{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

hi

زخمی که منو تو رو به هم رسوند پارت⑨②
نشستم کنارش رو تخت.. باند دور بدنش رو باز کردم.. کل بدنش زخم های ریز و درشت داره.. جاهای بخیه مه زیر تتو ها پنهان شون کرده بود باخودم گفتم ادمی که انقدر زخم روی بدنش داره چقدر روحش زخمیه؟ چقدر مجبور بوده چیزی که لایقش نبوده رو تحمل کنه.. بخیه پاره شده بود وان شب تو بیمارستان هل هلکسی بخیه زدم و الان سر باز کرده بود 🐰چیه؟ توقع داشتی بدن یه مافیا سفید مفید باشه؟ 🐼نه فقط داشتم فکر میکردم موقعی مه زخم برداشته چقدر درد داشته 🐰... میخوای بخیه رو بکشی؟ 🐼اره🐰بی حسی نزن 🐼چرا🐰حوصله ی خواب الودگی بعدش رو ندارم.... بدون بیحسی بکش🐼باشه. 🐰صبر کن اونو بده من /داشت به یه تیکه پارچه اشاره میکرد/🐼چرا 🐰فکر کردی بخیه کشیدن درد نداره... فکر کردی من نره نمیزنم؟ اونو بده بزارم دهنم ی وقت کسی نشنوه 🐼باشه بیا . گذاشت تو دهنش و شروع زنده بخیه رو کشیدن... ناله های کوتاهی میکرد.. بعد از تقریبا چند دقه بخیه اش در اوردم... زخمش رو تمیز کردم کل صورتش از درد جمع میشد. سعی میکرد تا جایی که میشه داد نزنه.. سوره کردم بخیه زدم کسی دردش زیاد شده.. به رون هام چنگ میزد... خب میذاشتی بی حسی میزدم نهایت یه زره میخوابیدی.. سعی کردم به چنگ هایی که به رونم میزد توجه نکنم و کارم رو بکنم.. کارم که تمام شد پارچه رو پرت کرد بیرون و افتاد روی تخت.. 🐼پاشو باندش رو ببندم 🐰دیگه نمیتونم.. 🐼خره خب یابد باند ببندم دورش 🐰خودت یه کاریش کن.. /لج باز تا باند رو ورداشتم و رفتم بالا سرش از روی دنده اش شروع کردم و های کمرش رو بلند میکردم هاس باند رو میپیچیدم یه ره خودت رو تکون بده.. نفس هاش م که به گردنم میخوزدم که معذب ترم میکرد لعنت.. بالاخره تموم شد وسایلم رو جمع کردم ونفس هامو منظم کردم و گفتم 🐼انقدر به خودد فشار نیار سرباز میکنه🐰این دفعه بخیه زور جوری محکم زدی که فکر ک هر یه ونح شیش تا سلولم فوت کردن 🐼😶می میرم اینارو بزارم.. اتاق شب بخیر. 🐰شب بخیر خانم دکتر. چاسایل وررگداشتم تو اتاق چکاپ چ دستام رو شستم.. میخواستم برم اتاقم که گفتم یه سری به کوک بزنم رفتم تو اتاقش.. خوابیده بود.. وتو رو روش کشیدم و اباجر رو خاموش کردم... دراز کشیدم رو تخت کنار کوک.. چطوری میتونه انقدر خوشگل بخوابه.. چقدر زخم خورده.. خودش دوست داره اصلا؟ اصلا رویاش این بوده؟هیون سو الان خیلی سامسونگ اورده که زنده است وقتی دختر عاشقش بوده رو کشته کوک قول داد کمکم کنه از همین سو انتقام بگیرم اخر سر خوابم برد همونجا ویو تهیونگ ( بالاخره وارد داستان شد)بعد از تموم شدن این پرونده و کارام نشستم تو ماشین وبه سمت خونه ی نونا رفتم رمز در رو زدم و در کمال تعجب دیدم کل خونه تاریکه ساعت نه عه هیچوقت این موقع خواب نیست.
دیدگاه ها (۵)

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

ارباب خشن من ۲۰

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 188♡⁠。⁠)⁩قاشق ق...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p13دستام رو گذاشت...

خاطرات عشق ما پارت ۳ویو سوهی وقتی از خواب پریدم قلبم تند تند...

لیا : پس تو اتاق مهمون بخواب کوک : میشه منم پیش تو بخوابم ( ...

ازدواج اجباری part: 14 ویو ملودی کوک درحال خوردن سینه هام بو...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۵ *آوا*آبروتون رو میبرم .به این ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط