد اذیتت میکنه نه؟"
اینبار فلیکس واقعا جا خورد
"چی…؟"
"این لرزش دستت رنگ لبات طرز نفس‌کشیدنت… من بوش رو میفهمم بیماری، ترس خشم…
نفس عمیقی کشید … کنجکاوی همیشه تو رو میکشه جلو حتی وقتی باید فرار کنی"
فلیکس اخم کرد اما توی دلش یکی داشت داد میزد فرار کن از دیوار جدا شد
"هرچی هستی من دیگه اینجا نمیمونم"
پسر سرش رو کج کرد
"الان؟ بعد از اینکه تا دل تاریکی اومدی؟ خیلی دیره"
در همون لحظه فلیکس حس کرد چیزی ناگهان دور کمرش حلقه شد مثل دست‌هایی سرد و محکم بدنش قفل شد نفسش برید
"ولم کن"
صدای پسر درست کنار گوشش بود خیلی نزدیک
"آروم باش… فقط یه لحظه‌‌است"
فلیکس خواست تقلا کنه اما عضلاتش انگار جواب نمیدادن پسر با صدایی سبک و مسخره گفت
"میدونی جالبه… تو نباید اینجا میبودى قاعدتا باید الان توی اتاقت باشی در رو محکم کوبیده باشی و توی تاریکی فقط به درد فکر کنی"
نفس سردش روی گردن فلیکس نشست و لرزید اون دقیقا همچی رو راجب فلیکس میدونست زمزمه کرد
"ولی ترجیح دادی بیای سراغ درد من..."
همون لحظه دندان‌های نیش تیزش رو حس کرد که توی پوست گردنش فرو رفتن
همه‌چیز توی یک لحظه منفجر شد
اما نه درد
نه سوزش
نه کابوس
یک موج عجیب لذت مثل برق از گردنش تا ستون فقراتش رفت نفسش به یک آه بی‌صدا تبدیل شد ذهنش خالی شد فقط یک واژه توی سرش اکو شد
"خوناشام …"

#هیونلیکس #هیونجین #فلیکس #استریکیدز #استری_کیدز #فیک
دیدگاه ها (۲۶)

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۴دودِ...

dark life = 46ساعت بعد، ات جرأت کرد. آروم به سمت دفتر تهیونگ...

ادامه

### 👁️ پارت سوم: تالار سایه‌هاماشین رو خاموش کردم. سکوتِ سنگ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p95هوای داخل ساختمان متروک بوی رطوبت و آ...

پارت پنجم---**پارت پنجم: فرار به سمتِ سایه‌ها**ماشین با ترمز...

### پارت ۳: سایه‌ای در اتاقِ خواب (ورود به حریمِ ممنوعه)فکر ...

قلدر مدرسه¹ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

𝖕𝖆𝖗𝖙10آن شب، مارال تا ساعت‌ها بیدار ماند. توی اتاقش قدم می‌ز...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_20فصل دهم | سؤا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط