سفیر کبیر Grand Ambassador

پارت ۸۹
- سفیر بزرگ به همراه هأیت همراه وارد می شوند
صدا به حدی بلند و واضح بود که یقین داشتم تمام موجودات و افراد حاضر در ورزشگاه آن را شنیده اند از ترس جرات برداشتن دست هایم را نداشتم با این وجود خیلی کنجکاو بودم . سفیر بزرگ ! او دیگر کی بود ؟ به یکباره ترس تمام سلول های بدنم را پر کرد من کار اشتباهی انجام داده بودم و حضور او در اینجا و در این زمان ...
یعنی ممکن بود برای مجازات من آمده باشد ؟
ـ این افکار مسخره رو به ذهنت راه نده پسر ... می دونی سفیر بزرگ کیه ؟ اونقدر بیکار نیست که برای مجازات کردن تو خودش پاشه بیاد اینجا ...
با وجود ترسی که داشتم چشمانم را باز کردم با اینکه لباس می گفت او ممکن نیست برای مجازات کردن من آمده باشه ، اما می خواستم ببینم چه کسی سفیر بزرگ خطاب می شد و اصلا برای چی اومده اینجا ؟ آیا لباس این بار هم حقیقت را می گفت ؟ بی توجه به حرف های لباس به اطراف نگاه کردم با اینکه از شدت نور کاسته شده بود اما باز نمی شد به راحتی آنچه که در حال اتفاق افتادن بود را دید ناگهان نوری سرخ درست از جلوی من رد شد از ترس عقب رفتم و گفتم
ـ خدای من این دیگه چی بود ؟!
یه لحظه فکر کردم مرگم حتمیه اما او کسی جز ملکه آرمیتا و همراهانش نبود آنها به سمت مرکز ورزشگاه پرواز می کردند ستونی از نور در میان زمین به وجود آمده بود که سر به آسمان می کشید و انتهای آن در میان ابر های چرخان و بهم پیچیده بالای ورزشگاه ناپدید می شد
ـ واو اونها بال دارن ؟
بر پشت همراهان ملکه آرمیتا بال هایی از جنس آتش وجود داشت ، بزرگ ، سیاه و آتشین ، حتی ملکه آرمیتا هم دو بال بزرگ آتشین داشت
ـ چرا خشکت زده پسر باید کاری بکنی !
من که شوکه شده بودم گفتم:
- چیکار کنم ؟
ـ خیلی باید مراقب باشی گیج بازی هم در نیار می دونی سفیر بزرگ کیه ؟
با دستپاچگی گفتم:
- نه خوب یه سفیره دیگه ! فوقش رئیس بقیه سفیرا مگه نه ؟
ـ بچه جان ، اون پیرترین و قدرتمند ترین سفیره زنده است و تقریبا هفت هزار سال سن داره
ـ دروغ میگی !
ـ بچه مگه تا الان بهت دروغ گفتم ؟ پسر باید حواست رو خیلی جمع کنی
ـ جناب واینر ...
اصلا متوجه ملکه آرارا نشده بودم که وارد جایگاه من شده بود او غرق در نور بود درست مثل زمانی که در سالن او را دیده بودم ، ولی این بار هزاران پروانه او را احاطه کرده بودند
او با دستپاچگی گفت:
- باید عجله کنید . باید قبل از ورود سفیر بزرگ ...
صدای عجیبی که از سمت ستون بلند شد ، سبب شد تا ملکه به سمت عقب برگردد و ساکت شود اما خیلی سریع به سمت من برگشت و گفت:
- لطفاً عجله کنید ! باید هرچه زودتر در پایین جایگاه حاضر شوید .
من ... من باید چکار کنم ؟
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۶ صبح روز بعد، با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم.با خوا...

«دختر کوچولوی من »پارت هفتم

پارت چهارم: خونِ دو خاندانصدای قدم‌ها پشت سرشان نزدیک‌تر می‌...

پارت 48,🌷 ویو آترفتم سمت داییم و گفتم:آت:ـ داییییی! 🥺💜دایی:ـ...

به خدا گفتم:۱ عهد ببندیم... گفت بگو..گفتم وقتی که میخوام برم...

بنده انیمه دوستم هستم🌝

ᴘᴀʀᴛ ۳۲ | یه تشکر سادهبعد از اتفاق پارک...چند روز گذشت.آرا ه...

𓆩 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 𓆪پارت اول | «دخترِ انسانی»ا/ت از همون لحظه‌...

پارت پنجــــم -- نکنه با اون دوست دخترش 😭ــ خب رسیدیم ــ رس...

گفت آخ آخ دلا از دست تنهایی به جونُم، گفتم منکه همه‌ی درونم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط