{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 معشوقه‌ی مخفی

🖤 معشوقه‌ی مخفی

𓆩 پارت شانزدهم 𓆪

جیمین دست ات را گرفت.

ـ «باید بریم.»

ات با تعجب گفت:

ـ «کجا؟»

ـ «یه جای امن‌تر.»

هنوز چند قدم برنداشته بودند که چراغ‌های خانه ناگهان خاموش شد.

ات: «جیمین؟!»

ـ «آروم باش.»

صدای قدم‌هایی از طبقه‌ی بالا شنیده شد.

ات آرام‌تر گفت:

ـ «فکر کنم تنها نیستیم...»

جیمین جلوی او ایستاد.

ـ «پشت سر من بمون.»

صدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد.

ناگهان چراغ‌ها روشن شدند.

اما هیچ‌کس آنجا نبود.

فقط روی دیوار، با ماژیک سیاه نوشته شده بود:

«معشوقه‌ی مخفی... بالاخره پیدات کردم.»

ات با ترس به نوشته خیره شد.

جیمین زیر لب گفت:

ـ «این دیگه شوخی نیست...»

🖤🥀
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط