#هفت_آسمون🖤

#هفت_آسمون🖤
#پارت_17🖤

دیانا🖤

که یهو گوشیم زنگ خورد دیدم بابامه برداشتم
_ الو سلام بابایی
+ کجایی دختره ی خود سر
_ چی شده بابا چرا داد میزنی
+ بت میگم کجایی
_ من خونه یکی از دوستام
+ همین الان میای خونه
_ چرا؟ چیزی شده؟
+ دو روزه رفتیم رفتی خونه ی کدوم خری انقد خودسر شدی دختره ی بی حیا
_ بابا خب.....(با بغض)
+ خفه شو همین الان میای خونه
_ بابا.... الو.... باباااااا (با گریه)
داشتم اشک میریختم با گریه وسایلمو جمع کردم و رستا رو بوسیدم و رفتم از خونه بیرون داشتم پیاده میرفتم که گوشیم زنگ خورد فک کردم باباس بدون اینکه نگاه کنم کیه جواب دادم
_ چیه باز میخای سرزنشم کنی.. باز میخای سرکوفت بزنی... اه بسه دارم میام دیگه(با داد و گریه)
+ دیانا چی میگی منم کجایی؟
_ عه ارسلان تویی ببخشید داد زدم
+ میگم کجایی اومدم خونه نبودی وسایلتم نبود کجایی چرا گریه میکنی؟
_ دارم میرم خونمون
+ مامان بابات اومدن... خوب من میرسوندمت حداقل امشبو میموندی
_ آره اومدن بابا زنگ زد و گفت... (ماجرا رو تعریف کرد)
+ مگه چیکا کردی خب
_ نمیدونم الانم نزدیک خونم کاری نداری فعلا
+ نه ولی فردا میام دنبالت کارت دارم مواظب خودت باش
_ باش ببینم چی میشه تو هم مواظب خودت باش خدافظ
+ خدافظ
زنگ زدم مامان درو باز کرد رفتم بالا در پیش بود درو باز کردم رفتم تو و درو بستم با صحنه ای که دیدم خشکم زد...
...............
...........
........
....
..
.
..
....
........
............
.................

ارسلان🖤

سوار ماشین شدم رفتم تو یه مغازه پد رو گرفتم و سوار ماشین شدم تو راه بودم که با خودم گفتم امشب حسمو به دیانا میگم رسیدم پیاده شدم رفتم بالا دیدم رستا داره گریه میکنه پلاستیک و گذاشتم رو اپن و رستا پرید تو بغلم
_ چیشده رستا
+ داداشی😭خاله کوووو
_ خاله؟ مگه اینجا نیس
+ نههه نیس دروخ (دروغ) نگو تو میدونی کجااس
رستا رو گذاشتم پایین رفتم تو اتاقارو دیدم دیانا نبود وسایلاش هم نبود زنگش زدم و ماجرارو تعریف کرد رستا رو بغل کردم
_ خاله رفته پیش مامانش فردا باهم میریم پیشش باشه؟
+ نههههه من خاله رو میخااااااااام😭😭🥺 اگه با خاله اژدواچ(ازدواج)میکلدی(میکردی) الان میمیرفت(نمی‌رفت)
_ میخای امشب پیش من بخوابی
+ اوهوم
لباسامو عوض کردم و رستا رو خوابوندم رو تخت و بغلش کردم و خوابیدم دیدم دیگه صدای گریه ش نمیاد خوابش برده بود منم با فکر دیانا خوابم برد......

ادامه دارد......

کامنتا +25 تا عشقای من🥺💕🖤
حمایت و کامنت فراموش نشه 💕😍

اصکی=اتحاد🖤
دیدگاه ها (۴۰)

پارت ۴ (سرنوشت)

عشق خیانت انتقام

#عشق در نگاه او part 3 من خمار وایساده بودم و داشتم به بوسه ...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part17بعدم کامیار اومد دنبالمون و رفتیم رستور...

سیلام بیبی های من 😍🎀 چطورین ؟🧸 بریم برای پارت گذاری ؟😎بزن بر...

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم )^_^

«اسلاید بعد لباس تهیونگ»لتس گو؟؟فایتینگ 🔮 🤞 (تابع قوانین ویس...

روز بعد ویو اتچشمام رو باز کردم هنوز تو اون اتاق بودم به سخت...

Cruel Love پارت ۵ و رفتیم تو مامان و بابا نگران رو کاناپه نش...

+نه بابا اخه ببی ( بوق بوق گوشی رو قطع کرد) دید ات وای چکار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط