«معشوق سابق» پارت شش
~~~
نیمه شب بود، ساعت حدود ۳ بود.
فلیکس دیگر حتی نا نداشت دستش را برای تایپ کردن بلند کند. اما هیونجین سختگیرانه کنارش دست به سینه نشسته بود.
فلیکس دو شب بود که خواب درست نداشت، متنفر بود از شرایطی که داخلش قرار داشت، از طرفی نگاه های سنگین هیونجین که از صد فرسخی حس میشد و از طرفی فشار پروژه ای که باید گروهی کامل میشد، اما الان در یک شب افتاده گردن او.
هیونجین میخواست از خستگی فلیکس واکنشی نشان ندهد، اما وقتی چشمان غرق در خواب و سرخ فلیکس را میدید، پوست لبش را میکند و حرص میخورد، انگار به هیونجین هم داشت سخت میگذشت و این تنبیه دو رو داشت.
هیونجین در حد پنج دقیقه با تلفن همراهش مشغول شد و وقتی گوشی اش را کنار گذاشت، فلیکسی را که سرش را روی میز گذاشته و خوابیده را نظاره کرد.
میخواست مثل همیشه ادای رئیس های جدی و سنگدل را در بیاورد و بیدارش کند، اما با دیدن چهره ی معصوم فلیکس دلش نمی آمد بیدارش کند، بلکه دلش میخواست او را در حین خواب نوازش کند.
هیونجین بعد از این افکار به خودش آمد، با خودش گفت: یعنی چی؟ من چم شده؟ چرا نمیتونم مثل قبل سرد و جدی با کارمندام رفتار کنم؟ البته رفتارم با کارمندا مثل قبله، ولی فلیکس... برام حکم یه شخص خاص رو داره، نکنه قلب از کار افتاده ام دوباره داره میتپه؟
هیونجین نگران بود، نگران این بود که عشق به فلیکس همه چیز را به هم بریزد، دلش میخواست عشقش را جدی نگیرد، اما نمیتوانست، هیونجین انگار با حقایق جدیدی رو به رو شده بود، دلش نمیخواست باور کند.
سعی کرد حواسش را از موضوع فلیکس پرت کند، اما صدای تند ضربان قلبش آزارش میداد.
هیونجین همیشه در مواقعی که ذهنش بیش از حد درگیر میشد، مشروب میخورد. با اینکار ذهنش از همه چیز خالی میشد.
این دفعه تصمیم گرفت این آرامش را با فلیکس شریک شود.
دیگر برایش پروژه ی فلیکس مهم نبود، فقط میخواست ذهن فلیکس برای چند لحظه آرام شود.
سر فلیکس را نوازش کوتاهی کرد و به سمت کافه ی شرکت رفت تا ودکا و دو گیلاس شراب بیاورد.
~~~
_هی فلیکس، بیدار شو.
+هوممم... بله؟ چیی من خوابم برده بــود؟
_مشکلی نیست، خودم گذاشتم که یکم استراحت کنی، خیلی خسته به نظر میومدی. حالا بلند شو، بی خیال پروژه.
+قربان ولی پروژه هنو...
هیونجین اجازه نداد فلیکس حرفش را کامل کند و وسط حرفش گفت: از این به بعد هیونجین صدام کن، و اینکه گفتم پروژه مهم نیست، الان نیاز به آرامش داری، میخواستم مشروب بخورم که گفتم حالا که توام اینجایی چرا باهم یه گپی نزنیم؟
فلیکس زبانش بند آمده بود، اصلا متوجه نمیشد، انگار یک رویا بود، خیلی تعجب کرده بود از بابت اینکه هیونجین بهش گفته بود با اسم صدایش کند و حالا هم مشروب؟ انگار آرزوهایش یک به یک داشتند به واقعیت میپیوستند.
~~~
کامنت؟ لایک؟؟ فالو؟؟؟👀✨
نیمه شب بود، ساعت حدود ۳ بود.
فلیکس دیگر حتی نا نداشت دستش را برای تایپ کردن بلند کند. اما هیونجین سختگیرانه کنارش دست به سینه نشسته بود.
فلیکس دو شب بود که خواب درست نداشت، متنفر بود از شرایطی که داخلش قرار داشت، از طرفی نگاه های سنگین هیونجین که از صد فرسخی حس میشد و از طرفی فشار پروژه ای که باید گروهی کامل میشد، اما الان در یک شب افتاده گردن او.
هیونجین میخواست از خستگی فلیکس واکنشی نشان ندهد، اما وقتی چشمان غرق در خواب و سرخ فلیکس را میدید، پوست لبش را میکند و حرص میخورد، انگار به هیونجین هم داشت سخت میگذشت و این تنبیه دو رو داشت.
هیونجین در حد پنج دقیقه با تلفن همراهش مشغول شد و وقتی گوشی اش را کنار گذاشت، فلیکسی را که سرش را روی میز گذاشته و خوابیده را نظاره کرد.
میخواست مثل همیشه ادای رئیس های جدی و سنگدل را در بیاورد و بیدارش کند، اما با دیدن چهره ی معصوم فلیکس دلش نمی آمد بیدارش کند، بلکه دلش میخواست او را در حین خواب نوازش کند.
هیونجین بعد از این افکار به خودش آمد، با خودش گفت: یعنی چی؟ من چم شده؟ چرا نمیتونم مثل قبل سرد و جدی با کارمندام رفتار کنم؟ البته رفتارم با کارمندا مثل قبله، ولی فلیکس... برام حکم یه شخص خاص رو داره، نکنه قلب از کار افتاده ام دوباره داره میتپه؟
هیونجین نگران بود، نگران این بود که عشق به فلیکس همه چیز را به هم بریزد، دلش میخواست عشقش را جدی نگیرد، اما نمیتوانست، هیونجین انگار با حقایق جدیدی رو به رو شده بود، دلش نمیخواست باور کند.
سعی کرد حواسش را از موضوع فلیکس پرت کند، اما صدای تند ضربان قلبش آزارش میداد.
هیونجین همیشه در مواقعی که ذهنش بیش از حد درگیر میشد، مشروب میخورد. با اینکار ذهنش از همه چیز خالی میشد.
این دفعه تصمیم گرفت این آرامش را با فلیکس شریک شود.
دیگر برایش پروژه ی فلیکس مهم نبود، فقط میخواست ذهن فلیکس برای چند لحظه آرام شود.
سر فلیکس را نوازش کوتاهی کرد و به سمت کافه ی شرکت رفت تا ودکا و دو گیلاس شراب بیاورد.
~~~
_هی فلیکس، بیدار شو.
+هوممم... بله؟ چیی من خوابم برده بــود؟
_مشکلی نیست، خودم گذاشتم که یکم استراحت کنی، خیلی خسته به نظر میومدی. حالا بلند شو، بی خیال پروژه.
+قربان ولی پروژه هنو...
هیونجین اجازه نداد فلیکس حرفش را کامل کند و وسط حرفش گفت: از این به بعد هیونجین صدام کن، و اینکه گفتم پروژه مهم نیست، الان نیاز به آرامش داری، میخواستم مشروب بخورم که گفتم حالا که توام اینجایی چرا باهم یه گپی نزنیم؟
فلیکس زبانش بند آمده بود، اصلا متوجه نمیشد، انگار یک رویا بود، خیلی تعجب کرده بود از بابت اینکه هیونجین بهش گفته بود با اسم صدایش کند و حالا هم مشروب؟ انگار آرزوهایش یک به یک داشتند به واقعیت میپیوستند.
~~~
کامنت؟ لایک؟؟ فالو؟؟؟👀✨
- ۶.۸k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط