پارت چهارم طلب عشق
نامجون : کجا خانم ؟
ا،ت :میرم بخوابم دیگه مگه نگفتی بریم بخوابیم
نامجون : گفتم بریم نگفتم برووو
ا،ت : منظورت چیه نامجون
نامجون : فکر کنم وقت خوبی باشه باهم بخوابیم
در اتاقی زو باز کرد و ازم خواست برم تو
ا،ت : چرا تو این چند وقت نمیزاشتی نزدیک این اتاق بشم ؟ چیز خواصی نداره که
نامجون : میخواستم نشونت ندم تا وقتی که باهم رابطه برقرار کنیم و بشه اتاق دونفرمون
و بعد چشمک زد و اومد داخل اتاق و شب دور و رازی زو شروع کردیم ...
( منحرف نباشیم )
چند هفته بعد :
امشب قرار بود پدرونامادریم برای دیدن بیان خونمون
و قرار بود که امشب بهشون بگیم که دوست داریم بقیه
زندگیمون رو باهم باشیم ....
کارم روانجام دادم پیشبدنم رودر آوردم واز آشپزخونه اومدم بیرونو نشستم روی مبل
ا،ت : خوش اومدی آقای کیم
نامجون : نمیومدن
ا،ت :خونه قبلی خونه ما نزدیک بود از اونجا بیان دوره
نامجون : اینجا همه چیز خوبه ؟ همسایه ها مثل اونجا نیستن که ؟
ا،ت : همه چیز خوب شد اینجا خونه خودمه دیگه
نامجون : من برم اماده بشم تا مهمونا نیومدن
هر روز که میگذشت من و نامجون باهم صمیمی تر میشدیم ولی امروز چطور باید به پدرم میگفتم
ا،ت : سلام خوش اومدید پدر
پدرم رو محکم بقل گرفتم لباس های گرون قیمت تنشون بود و بدی عطر های برند میدادن
نامجون اومد بعد از سلام و خوش آمد نشست کنارم
ا،ت : میشه انقدر بهم نزدیک نشی
نامجون : ببخشید نمیدونستم اذیت میشی
پدر : میبینم خیلی بهم نزدیک شدین
ا،ت : میشه با یه نفر زندگی کرد و باهاش رابطه کلامی برقرار نکرد ؟
پدر : او باشه
چند دقیقه به سکوت گذشت نامجون بهم اشاره میزد که حرف بزنم
ا،ت : میبینم من نیستم اوضاع تون خیلی خوب شده
پدر : اره با پولی که آقای کیم بهمون دادن کار کردیم الان وضعمون بهتره
ا،ت : خوبه پس من اضافه بودم
پدر : تو که داره بهت خوش میگذره لباس های گرون خونه شیک ماشین های مدل بالا دیکه چی میخوای هوم ما رو چیکار میخوای ؟ تصمیمم خودت بزرگی میتونی بگیری
ا،ت : تا چند وقته با صاحب اینا هم ازدواج میکنم همه چیز درست میشه
پدر : چی؟ ازدواج بدون اجازه من ؟
ا،ت : مگه نگفتید به شما نیاز ندارم پس میتونم خودم برای ادامه زندگیم تصمیم بگیرم نه ؟
پدر : اوکی مبارکتون باشه فقط ما رو دعوت نکنید داریم میریم از کره
و بلند شدن و دونفری از خونه ما رفتن من نتونستم دوم بیارم همونجا نشستم و شروع کردم به گریه کردن
دلم گرفته بود پدرم چطور میتونستم اینطور باهام رفتار کنه با دخترش ...
ادامه دارد ...
شرمنده ویس خیلی داغونه نمیشه گذاشت
ا،ت :میرم بخوابم دیگه مگه نگفتی بریم بخوابیم
نامجون : گفتم بریم نگفتم برووو
ا،ت : منظورت چیه نامجون
نامجون : فکر کنم وقت خوبی باشه باهم بخوابیم
در اتاقی زو باز کرد و ازم خواست برم تو
ا،ت : چرا تو این چند وقت نمیزاشتی نزدیک این اتاق بشم ؟ چیز خواصی نداره که
نامجون : میخواستم نشونت ندم تا وقتی که باهم رابطه برقرار کنیم و بشه اتاق دونفرمون
و بعد چشمک زد و اومد داخل اتاق و شب دور و رازی زو شروع کردیم ...
( منحرف نباشیم )
چند هفته بعد :
امشب قرار بود پدرونامادریم برای دیدن بیان خونمون
و قرار بود که امشب بهشون بگیم که دوست داریم بقیه
زندگیمون رو باهم باشیم ....
کارم روانجام دادم پیشبدنم رودر آوردم واز آشپزخونه اومدم بیرونو نشستم روی مبل
ا،ت : خوش اومدی آقای کیم
نامجون : نمیومدن
ا،ت :خونه قبلی خونه ما نزدیک بود از اونجا بیان دوره
نامجون : اینجا همه چیز خوبه ؟ همسایه ها مثل اونجا نیستن که ؟
ا،ت : همه چیز خوب شد اینجا خونه خودمه دیگه
نامجون : من برم اماده بشم تا مهمونا نیومدن
هر روز که میگذشت من و نامجون باهم صمیمی تر میشدیم ولی امروز چطور باید به پدرم میگفتم
ا،ت : سلام خوش اومدید پدر
پدرم رو محکم بقل گرفتم لباس های گرون قیمت تنشون بود و بدی عطر های برند میدادن
نامجون اومد بعد از سلام و خوش آمد نشست کنارم
ا،ت : میشه انقدر بهم نزدیک نشی
نامجون : ببخشید نمیدونستم اذیت میشی
پدر : میبینم خیلی بهم نزدیک شدین
ا،ت : میشه با یه نفر زندگی کرد و باهاش رابطه کلامی برقرار نکرد ؟
پدر : او باشه
چند دقیقه به سکوت گذشت نامجون بهم اشاره میزد که حرف بزنم
ا،ت : میبینم من نیستم اوضاع تون خیلی خوب شده
پدر : اره با پولی که آقای کیم بهمون دادن کار کردیم الان وضعمون بهتره
ا،ت : خوبه پس من اضافه بودم
پدر : تو که داره بهت خوش میگذره لباس های گرون خونه شیک ماشین های مدل بالا دیکه چی میخوای هوم ما رو چیکار میخوای ؟ تصمیمم خودت بزرگی میتونی بگیری
ا،ت : تا چند وقته با صاحب اینا هم ازدواج میکنم همه چیز درست میشه
پدر : چی؟ ازدواج بدون اجازه من ؟
ا،ت : مگه نگفتید به شما نیاز ندارم پس میتونم خودم برای ادامه زندگیم تصمیم بگیرم نه ؟
پدر : اوکی مبارکتون باشه فقط ما رو دعوت نکنید داریم میریم از کره
و بلند شدن و دونفری از خونه ما رفتن من نتونستم دوم بیارم همونجا نشستم و شروع کردم به گریه کردن
دلم گرفته بود پدرم چطور میتونستم اینطور باهام رفتار کنه با دخترش ...
ادامه دارد ...
شرمنده ویس خیلی داغونه نمیشه گذاشت
- ۵۲.۵k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط