I dont care even if you are Paralyzed-part 1
ویو نویسنده::
بعد از مدت ها اومده بود. از زمان ورودش همه تا زانو جلوش خم میشدن. انتهای سالن یه جای خلوت نشست. بعد سفارش دادن باربرا به صحنه روبروش خیره شد. دختران و مردانی که در حال اغوا کردن هم بودن. بوی سیگار، الکل و از همه بدتر بوی شهوت افراد موجود توی بار حالش رو بهم میزد و باعث میشد برای بار هزارم فکر کنه اصلا چرا این بار رو راه انداخته؟ توی همین فکرا بود که دوست قدیمیش زد رو شونش و نشست پیشش
یونسو:چه خبر رئیس کم پیدایی
هان:درگیر کارای شرکتم اصلا وقت نمیکنم بیام اینجا
یونسو:راستی کی با جی یونگ بهم زدی؟
هان:سه چهار ماهی میشه
یونسو:چند وقت پیش اومده بود اینجا. دیگه تو خیلی متفاوتی پسر
هان:از چه لحاظ؟
یونسو:تو حتی به دوست دخترت دست هم نزدی که دیگه بعد جدا شدنتون نره با بقیه اونوقت یه سری ها اینجا هر روز هر روز دارن از خودشون کار میکشن
هان:باز من رو با یه سری بیکار و هول مقایسه کردی؟
یونسو:حالا هر چی
یکی از کارکنان اومد سمت یونسو تا چیزی بهش بگه
کارکن:قربان یک نفر اومده و میخواد امشب میونگ رو بگیره چی بهش بگم؟
یونسو:خوبه اولین نفر بوده. برو راهنماییشون کن به اتاق وی ای پی و میونگ رو ببر پیششون
کارکن تعظیمی کرد و رفت. جیسونگ در حالی که گلس باربرا اش دستش و بود با تعجب به یونسو نگاه کرد
هان:میونگ کیه؟
یونسو:همون دختر فلجه که بهت گفتم مثلا مادرش اومده اینجا فروختش
هان:چیزی به من نگفته بودی
یونسو:چرا بابا هر چند تو همش توی اون تماس حواست به افراد توی شرکتت بود و گوش نمیدادی و گفتی هر کاری میدونی درسته بکن.
هان:و تو یه دختر مریض رو دادی دست هر کس و نا کسی؟
یونسو:مادرش میخواست تو خیابونا ولش کنه اوردش اینجا پول گرفت دختره رو داد. دختر خیلی خوشگلیه. اگر میتونست راه بره میذاشتم زیر نظر ماریا رقص یاد بگیره
هان:خودش از این کارا راضیه؟
یونسو:نه بابا شبا یواشکی توی اتاقش میشینه گریه میکنه معمولا با ما حرف نمیزنه مثل اینکه قهر باشه باهامون. یکی دو بار هم قشقرق به پا کرد که میخواد بره و اینا ولی نذاشتیم بره اواره کوچه خیابون بشه
هان:برو اون یارو رو کنسل کن. دختره رو میبرم خونم همین امشب
یونسو:چطور؟نکنه تو هم دلت...
هان:فقط دهنت رو ببند و برو بیارش. توی پارکینگ منتظرم همه وسایلش هم فردا میفرستم بیارن
یونسو:چرا یه دفعه ای میخوای ببریش؟
«درخواستی.امیدوارم به اون چیزی که توی تصورت بوده نزدیک باشه. با دیدن توصیفاتت اولین ایده ای که به ذهنم رسید اینه.»
#استری_کیدز، #فیکشن، #سناریو
بعد از مدت ها اومده بود. از زمان ورودش همه تا زانو جلوش خم میشدن. انتهای سالن یه جای خلوت نشست. بعد سفارش دادن باربرا به صحنه روبروش خیره شد. دختران و مردانی که در حال اغوا کردن هم بودن. بوی سیگار، الکل و از همه بدتر بوی شهوت افراد موجود توی بار حالش رو بهم میزد و باعث میشد برای بار هزارم فکر کنه اصلا چرا این بار رو راه انداخته؟ توی همین فکرا بود که دوست قدیمیش زد رو شونش و نشست پیشش
یونسو:چه خبر رئیس کم پیدایی
هان:درگیر کارای شرکتم اصلا وقت نمیکنم بیام اینجا
یونسو:راستی کی با جی یونگ بهم زدی؟
هان:سه چهار ماهی میشه
یونسو:چند وقت پیش اومده بود اینجا. دیگه تو خیلی متفاوتی پسر
هان:از چه لحاظ؟
یونسو:تو حتی به دوست دخترت دست هم نزدی که دیگه بعد جدا شدنتون نره با بقیه اونوقت یه سری ها اینجا هر روز هر روز دارن از خودشون کار میکشن
هان:باز من رو با یه سری بیکار و هول مقایسه کردی؟
یونسو:حالا هر چی
یکی از کارکنان اومد سمت یونسو تا چیزی بهش بگه
کارکن:قربان یک نفر اومده و میخواد امشب میونگ رو بگیره چی بهش بگم؟
یونسو:خوبه اولین نفر بوده. برو راهنماییشون کن به اتاق وی ای پی و میونگ رو ببر پیششون
کارکن تعظیمی کرد و رفت. جیسونگ در حالی که گلس باربرا اش دستش و بود با تعجب به یونسو نگاه کرد
هان:میونگ کیه؟
یونسو:همون دختر فلجه که بهت گفتم مثلا مادرش اومده اینجا فروختش
هان:چیزی به من نگفته بودی
یونسو:چرا بابا هر چند تو همش توی اون تماس حواست به افراد توی شرکتت بود و گوش نمیدادی و گفتی هر کاری میدونی درسته بکن.
هان:و تو یه دختر مریض رو دادی دست هر کس و نا کسی؟
یونسو:مادرش میخواست تو خیابونا ولش کنه اوردش اینجا پول گرفت دختره رو داد. دختر خیلی خوشگلیه. اگر میتونست راه بره میذاشتم زیر نظر ماریا رقص یاد بگیره
هان:خودش از این کارا راضیه؟
یونسو:نه بابا شبا یواشکی توی اتاقش میشینه گریه میکنه معمولا با ما حرف نمیزنه مثل اینکه قهر باشه باهامون. یکی دو بار هم قشقرق به پا کرد که میخواد بره و اینا ولی نذاشتیم بره اواره کوچه خیابون بشه
هان:برو اون یارو رو کنسل کن. دختره رو میبرم خونم همین امشب
یونسو:چطور؟نکنه تو هم دلت...
هان:فقط دهنت رو ببند و برو بیارش. توی پارکینگ منتظرم همه وسایلش هم فردا میفرستم بیارن
یونسو:چرا یه دفعه ای میخوای ببریش؟
«درخواستی.امیدوارم به اون چیزی که توی تصورت بوده نزدیک باشه. با دیدن توصیفاتت اولین ایده ای که به ذهنم رسید اینه.»
#استری_کیدز، #فیکشن، #سناریو
- ۷.۲k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط