نذیمع عمارت p:³⁹
:چرا وایستادین!...بلندش کن...
تهیونگ:وایسا...
با چشمام از پایین بحثشون و دنبال میکردم ..که تهیونگ با اشاره بهش فهموند که برن...این روزا واقعا عصاب درست درمونی نداشتم!...با رفتنشون تهیونگ داخل اتاق رفت و منم با چشمام دنبالش کردم ...نشست روی یکی از صندلی ها و گفت:بیا داخل..
هیجان زده از اینکه تونستم قانعش کنم گفتم:الان میتونم بگم؟
تهیونگ:من که جام راحته ولی اگه تو کنار در بیشتر بهت خوش میگذره مشکلی ندارم!
لبمو به هم فشار دادم و زیر لب گفتم :همیشه تیکت و بنداز!!!
از جام پاشدم و وارد اتاق شدم و با اشارش در و پشت سرم بستم ...نگام و از کنجکاوی توی اتاق گردوندنم و چشمم خورد به کنسولی که لوازم ارایشی روش چیده شده بود...اولین سوال توی مغزم فعال شد!...اینا مال کیه؟...اروم رفتم و جلوش نشستم ...
(هامین)
با خستگی نشستم روی کاناپه و دست کشیدم به چشمام که حضور دایی و حس کردم...
جیمین:تموم شد کارت؟..
هامین:بله قربان... میخوای ناهارم درست کنم؟
جیمین:فکر بدی نیست...
حرصی نگاش کردم و خواستم چیزی بگم که نگاهی به ساعتش کرد و گفت: ولی الان وقتش نیست ایشالا دستپختتو یه روز دیگ میخوریم برو اماده شو بریم ..
انقد در گیر کار شدم که نفهمیدم ساعت چطور گذشت با تعجب نگاهی به ساعت کردم که دو نیم بود ...
هامین:پاک یادم رفت...
از جام بلند شدم و سریع لباس پوشیدم و با دایی از خونه زدیم بیرون..رفتم سمت ماشین و با یه تصمیم ناگهانی سویچ و دادم دایی..
هامین:میشه شما رانندگی کنی؟
تو چشماش تعجب و میشد خوند اما چیزی نگفت و فقط سر تکون داد ...با حرکت ماشین ارنجمو کنار شیشه گذاشتمو دستمو به لبم نزدیک کردم... دلیل منطقیه این استرس بی جا رو نمیدونستم...بدجور بدنمو سست کرده بود...فقط میخواستم به یه طریقی از خودم دورش کنم...
هامین:پس چرا انقد یواش میری...دیشب که نزدیک بود به کشتنمون بدی...
جیمین:چون زوده...قرار ما ساعت سه و چهار بود...
هامین:حالا زود تر برسیم بد نیست که... خانم ایسوکم میبینم هومم؟
شوخی میکردم تا از استرسم کم کنم..شاید سر به سر گذاشتن دایی جیمین یکم هواسمو پرت کنه!.
جیمین:میخوای همینجا جوری بی سر و صدا بکشمت که تا اخر عمرت نتونی هیچ مونثی و ببینی؟
خنده ای کردمو گفتم:چرا جدی میگیری دایی...اصلا منو چه به لاس زدن؟
اروم و مرموز سر تکون داد و منم سعی کردم برای رفع استرسم به یه کار دیگه رجوع کنم!...
نیم ساعتی بود نشسته بودیم و جفتمون فکرمون مشغول..دایی نمیدونم ولی من واقعا میخواستم بدونم حدسی که زدم..چیزایی که دیدم درسته یا ن!...قطعا با اون همه مدرک عقلم تایید میکرد...پس دنبال چی بودم...این استرس و مضطرب بودن برای چی بود!...با اومدن ایسوک هم من هم دایی از فکر که هیچی ..از جامونم بلند شدیم!..
ایسوک:خب..خب..اینم جوابی که میخواستین!...
برگه رو دست دایی داد و اونم اروم از نظر گذروندش..دستای خیس از عرقمو به پام فشردمو و لبخند زورکی بهش زدم..در هین اینکه دایی آزمایش و میخوند..حس میکردم ایسوک برای پرت شدن هواس منم که شده سعی میکرد به شوخی باهام حرف بزنه ..که جوابش نهایت میشد و خنده و چندتا کلمه کوچیک...
ایسوک:رشته تحصیلیت چیه؟
لبخند کمرنگی زدمو همنطور که شیش دونگ حواسم پیش دایی بود گفتم:اقتصاد..میخونم
ایسوک:هاا..باید خیلی سخت باشه...موفق باشی..
لبخندمو بیشتر کردمو گفتم:ممنون...
رو به دایی برگشتم که اخماش تو هم بود و انگار که بالاخره تموم شد خوندن..این طومار...رو بهش سوالی بودم ...تا بلکه منم باخبر بشم از چیزی که توی کاغذه نوشته شده بود و این گره کور و بین ابروهاش انداخته بود...سر بالا اورد و به چشمام خیره شد ..نفسم بالا نمیومد و منتظر یه عکس العمل از دایی بود...بعد چند ثانیه سرشو بالا پایین کرد و اورم گفت:درسته...تطابق داره...
دقیق نمیدونم حرفش چند بار توی ذهنم تکرار شد تا بالاخره متوجه اش شدم...مات مونده بودم و به جلو خیره بودم....منی که شک نداشتم جواب همینه ..پس چرا ماتم برده بود!...با شنیدن صدا های اطرافم به خودم اومدم..نگام رفت روی برگه...
جیمین: اینجوری نمیشه...ادرسی داری ازشون..
گیج و منگ سر بالا اوردم و گفت:چی؟
تهیونگ:وایسا...
با چشمام از پایین بحثشون و دنبال میکردم ..که تهیونگ با اشاره بهش فهموند که برن...این روزا واقعا عصاب درست درمونی نداشتم!...با رفتنشون تهیونگ داخل اتاق رفت و منم با چشمام دنبالش کردم ...نشست روی یکی از صندلی ها و گفت:بیا داخل..
هیجان زده از اینکه تونستم قانعش کنم گفتم:الان میتونم بگم؟
تهیونگ:من که جام راحته ولی اگه تو کنار در بیشتر بهت خوش میگذره مشکلی ندارم!
لبمو به هم فشار دادم و زیر لب گفتم :همیشه تیکت و بنداز!!!
از جام پاشدم و وارد اتاق شدم و با اشارش در و پشت سرم بستم ...نگام و از کنجکاوی توی اتاق گردوندنم و چشمم خورد به کنسولی که لوازم ارایشی روش چیده شده بود...اولین سوال توی مغزم فعال شد!...اینا مال کیه؟...اروم رفتم و جلوش نشستم ...
(هامین)
با خستگی نشستم روی کاناپه و دست کشیدم به چشمام که حضور دایی و حس کردم...
جیمین:تموم شد کارت؟..
هامین:بله قربان... میخوای ناهارم درست کنم؟
جیمین:فکر بدی نیست...
حرصی نگاش کردم و خواستم چیزی بگم که نگاهی به ساعتش کرد و گفت: ولی الان وقتش نیست ایشالا دستپختتو یه روز دیگ میخوریم برو اماده شو بریم ..
انقد در گیر کار شدم که نفهمیدم ساعت چطور گذشت با تعجب نگاهی به ساعت کردم که دو نیم بود ...
هامین:پاک یادم رفت...
از جام بلند شدم و سریع لباس پوشیدم و با دایی از خونه زدیم بیرون..رفتم سمت ماشین و با یه تصمیم ناگهانی سویچ و دادم دایی..
هامین:میشه شما رانندگی کنی؟
تو چشماش تعجب و میشد خوند اما چیزی نگفت و فقط سر تکون داد ...با حرکت ماشین ارنجمو کنار شیشه گذاشتمو دستمو به لبم نزدیک کردم... دلیل منطقیه این استرس بی جا رو نمیدونستم...بدجور بدنمو سست کرده بود...فقط میخواستم به یه طریقی از خودم دورش کنم...
هامین:پس چرا انقد یواش میری...دیشب که نزدیک بود به کشتنمون بدی...
جیمین:چون زوده...قرار ما ساعت سه و چهار بود...
هامین:حالا زود تر برسیم بد نیست که... خانم ایسوکم میبینم هومم؟
شوخی میکردم تا از استرسم کم کنم..شاید سر به سر گذاشتن دایی جیمین یکم هواسمو پرت کنه!.
جیمین:میخوای همینجا جوری بی سر و صدا بکشمت که تا اخر عمرت نتونی هیچ مونثی و ببینی؟
خنده ای کردمو گفتم:چرا جدی میگیری دایی...اصلا منو چه به لاس زدن؟
اروم و مرموز سر تکون داد و منم سعی کردم برای رفع استرسم به یه کار دیگه رجوع کنم!...
نیم ساعتی بود نشسته بودیم و جفتمون فکرمون مشغول..دایی نمیدونم ولی من واقعا میخواستم بدونم حدسی که زدم..چیزایی که دیدم درسته یا ن!...قطعا با اون همه مدرک عقلم تایید میکرد...پس دنبال چی بودم...این استرس و مضطرب بودن برای چی بود!...با اومدن ایسوک هم من هم دایی از فکر که هیچی ..از جامونم بلند شدیم!..
ایسوک:خب..خب..اینم جوابی که میخواستین!...
برگه رو دست دایی داد و اونم اروم از نظر گذروندش..دستای خیس از عرقمو به پام فشردمو و لبخند زورکی بهش زدم..در هین اینکه دایی آزمایش و میخوند..حس میکردم ایسوک برای پرت شدن هواس منم که شده سعی میکرد به شوخی باهام حرف بزنه ..که جوابش نهایت میشد و خنده و چندتا کلمه کوچیک...
ایسوک:رشته تحصیلیت چیه؟
لبخند کمرنگی زدمو همنطور که شیش دونگ حواسم پیش دایی بود گفتم:اقتصاد..میخونم
ایسوک:هاا..باید خیلی سخت باشه...موفق باشی..
لبخندمو بیشتر کردمو گفتم:ممنون...
رو به دایی برگشتم که اخماش تو هم بود و انگار که بالاخره تموم شد خوندن..این طومار...رو بهش سوالی بودم ...تا بلکه منم باخبر بشم از چیزی که توی کاغذه نوشته شده بود و این گره کور و بین ابروهاش انداخته بود...سر بالا اورد و به چشمام خیره شد ..نفسم بالا نمیومد و منتظر یه عکس العمل از دایی بود...بعد چند ثانیه سرشو بالا پایین کرد و اورم گفت:درسته...تطابق داره...
دقیق نمیدونم حرفش چند بار توی ذهنم تکرار شد تا بالاخره متوجه اش شدم...مات مونده بودم و به جلو خیره بودم....منی که شک نداشتم جواب همینه ..پس چرا ماتم برده بود!...با شنیدن صدا های اطرافم به خودم اومدم..نگام رفت روی برگه...
جیمین: اینجوری نمیشه...ادرسی داری ازشون..
گیج و منگ سر بالا اوردم و گفت:چی؟
- ۳۷۳.۷k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۰۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط