{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حقیقت پنهان🌱

حقیقت پنهان🌱
part 32
رضا:*دختررو نمیشناختم. به سمتش رفتم . بهش رسیدم به طوری که فاصلمون روی نیم متر بود.
رضا: سلام
پانیذ: سلام
رضا: ببخشید شما؟
پانیذ: عاممم من پانیذم دوست نیکام
رضا: منم رضا داداش نیکام... خشبختم🙂
پانیذ: همچنین
رضا:*دستمو برم جلو که به هم دست بدیم اونم دستشو اورد. که یک دفعه...
پیک: رمزتون....
رضا:*توی دلم به پیک موتوری عه توی اون لحظه کلی فحش دادم..*
پانیذ: وایییی یادم رفت از نیکا بپرسم
رضا: چرا من میدونم 5742
پیک: بفرمایید ایناهم سفارشاتون
پانیذ: ممنون واییی چقدرم زیادنننن
*میخواستم مهشاد رو صدا کنم که رضا لب زد*
رضا: نه نمیخواد کسی رو صدا کنی من کمکت میکنم
*و بعد به بچه ها اشاره کردم که بیاین تو... اوناهم اومدن ... و نصف غذاهایی که سفارش دادن دست من بود نصف دیگشم دست پانیذ بود
آسانسور رو زدیم.
خب من بدم نیومد ازش به نظر دختر خوبی میومد فیسش خیلی کیوت بود مژه های بلند مشکی... پیرسینک ابروش... چشمای مشکیش... لبای صورتی مایل به قرمزش... و از تیپش نگم که از سر تا پاش دارک بود.. وای رضا این چیزایی که تو داری میگی یعنی معلومه دیگه روش کراش زدیییی*


خب خب لئو مون کراش زد
حالا کم کم رمان جذاب میشه حمایت کنینننن
دیدگاه ها (۹)

Novel panleo ♡ #part⁶³ ♡『 leoreza 』نگاه عاجزانه اش رو بهم دو...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 22_مامان هر غلطی بخو...

سناریو مایکی { جنگل چشمات }8 سالگی))چشماشو باز کرد. مثل همیش...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟷 | اولین نتسئول، ساعت ۷:۱۵ صبح.صدای رفت‌وآمد ماش...

• Wild rose cabaret •#part56#leorezaقبل از اینکه من حرف بزنم...

حقیقت پنهان🌱part 83❄توی پارت قبل متین و پانیذ داشتن باهم حرف...

رمان زهرگل🫂(بچه ها ماجرای رضا رو سربسته بگم چون نمیخوام زیاد...

حقیقت پنهان🌱part 78رضا:*میخواستم درو باز کنم که یهو دیدم از ...

•انتقام•پارت چهل و پنجم✞︎🖤ارسلان: دیانا ما ک قبلا کنار هم خو...

✞رمان انتقام✞ پارت 44

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط