پارت 7
فهمید اون...همون خون آشامی هست که دیروز زخمی بود. بومگیو:تهیون..تو اینجا چیکار میکنی؟. تهیون به سختی نشست و گفت:چند نفر از قبیله ی فرشتگان توی جنگل بودن و داشتن منو تعقیب میکردن. سوبین:احتالا میخواستن گروگان بگیرنت. تهیون:بله درسته. بومگیو:چه طور اومدی اینجا؟. تهیون:من و برادر هر دومون جادو گری بلدیم...یعنی یکی از شرط های ولیعهد بودن توی قبیله ی ما جادوگر بودن هست. بومگیو اوهوم گفت و به تهیون کمک کرد که بشینه. تهیون:تو اینجا چیکار میکنی؟. سوبین:اینجا پاتوق ماعه. تهیون نگاهی به بومگیو انداخت و بومگیو تایید کرد. تهیون:ام...راستی ..من تهیون هستم..چوی تهیون. تهیون دستشو به سمت سوبین دراز کرد ....سوبین بهش دست داد و گفت:منم سوبین هستم..چوی سوبین. تهیون:عه فامیلی تو هم چوی هست؟. سوبین:اره. بومگیو:خب دیگه بسه بیاید بریم بگردیم خسته شدم. سوبین:بومگیو اینجا کلی نگهبانه...اگه ببینن یه خون آشام همینجوری عادی کنارمون راه میر_. بومگیو:اوه...ببخشید یادم نبود. سوبین:تهیون...اون یکی خون آشامی که دیروز همراه تو بود کی بد؟. تهیون:اون..خب برادرمه. بومگیو:گفتی اون ولیعهده قبیله تون هست درسته؟. تهیون:اره..اون ولیعهده..خیلی هم باهوش و قوی و شجاعه...و من..دقیقا برعکس اونم. تهیون سرشو پایین انداخت تا بومگیو و سوبین متوجه نشن که بغض کرده. سوبین چون فهمید باید بحث رو عوض کنه گفت:راستی..تو چرا خون انسان هارو نمیخوری؟. تهیون سرشو بالا گرفت: خون آشام های قوی اغلب خون انسان میخرن ......چون خون انسان قدرت هاشون رو تشدید میکنه و اون هارو تقریبا شکست ناپذیر میشن....ولی من حاضر نشدم که خون انسان بخورم... چون فکر میکنم اصلا شرافتمندانه نیست. بومگیو:پس یعنی تو الان جزو افراد ضعیفی؟. تهیون:نه...من سومین خون آشام قوی قبیله ام. بومگیو:چه جوری؟کیا قبل از تو اند؟. تهیون:من چون ولیعهد دومم قبیله ام باید بعد از برادرم قوی ترین باشم تا شایسته ی پادشاهی و فرمان روایی را داشته باشم...و با تمارین و کلی کار دیگه خودم رو قوی کردم...خون آشام اول پدرم و خون آشام دوم برادرمه. بومگیو:همون گولاخه؟. تهیون به صفنی که بومگیو نسبت به یونجون داده بود خندید و گفت:آره...همون. بومگیو:اون خیلی ترسناکه..وقتی اومد و دید منو یه لحظه احساس مرگ کردم. تهیون:آره یونجون کلا این مدلیه. تهیون سرشو بالا گرفت و با دید خورشید که دقیقا وسط آسمون بود گفت:خب..من دیگه باید برم...فکر کنم گروگان گیر ها خسته شد از گشتن و رفته اند...مرسی بابت اینکه تنهام نزاشتید و منو تحویل ندادید. بمگیو:تحویل چی؟. تهیون:خب..من ولیعه قبیله مون هستم..و شما یتونستید با تحویل دادن من به قصر پاداش خوبی بگیرید. سوبین:بومگیو از اینجور آدما نیست. تهیون:جدی؟من خیلی از مردم قبیله شنیده بودم که ولیعهد شما ترسناک و بی رحم و سود جوعه. بومگیو با شنیدن این حرف ها انگار خنجری در قلبش فرو رفته باشد....اما باز هم لبخند زد و گفت:این لقب ها به خاطر پدرم به من نسبت داده شه...وگرنه من هیچوقت نمیخوام این جوری باشم(با چشم های اشکی). تهیون وقتی دید که حرفش باعث ازرده شدن بومگیو شده.....جلو رفت و بغلش کرد و گفت:میدونی..پشت سر منم حرف زیاده ..چون خون حیوون هارو میخورم...مردممون میگن من اگه خون انسان هارو میخوردم قطعا زود تر از یونحون ولیعهد میشدم. سوبین:تهیون...بیا یه دروازه برای برگشتت باز کردم...تهیون از بغل بومگیو بیرون اومد و گفت:بچه ها ..میاید هر روز همین موقع ها هم دیگه رو ببینیم؟. سوبین:ولی ممکنه سرباز ها ببیننت. تهیون:خب بیاین سرزمین ما..این موقع ها معمولا من مجبورم نگهبانی بدم توی جنگل. سوبین یه نگاه به بومگیو انداخت و گفت:باشه..من مشکلی ندارم. تهیون:تو چی بومگیو؟. بومگیو:منم مشکلی ندارم. تهیون:خب پس..فرا راس ساعت 11 بیاید به سرزمین ما..وقتی دروازه باز میکنید به جنگل هزار افسون فکر کنید.. ..من اونجا نگهبانی میدم و تمرین میکنم. بومگیو و سوبین تایید کردن و بعد تهیون ازشون خداحافظی کرد و رفت.
- ۸.۸k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط