خرگوش درون ددی$
خرگوش درون ددی$
فصل : ۱$
پارت : ۱۴$
کایرا : چقدر بد،اممم....راستی از کوک چخبر؟؟
تهیونگ : کوک....معلم دانشگاه شده وخب چند سال مثل دیوونه ها دنبالت می گشت.
کایرا : چی الان حالش خوبه؟؟.
تهیونگ : اره معلومه که خوب....صبر کن ببینم نگو که نگرانش شدی؟.
کایرا : نه بابا اصلا.
تهیونگ : باشه.
فلش بک به چند ساعت دیگه خونه ی تهیونگ.
یونگی : خب من وسایل هارو گذاشتم،دیگه میرم.
کایرا : نرو،شاید بچه ها نیازت داشتن.
یونگی : ول...باشه.
کایرا : ممنون.داداش راستی کارای دانشگاه منو انجام دادی؟؟.
تهیونگ : اره از فردا دانشگاه شروع میشه،ازاین به بعد وقتی دانشگاهی من و یونگی مراقب بچه ها هستیم،فقط قبلش بهم بگو چی شده داستان بچه ها.
کایرا : خیل خب باشه[کایرا همه چیزو گفت]
تهیونگ : آهاگرفتم،خوبه بچه دار نشدی سنت کمه.
کایرا : اره،داداش میشه غذا سفارش بدی؟؟.
تهیونگ : باشه الان.
ویو کوک
شنیده بودم کایرا اومده کره جنوبی پس بهترین وقته که دوباره عشقمو بدست بیارم پس یکی از زیر دستام رو فرستادم که بره تو خونشون وببینه اونجا چخبره.
دینگ دینگ دینگ [زنگ خونه خورد]
یونگی : من باز میکنم.
کایرا : باشه زود بیا.
یونگی با بچه هایی که تو بقلش بود به سمت در رفت درو باز کردپیکی بود غذا رو آورده بود ولی عجیب بود پیکی انگار قصد فضولی داشت.
یونگی : کایرا میای بچه ها رو از بقلم بگیری.
کایرا : اومدم،بده.
تهیونگ : بیاید دیگهههه.
یونگی کایرا : اومدیم.
فلش بک به چند دقیقه بعد
کایرا : مرسی داداش گشنم بود.یونگی بقلت شیر خشک بچه رو میدی.
یونگی: بفرما.
کایرا : مرسی.
گاهی وقتا یک شب تبدیل به بزرگ ترین جرقه زندگیت میشه ✨
شرط ها:
لایک : ۶
بازنشر : ۲
کامنت : ۴
فصل : ۱$
پارت : ۱۴$
کایرا : چقدر بد،اممم....راستی از کوک چخبر؟؟
تهیونگ : کوک....معلم دانشگاه شده وخب چند سال مثل دیوونه ها دنبالت می گشت.
کایرا : چی الان حالش خوبه؟؟.
تهیونگ : اره معلومه که خوب....صبر کن ببینم نگو که نگرانش شدی؟.
کایرا : نه بابا اصلا.
تهیونگ : باشه.
فلش بک به چند ساعت دیگه خونه ی تهیونگ.
یونگی : خب من وسایل هارو گذاشتم،دیگه میرم.
کایرا : نرو،شاید بچه ها نیازت داشتن.
یونگی : ول...باشه.
کایرا : ممنون.داداش راستی کارای دانشگاه منو انجام دادی؟؟.
تهیونگ : اره از فردا دانشگاه شروع میشه،ازاین به بعد وقتی دانشگاهی من و یونگی مراقب بچه ها هستیم،فقط قبلش بهم بگو چی شده داستان بچه ها.
کایرا : خیل خب باشه[کایرا همه چیزو گفت]
تهیونگ : آهاگرفتم،خوبه بچه دار نشدی سنت کمه.
کایرا : اره،داداش میشه غذا سفارش بدی؟؟.
تهیونگ : باشه الان.
ویو کوک
شنیده بودم کایرا اومده کره جنوبی پس بهترین وقته که دوباره عشقمو بدست بیارم پس یکی از زیر دستام رو فرستادم که بره تو خونشون وببینه اونجا چخبره.
دینگ دینگ دینگ [زنگ خونه خورد]
یونگی : من باز میکنم.
کایرا : باشه زود بیا.
یونگی با بچه هایی که تو بقلش بود به سمت در رفت درو باز کردپیکی بود غذا رو آورده بود ولی عجیب بود پیکی انگار قصد فضولی داشت.
یونگی : کایرا میای بچه ها رو از بقلم بگیری.
کایرا : اومدم،بده.
تهیونگ : بیاید دیگهههه.
یونگی کایرا : اومدیم.
فلش بک به چند دقیقه بعد
کایرا : مرسی داداش گشنم بود.یونگی بقلت شیر خشک بچه رو میدی.
یونگی: بفرما.
کایرا : مرسی.
گاهی وقتا یک شب تبدیل به بزرگ ترین جرقه زندگیت میشه ✨
شرط ها:
لایک : ۶
بازنشر : ۲
کامنت : ۴
- ۲۸۲
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط