dark life = 12

تهیونگ آهسته و با خونسردی کامل به سمتش آمد. قدم‌هایش روی چوب کف اتاق، ضرباهنگ یک والس مرگ را داشت. دسته گل را روی میز کوچک کنار تخت گذاشت و بعد رو به ات کرد، در حالی که فاصله‌شان به کمتر از یک متر رسیده بود. «تجاوز؟ کشتن؟» کلمه را با طمأنینه چشید و بعد خنده‌ای کوتاه و تلخ کرد. «ات، عزیزم، این کلمات برای آدم‌های بی‌کلاس و خیابونیه. من یه مجموعه‌دارم. کلکسیونری از چیزهای نایاب و زیبا. و تو... تو کمیاب‌ترین گوهری هستی که توی این دنیای کثیف پیدا کردم. من قصد ندارم بهت آسیب بزنم. تا وقتی که...» نگاهش یک لحظه سرد و تهدیدآمیز شد، «...تا وقتی که مجبورم نکنی.»

بعد همان لبخند گرم و عاشقانه برگشت. دستش را بالا آورد تا صورت ات را لمس کند. ات با انزجار و ترس عقب کشید، اما پشتش به دیوار بود. راه فراری نداشت. نوک انگشتان گرم و زمخت تهیونگ با گونهٔ سفید و سردش تماس پیدا کرد. مثل تماس آهن گداخته با یخ بود.

«چرا میلرزی، عزیزم؟ سرما خوردی؟» تهیونگ با نگرانی ساختگی پرسید و کتش را درآورد. «بیا، اینو بپوش. نمی‌خوام مریض شی.» کت سنگین و گرمش را که بوی تنش را می‌داد، روی شانه‌های لرزان ات انداخت. ات فقط می‌توانست با چشمانی گشاد شده و پر از اشک به او خیره شود. مهربانی اش از تهدیدش هزار بار ترسناک‌تر بود.

تهیونگ آهی کشید و روی لبهٔ تخت نشست، انگار که از یک روز کاری طولانی خسته شده باشد. «گفتی برادرت پلیسه. آره، می‌دونم. بازرس پارک جیمین. مرد شجاع و باهوشیه. پروندهٔ من رو از سه سال پیش زیر نظر داره. اما...» و لبخند مرموزی زد، «...نگرانش نباش. تا وقتی که تو دختر خوبی باشی، هیچ اتفاقی براش نمی‌افته. قول می‌دم.»

ات از این تهدید پنهان، یخ زد. «اگه بهش دست بزنی... قسم می‌خورم که...»

«قسم نخور، دکتر.» تهیونگ حرفش را با لحنی قطع کرد. «قسم‌های تو برای من خیلی باارزشن. نمی‌خوام با یه دروغ بشکنن.» از جایش بلند شد و به سمت در رفت. دستش را روی دستگیره گذاشت و برگشت تا آخرین نگاه را به ات بکند. ات هنوز مثل مجسمهٔ وحشت زده گوشهٔ اتاق ایستاده بود، کت مشکی بزرگ تهیونگ دور شانه‌های کوچکش افتاده بود و اشک بی‌صدا از چشمان بادامی اش سرازیر می‌شد. صحنه‌ای به شدت زیبا و به شدت شکست‌خورده.

«امشب استراحت کن، عزیزم. فردا صبح، صبحونه رو با هم می‌خوریم. بعد از اون، می‌خوام گشت کوچیکی توی خونه بهت بدم. باید کم‌کم به زندگی جدیدت عادت کنی. اوه، و راستی...» انگار چیزی یادش آمده باشد، انگشتش را به علامت هشدار بالا آورد. «...سعی نکن فرار کنی. این خونه پر از نگهبانه. آدم‌های من خیلی... خشن هستن. اگه تو رو اشتباهی بگیرن و زخمی بشی، قلبم می‌شکنه. و وقتی قلب من بشکنه...» چشمانش برای لحظه‌ای تمام آن تهی بودن اولیه را نشان داد، «...آدمای زیادی می‌میرن. شب بخیر، دکتر پارک ات. خواب‌های خوش ببینی. خواب من رو.»

در با همان صدای سنگین بسته شد و قفل کلیک کرد. ات همانطور ایستاده ماند تا صدای قدم‌هایش در راهرو محو شد. بعد زانوهایش سست شد و مثل یه عروسک پارچه‌ای روی زمین سرد فرو ریخت. هق‌هق‌های بی‌صدا تمام بدنش را می‌لرزاند. او حالا رسماً زندانی یک سادیسمی روانی بود. کسی که ادعا می‌کرد دوستش دارد و همین "عشق" بیمارگونه، از هر شکنجه‌ای وحشت‌ناک‌تر بود.

آن شب، ات حتی یک چشم روی هم نگذاشت. روی زمین، کنار تخت، زیر همان کت مشکی که بوی دود و نعناع می‌داد، نشست. چشمانش به در قفل شده خیره مانده بود. ذهنش هزاران نقشه برای فرار می‌کشید. اما ته دلش می‌دانست... فرار از کیم تهیونگ، به این سادگی‌ها ممکن نبود. این تازه اول جهنم بود.
دیدگاه ها (۱۲)

[ چندپارتی تهیونگ ] [ پارت ششم]تهیونگ بلاخره رسید ، اون ده د...

چند روز بعد، ات کم‌کم به زندگی جدیدش در عمارت عادت کرده بود....

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

چندپارتی تهیونگ

جادویی به نام عشق

تک پارتیاز:تهیونگوقتی باهم قهر بودیدات و تهیونگ باهم قهرن چر...

سناریو تهیونگ

الماس زیبای من  part⁶- من اون هارو که این کارو با پرنسسم کرد...

.......//برده ی زیبا//........

دوپارتی درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط