تاجی در دو جهان Une couronne dans deux mondes

Part. {8}

جونگ‌کوک

می‌گویند تاریکی ترسناک است.

اما هیچ‌کس نمی‌داند...

تاریکی از من می‌ترسد.

از پنجره بلند تالار سلطنتی به سرزمین زیر پایم نگاه کردم.

قلعه‌ای از سنگ سیاه، برج‌هایی که تا دل ابرها بالا رفته بودند و هزاران سرباز که در میدان اصلی در سکوت تمرین می‌کردند.

هیچ صدایی نبود.

چون همه می‌دانستند...

سکوت، قانون سرزمین تاریکی است.

صدای باز شدن در، سکوت را شکست.

بدون اینکه برگردم گفتم:

ـ دیر کردی.

صدای خنده‌ای کوتاه آمد.

ـ سه دقیقه، قربان.

فقط شما می‌توانید اسمش را تأخیر بگذارید.

لبخند محوی روی لبم نشست.

شوگا.

تنها کسی که جرئت داشت این‌طور با من حرف بزند.

از پنج‌سالگی کنار هم بزرگ شده بودیم.

پسرخاله‌ام...

و فرمانده ارتش تاریکی.

برای همه، هیولایی بی‌رحم.

اما برای من...

تنها کسی که لازم نبود جلویش نقش بازی کنم.

او کنارم ایستاد و دست‌هایش را داخل جیب لباس نظامی سیاهش گذاشت.

ـ امروز هم نصف فرمانده‌ها از ترس دیدنت رنگ به صورت ندارند.

بی‌تفاوت گفتم:

ـ پس هنوز زیادی راحت زندگی می‌کنند.

شوگا خندید.

ـ همین اخلاق باعث شده همه فکر کنند حتی موقع خواب هم اخم می‌کنی.

نگاهی سرد به او انداختم.

ـ و تو هم زیادی حرف می‌زنی.

ـ ولی هیچ‌وقت دستور ندادی زبانم را ببرند.

ـ هنوز.

شوگا دوباره خندید.

اگر شخص دیگری جای او بود...

تا همین لحظه سرش از بدنش جدا شده بود.

در همان لحظه، یکی از افسران با عجله وارد تالار شد و زانو زد.

ـ اعلیحضرت ولیعهد...

اجازه گزارش.

ـ بگو.

ـ جاسوسان ما از امپراتوری نور بازگشته‌اند.

شوگا همان لحظه جدی شد.

لبخندش محو شد و نگاهش تیز گشت.

افسر ادامه داد:

ـ شاهدخت «ات» پس از حادثه‌ای مرموز، حافظه‌اش را از دست داده است.

برای چند ثانیه...

همه‌چیز ساکت شد.

نگاهم را از پنجره گرفتم و به افسر دوختم.

ـ مطمئنی؟

ـ بله، قربان. این خبر از داخل قصر سلطنتی تأیید شده است.

شوگا آرام گفت:

ـ عجیب نیست؟

ـ شاهدختی که هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کرد...

ناگهان حافظه‌اش را از دست داده؟

چیزی در ذهنم درست به نظر نمی‌رسید.

پرونده‌های اطلاعاتی را بارها خوانده بودم.

«ات» دختری نبود که به این راحتی شکست بخورد.

آرام گفتم:

ـ یا کسی دارد نقش او را بازی می‌کند...

یا حقیقتی پنهان شده است.

شوگا با لبخند کمرنگی گفت:

ـ بالاخره کمی هیجان پیدا شد.

نگاهم را به او انداختم.

ـ آماده شو.

لبخند شیطنت‌آمیز روی لب‌هایش نشست.

ـ یعنی...

ـ خودمان می‌رویم.

چشمان شوگا برق زد.

ـ مدت‌ها بود منتظر شنیدن این جمله بودم.

به سمت تخت سلطنتی قدم برداشتم.

شنل سیاه‌رنگم روی زمین کشیده می‌شد.

تمام فرماندهان حاضر در تالار بی‌اختیار سرهایشان را پایین انداختند.

ـ تا سه روز دیگر...

هیچ‌کس نباید بفهمد ولیعهد سرزمین تاریکی از قصر خارج شده است.

همه با صدایی واحد پاسخ دادند:

ـ اطاعت می‌شود.

شوگا کنارم ایستاد و با همان لحن همیشگی زیر لب گفت:

ـ فقط یک خواهش دارم.

ـ بگو.

ـ این دفعه حداقل قبل از نصف کردن دشمن‌ها، اجازه بده من هم چند نفرشان را بزنم.

برای اولین بار در آن روز...

لبخند بسیار محوی روی لبم نشست.

ـ اگر توانستی از من جلو بزنی.

شوگا خندید.

ـ پس رقابت شروع شد، قربان.

اما هیچ‌کدام از ما نمی‌دانستیم...

سفری که قرار بود فقط یک مأموریت اطلاعاتی باشد...

سرنوشت دو امپراتوری را برای همیشه تغییر خواهد داد.
دیدگاه ها (۰)

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت یــک 𓆪 🖤🥀ـ «رئیس، همه منتظر شمان.»ج...

👑 پارت نهم | جشن نامزدیشب جشن فرا رسید.قصر از همیشه باشکوه‌ت...

چند پارتی

ᴘᴀʀᴛ ۳۲ | یه تشکر سادهبعد از اتفاق پارک...چند روز گذشت.آرا ه...

پارت ۵۰ صبح روز بعد، لینا جلوی آینه ایستاده بود و به حرف‌های...

چندپارتی جونگ کوک

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 11 | جزئیات کوچکصبح روز بعد، ا/ت کمی زودتر از ...

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽Part 13وقتی از تالار بیرون او...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝓒𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 30ویولت و هوسوک بعد از بازار وارد یک...

پارت هشتم: پیمان در تاریکیصبح هنوز کامل طلوع نکرده بود.مه غل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط