اعتماد پارت|۱۳۳|
۱۳۳
ا/ت
هوا تقریبا تاریک شده بود
هنوز دستامون قفل هم بود و اون همچنان نگاهم میکرد..
پرستار وارده اتاق شد و بعده چک کردن وضعیتم روبه جونگ کوک گفت:وقت ملاقات تموم شده باید بیمار رو تنها بزارین
بهانهی خوبی بود تا بره کمی استراحت کنه!
–من میخوام پیشش بمونم
مثل پسر بچههای لجباز شده بود
نیم خیز شدم و به ارومی نشستم.
موهاشو از رو پیشونیش کنار زدمو گونش رو نوازش کردم
–برو استراحت کن فردا بیا،باشه؟
با تردید نگام کرد
–من حالم خوبه،نگران چی هستی؟
پرستار فهمید که باید تنهامون بزاره
حین رفتن گفت:فقط چند دقیقه
بعد با لبخنده مهربونی از اتاق خارج شد
وقتی دیدم چیزی نمیگه خودم ادامه دادم
–قانونه،باید بری
–فکر کردی قانون روی من اثر داره؟
خندهی ریزی کردم
–نه..ولی اینطوری منم اذیت میشم،خستگی از صورتت میریزه،پس اون دوتا چیکارن،اونا بمونن تو برو فردا بیا،تازه لیان هم اینجاست
اومد نزدیک،سرشو روی سینم گذاشتم و بغلش گرفتم.
انگشتامو بین موهاش حرکت دادم
همونجا با صدای دورگهای زمزمه کرد
–اگه الان برم تا فردا صبح از دلتنگی دووم نمیارم
–جونگ کوک؟
متعجب و شاکی صداش زدم.
–هوممم؟
–فقط یه شبه دیگه..مگه بچه شدی؟
سرشو جابهجا کرد و با چشمای بسته گفت :اره بچهی تو..پسره تو!
از جملش حس خوبی تو وجودم جریان پیدا کرد،لبخنده پهنی زدم
در یهو باز شد و جانگشین،تهیونگ وارد شدن
جونگ کوک چشماشو باز کرد و به ارومی ازم فاصله گرفت
–تهیونگ؟ به نظرت بازم مزاحمشون شدیم؟
تهیونگ حالت متفکری به خودش گرفت و گفت:اونطور که رییس جئون نگام میکنه..مثل اینکه بله.
خندمو خوردم
–یه چیزی به اسم در وجود داره،دفعه بعد گردن دوتاتونم میشکنم.
نتونستم جلوی خندمو بگیرم.
نگاه ترسناکی بهم کرد که خفه شدم
–اومدیم شما رو ببریم رییس چرا اینقدر بداخلاقی،،پرستاره بیچاره یه چیزی میدونست ما رو فرستاد بکشیمت بیرون از این اتاق،،پاشو مرده گنده آبروت رفت
–تهیونگ ببند دهنتو،چرا مزخرف میگی
دستشو گرفتمو گفتم:برو،،جانگشین و تهیونگ اینجان،نگران نباش
–لیان هم بیرونه
بهش نگاه کردمو لبخندی زدم تا خیالش راحت بشه
خم شد بوسهای به پیشونیم زد
–صبح زود میام
–باشه
بالاخره رفتنو اتاق خالی شد.
گفته بودن از یه تایمی تا سه صبح بیمارا باید تنها باشن و بعده خوردن شام استراحت کنن.
به لطف تهیونگ یه شام مخصوص برام آوردن و تونستم تا اخرش بخورمش.
ا/ت
هوا تقریبا تاریک شده بود
هنوز دستامون قفل هم بود و اون همچنان نگاهم میکرد..
پرستار وارده اتاق شد و بعده چک کردن وضعیتم روبه جونگ کوک گفت:وقت ملاقات تموم شده باید بیمار رو تنها بزارین
بهانهی خوبی بود تا بره کمی استراحت کنه!
–من میخوام پیشش بمونم
مثل پسر بچههای لجباز شده بود
نیم خیز شدم و به ارومی نشستم.
موهاشو از رو پیشونیش کنار زدمو گونش رو نوازش کردم
–برو استراحت کن فردا بیا،باشه؟
با تردید نگام کرد
–من حالم خوبه،نگران چی هستی؟
پرستار فهمید که باید تنهامون بزاره
حین رفتن گفت:فقط چند دقیقه
بعد با لبخنده مهربونی از اتاق خارج شد
وقتی دیدم چیزی نمیگه خودم ادامه دادم
–قانونه،باید بری
–فکر کردی قانون روی من اثر داره؟
خندهی ریزی کردم
–نه..ولی اینطوری منم اذیت میشم،خستگی از صورتت میریزه،پس اون دوتا چیکارن،اونا بمونن تو برو فردا بیا،تازه لیان هم اینجاست
اومد نزدیک،سرشو روی سینم گذاشتم و بغلش گرفتم.
انگشتامو بین موهاش حرکت دادم
همونجا با صدای دورگهای زمزمه کرد
–اگه الان برم تا فردا صبح از دلتنگی دووم نمیارم
–جونگ کوک؟
متعجب و شاکی صداش زدم.
–هوممم؟
–فقط یه شبه دیگه..مگه بچه شدی؟
سرشو جابهجا کرد و با چشمای بسته گفت :اره بچهی تو..پسره تو!
از جملش حس خوبی تو وجودم جریان پیدا کرد،لبخنده پهنی زدم
در یهو باز شد و جانگشین،تهیونگ وارد شدن
جونگ کوک چشماشو باز کرد و به ارومی ازم فاصله گرفت
–تهیونگ؟ به نظرت بازم مزاحمشون شدیم؟
تهیونگ حالت متفکری به خودش گرفت و گفت:اونطور که رییس جئون نگام میکنه..مثل اینکه بله.
خندمو خوردم
–یه چیزی به اسم در وجود داره،دفعه بعد گردن دوتاتونم میشکنم.
نتونستم جلوی خندمو بگیرم.
نگاه ترسناکی بهم کرد که خفه شدم
–اومدیم شما رو ببریم رییس چرا اینقدر بداخلاقی،،پرستاره بیچاره یه چیزی میدونست ما رو فرستاد بکشیمت بیرون از این اتاق،،پاشو مرده گنده آبروت رفت
–تهیونگ ببند دهنتو،چرا مزخرف میگی
دستشو گرفتمو گفتم:برو،،جانگشین و تهیونگ اینجان،نگران نباش
–لیان هم بیرونه
بهش نگاه کردمو لبخندی زدم تا خیالش راحت بشه
خم شد بوسهای به پیشونیم زد
–صبح زود میام
–باشه
بالاخره رفتنو اتاق خالی شد.
گفته بودن از یه تایمی تا سه صبح بیمارا باید تنها باشن و بعده خوردن شام استراحت کنن.
به لطف تهیونگ یه شام مخصوص برام آوردن و تونستم تا اخرش بخورمش.
- ۶.۲k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط