part3: owned by the psycho chef
امروز دوتا پارت جبرانی براتون میزارم چون نبودم ولی شمام لایک کنیددددزاتط
هیونجین خیلی آروم گفت: «آره… میفهمم. شما از اونایی هستین که وقتی همهچیز زیادی مرتب باشه، اعصابشون خورد میشه.»
فلیکس خندید، ولی خندهش نه از شادی… از تیز بودنِ موقعیت بود. زیر لب گفت: «من که اعصابم همیشه خوردِ توی این داستانهاست.»
هیونجین ابرو بالا انداخت. همونجوری که چاقو روی تخته “نزدیک” نگه داشته شده بود. نه اینکه کار کنه—بیشتر انگار آماده بود. گفت: «پس شما مشکل دارین با… بینقص بودن.»
فلیکس کارت شناسایی رو دوباره بیخیال جلوی خودش گرفت، انگار برای اطمینان به خودش. گفت: «من مشکل دارم با چیزی که بوی “واقعی نیست” بده.»
هیونجین نگاهش رو از چشمهای فلیکس برنداشت. گفت: «بوی واقعی؟»
فلیکس با دستش یه حرکت کوچیک کرد، یعنی هم “بذار بگم” هم “نذار زیادی نزدیک شیم”. گفت: «آره. این تمیزیِ زیاد… این چیدمانِ بیصدا… آدم حس میکنه یه جا باید چیزی رو قایم کرده باشن.»
یکی از کمکآشپزها خواست چیزی بگه، ولی هیونجین فقط یه نگاه کوتاه انداخت و طرف ساکت موند. هیونجین برگشت به فلیکس و خیلی صاف گفت: «تو از اون “بازرسهایی” هستی که اومدن فقط چک کنن… یا اومدن گیر بدن؟»
فلیکس یه مکث کرد. بعد گفت: «گیر دادن؟ نه… من بیشتر از اینکه گیر بدم، توضیح میخوام.»
هیونجین پوزخند ریز زد. نه قهقهه—فقط یه علامت کوچیک روی لبش. گفت: «توضیح برای چی؟ برای اینکه شما اینجا هستی؟ یا برای اینکه من… نمیذارم کسی تو این آشپزخونه اشتباه بفهمه؟»
فلیکس چشمهاش تیز شد. خیلی آهسته گفت: «نذارم کسی اشتباه بفهمه… یعنی چی؟»
هیونجین دستش رو آورد جلو—نه برای لمس، نه برای تهدید. فقط نزدیک. در حد فاصلهای که آدم خودش بفهمه خطر کجاست. گفت: «یعنی بعضیا وقتی کارت شناسایی رو بالا میگیرن، معمولاً دنبال حقیقت نمیگردن… دنبال امضا میگردن.»
فلیکس قورت داد. گفت: «من دنبال امضا نیستم.»
هیونجین یک قدم خیلی کم نزدیکتر شد. صدای توی سر فلیکس بلند شد، ولی از بیرون آروم بود. گفت: «پس دقیقاً چی میخوای؟»
فلیکس لبخند رو سفت نگه داشت. گفت: «این که به من دروغ نگین.»
هیونجین مکث کرد. بعد خیلی خونسرد گفت: «ما دروغ نمیگیم.»
فلیکس با همون خودمونیِ خطرناک ادامه داد: «آره؟ پس اون “تیم هفتهی پیش” چی بود که گفتی اومده؟ همونایی که نگاههاشون سریع بود، حرفهاشون کوتاه، و بعدش… همهچی دوباره شد مثل قبل؟»
هیونجین انگار برای اولین بار واقعاً چیزی رو جدی کرد. گفت: «شما خیلی زود دنبال الگو میگردین.»
فلیکس شونه بالا انداخت. گفت: «من آدمِ الگو نیستم… من آدمِ نقطههای کورم.»
هیونجین چند ثانیه فقط نگاه کرد. بعد گفت: «نقطهی کور رو راحت نشون نمیدن، بازرسی لی.»
فلیکس دفترچه رو آروم گذاشت کنار. انگار که از “بازرسی” بیاد بیرون و از “خودش”. گفت: «من نشون میدم. اگه بخوای.»
هوا سنگین شد. حتی صدای خیار هم انگار کمتر شد. هیونجین نگاهش رو آورد پایین—به دفترچه، به دستها، به فاصلهشون. بعد دوباره برگردوند سمت صورت فلیکس و گفت:
«میخوام… ولی نه الان.»
_________________________________
#فنفیکشن #بیال #هیونلیکس #استریکیدز #چانگین #اسکیز
هیونجین خیلی آروم گفت: «آره… میفهمم. شما از اونایی هستین که وقتی همهچیز زیادی مرتب باشه، اعصابشون خورد میشه.»
فلیکس خندید، ولی خندهش نه از شادی… از تیز بودنِ موقعیت بود. زیر لب گفت: «من که اعصابم همیشه خوردِ توی این داستانهاست.»
هیونجین ابرو بالا انداخت. همونجوری که چاقو روی تخته “نزدیک” نگه داشته شده بود. نه اینکه کار کنه—بیشتر انگار آماده بود. گفت: «پس شما مشکل دارین با… بینقص بودن.»
فلیکس کارت شناسایی رو دوباره بیخیال جلوی خودش گرفت، انگار برای اطمینان به خودش. گفت: «من مشکل دارم با چیزی که بوی “واقعی نیست” بده.»
هیونجین نگاهش رو از چشمهای فلیکس برنداشت. گفت: «بوی واقعی؟»
فلیکس با دستش یه حرکت کوچیک کرد، یعنی هم “بذار بگم” هم “نذار زیادی نزدیک شیم”. گفت: «آره. این تمیزیِ زیاد… این چیدمانِ بیصدا… آدم حس میکنه یه جا باید چیزی رو قایم کرده باشن.»
یکی از کمکآشپزها خواست چیزی بگه، ولی هیونجین فقط یه نگاه کوتاه انداخت و طرف ساکت موند. هیونجین برگشت به فلیکس و خیلی صاف گفت: «تو از اون “بازرسهایی” هستی که اومدن فقط چک کنن… یا اومدن گیر بدن؟»
فلیکس یه مکث کرد. بعد گفت: «گیر دادن؟ نه… من بیشتر از اینکه گیر بدم، توضیح میخوام.»
هیونجین پوزخند ریز زد. نه قهقهه—فقط یه علامت کوچیک روی لبش. گفت: «توضیح برای چی؟ برای اینکه شما اینجا هستی؟ یا برای اینکه من… نمیذارم کسی تو این آشپزخونه اشتباه بفهمه؟»
فلیکس چشمهاش تیز شد. خیلی آهسته گفت: «نذارم کسی اشتباه بفهمه… یعنی چی؟»
هیونجین دستش رو آورد جلو—نه برای لمس، نه برای تهدید. فقط نزدیک. در حد فاصلهای که آدم خودش بفهمه خطر کجاست. گفت: «یعنی بعضیا وقتی کارت شناسایی رو بالا میگیرن، معمولاً دنبال حقیقت نمیگردن… دنبال امضا میگردن.»
فلیکس قورت داد. گفت: «من دنبال امضا نیستم.»
هیونجین یک قدم خیلی کم نزدیکتر شد. صدای توی سر فلیکس بلند شد، ولی از بیرون آروم بود. گفت: «پس دقیقاً چی میخوای؟»
فلیکس لبخند رو سفت نگه داشت. گفت: «این که به من دروغ نگین.»
هیونجین مکث کرد. بعد خیلی خونسرد گفت: «ما دروغ نمیگیم.»
فلیکس با همون خودمونیِ خطرناک ادامه داد: «آره؟ پس اون “تیم هفتهی پیش” چی بود که گفتی اومده؟ همونایی که نگاههاشون سریع بود، حرفهاشون کوتاه، و بعدش… همهچی دوباره شد مثل قبل؟»
هیونجین انگار برای اولین بار واقعاً چیزی رو جدی کرد. گفت: «شما خیلی زود دنبال الگو میگردین.»
فلیکس شونه بالا انداخت. گفت: «من آدمِ الگو نیستم… من آدمِ نقطههای کورم.»
هیونجین چند ثانیه فقط نگاه کرد. بعد گفت: «نقطهی کور رو راحت نشون نمیدن، بازرسی لی.»
فلیکس دفترچه رو آروم گذاشت کنار. انگار که از “بازرسی” بیاد بیرون و از “خودش”. گفت: «من نشون میدم. اگه بخوای.»
هوا سنگین شد. حتی صدای خیار هم انگار کمتر شد. هیونجین نگاهش رو آورد پایین—به دفترچه، به دستها، به فاصلهشون. بعد دوباره برگردوند سمت صورت فلیکس و گفت:
«میخوام… ولی نه الان.»
_________________________________
#فنفیکشن #بیال #هیونلیکس #استریکیدز #چانگین #اسکیز
- ۳۸۷
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط