{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]

𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟖

[ویو جونگکوک]

نور سفید سقف بیمارستان آخرین چیزی بود که دیدم صدای دستگاهای پزشکی تو گوشم محو شد. دردی در کار نبود..یه آرامش عجیب تموم وجودم رو فرا گرفت.

میگن هفت دقیقه بعد از مرگ ذهن بهترین خاطرات رو مرور میکنه برای من این هفت دقیقه یه عمر بود.
تصویری از چهره ی ا.ت در حالی که بیهوش روی تخت بیمارستان بود جلوی چشمام اومد ..لباش که لحظاتی قبل طعم خداحافظی تلخم رو چشیده بود.. این تصویر آخرین خاطره ام بود..

ذهنم مثل یه پروژکتور شروع کرد به نمایش دادن..
چشمام رو بستم و به اولین روز آشنایی مون برگشتم.. اولین باری که تو اون تیمارستان لعنتی دیدمش...نور خورشید از پنجره به موهاش تابیده بود... اون لحظه بود که فهمیدم زندگیم یه نور پیدا کرده... خاطراتمون مثل یه فیلم از جلوی چشمام رد شد... حتی خاطره ی دردناک عاشق تهیونگ شدنش..
اما دیگه با کینه همراه نبود بلکه با حسی از درک و پشیمونی...
فهمیدم که تموم این سال ها حتی تو اوج نفرتم باز هم ا.ت رو دوست داشتم..کینه ام فقط یه نقاب برای پنهون کردن عشق شکست خورده ام بود.

نفر بعدی تهیونگ بود....هیچ کس به اندازه ی اون شبیه برادر برام نبود..حتی وقتی زمین می خوردم اول کسی که میرسید اون بود. تو دلم تهیونگ معنای امنیت بود.
اما تصويرها تغییر کردن..
دستای ا.ت و تهیونگ که به هم گره خورده.. لبخندشون به هم...و من... همون لحظه فهمیدم چیزی درونم مرده. این نفرت عجیبه..انگار دو تهیونگ وجود داره: یکی که برام همه چیز بود و کسی که همه چیز رو از من گرفت.
بعد تهیونگ، تصویر جیمین اومد..دومین کسی که برام مثل برادرم بود و توی هر وضعیتی که بودم هیچوقت پشتم رو خالی نکرد..

و بعد تصویر جونگ وو اومد.. پسر کوچیک و تنهایی که از دره نجاتش دادم.. به یاد تموم شبایی افتادم که کنارش بودم...اولین باری که اسمم رو صدا زد...من می خواستم اون مهره ی انتقامم باشه اما نمی دونستم که خودم تو دام عشق پدری گرفتار شدم.. تو این هفت دقیقه فهمیدم که او تنها دلیل دیگه ای بود که من باید زندگی میکردم اما سرنوشت چیز دیگه ای برام خواسته بود.

این هفت دقیقه تموم گذشته رو برام شفاف کرد. تموم اشتباهام رو دیدم.. تموم دردهام رو حس کردم.. اما در نهایت یه حقیقت بزرگ بر همه چیز غلبه کرد،عشق...
عشقی که منو به این نقطه رسوند عشقی که باعث شد از تموم کینه هام دست بکشم و بزرگترین فداکاری رو انجام بدم.

نور سفید دوباره تو ذهنم درخشید قلبم.... قلبم دیگه نمی تپید. اما میدونستم که تو سینه ا.ت برای همیشه به تپش ادامه میده... این پایان من بود اما آغاز زندگی اونها....این تلخ ترین و شیرین ترین پایان ممکن بود.

[ویو ا.ت]

چشمام رو به آرومی باز کردم.. سقف سفید و بوی استریل بیمارستان اولین چیزی بود که حس کردم.. بدنم سنگین بود اما دردی دیگه نبود به جاش یه حس عجیب از سبکی و در عین حال قدرتی جدید تو سینه ام حس میکردم این ضربان... این ضربان قلب خودم نبود.

یهو سایه ای روی سرم افتاد.. نگاهم به سمت صدا چرخید. جیمین در کمال ناباوری کنار تختم ایستاده بود. با همون چشم های سرد و بی حالت همیشگیش اما این بار چیزی تو نگاهش فرق داشت غمی پنهون تو اعماقش دیده میشد.

با صدای ضعیف و خفه گفتم...
ا.ت: جیمین... تو... اینجا چیکار می کنی؟

جیمین با صدایی آروم گفت..
جیمین: خوشحالم که بیدار شدی دکتر پارک.. عملت...خوب پیش رفت.

ا.ت: عمل؟ چی؟

جيمين حرفی نزد فقط دستش رو تو جیب پالتوش فرو برد و یه نامه تا خورده رو بیرون آورد و به سمت من گرفت.

جیمین: این... برای توئه از طرف...

مکث کرد نگاهش به من خیره شد نگاهی که انگار میخواست حرفی بزنه اما نمی تونست بعد ادامه داد..
جیمین: از طرف کسی که... زندگیت رو نجات داد.

نامه رو با دستای لرزون گرفتم خط آشنایی روی پاکت بود..این..این دست خط جونگکوکه..پارت بعدی👈🏻https://wisgoon.com/p/176ANV9W42/
دیدگاه ها (۶۵)

𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟎[ویو جونگ‌وو]یک هفته ای م...

𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟗نامه رو با دستای لرزون گر...

𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟕صدای زنگ تلفن، سکوت تاریک...

𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟔[فلش بک] [ویو سئوجون]همیش...

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗 𝙿𝚊𝚛𝚝:⁶³تهیونگ با ناباوری به همه نگاه کرد.تهیون...

سناریو ران پارت ۲

تک پارتی✨میکاپ‌آرتیست مخصوص آقای پارک... پشت صحنه‌ی سالن کنس...

True Love⑨تهیونگچند روز از اون شامی که خوردیم گذشته بود حرفا...

true Love①⑧دست تهیونگ رو گرفته بودم ا/ت: من هنوز باورم نشده ...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 4 | چیزی که نمی‌توانست پنهانش کندصبح دوشنبه، دانش...

💜 پارت اول | شبی که همه‌چیز شروع شد صدای موسیقی کل بار رو پر...

پارت 20

قفس سفید مخملی

ادامه قبلی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط