{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]

𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟗


نامه رو با دستای لرزون گرفتم خط آشنایی روی پاکت بود..این..این دست خط جونگکوکه..
نفس عمیقی کشیدم و شروع به خوندن کردم...


"ا.ت، عزیزترینم

وقتی این نامه رو میخونی من دیگه نیستم. تعجب نکن شاید الان فکر کنی دیوونه شدم یا این یه شوخیه بی رحمانه از طرف منه اما نه.. این یه حقیقت تلخه..من زندگیمو بهت دادم..

میدونم ازم متنفری.. حق داری ...تموم سال ها رو صرف کردم تا زندگیت رو نابود کنم.
هر نفس ،هر قدم ، هر فکر من پر از کینه و انتقام بود.. میخواستم رنج بکشی..میخواستم درد بکشی همونطور که من بعد از رفتنت هر لحظه درد کشیدم..حتی پسری رو که تو در دره رها کردم رو پیدا کردم و بزرگش کردم تا مهره انتقامم باشه....
فکر می کردم اگه تو رو از همه چیزت محروم کنم آرامش پیدا میکنم اما اشتباه میکردم...

وقتی تو رو اون روز تو بیمارستان دیدم رنگ پریده و تنها....
یه چیزی تو وجودم شکست...کینه ام برای اولین بار جلوی عشق کم آورد. عشقی که فکر میکردم سال ها پیش وقتی منو تنها گذاشتی برای همیشه مرده...
تو اشتباه میکنی ا.ت.. من هیچ وقت تو رو تنها نذاشتم تو بودی که من رو تنها گذاشتی اما حتی با اون زخم ، با اون درد، نتونستم بذارم تو بمیری...

فقط چند ماه... همین یه جمله کافی بود تا تموم دنیای انتقام من فرو بریزه.. من میخواستم تو زنده بمونی تا من بتونم بهت بگم که چقدر ازت متنفرم اما حالا... حالا فقط میخوام زنده بمونی که زندگی کنی همین..

اگه ازم بپرسی چرا این کارو کردم؟ جوابش ساده‌ست. چون نتونستم جلوی قلبم رو بگیرم..این قلبی که الان تو سینه‌ات میتپه قلب منه... قلب جنايتكار من.
همون قلبی که تو شکستی.. قلبی که با تموم کثافت‌هاش با تموم جنایت‌هاش همیشه تو رو دوست داشت. بیشتر از هر چیزی...

مراقب خودت باش ا.ت. برای من زندگی کن برای تهیونگ و بچه هات زندگی کن و هیچ وقت این راز رو فراموش نکن‌‌.‌.
قلب من تا ابد برای تو خواهد تپید. شاید این تنها راهی بود که میتونستم دوباره نزدیکت باشم و داشته باشمت.

جئون جونگکوک"

نامه از دستم افتاد چشمام پر از اشک شد. نمی تونستم نفس بکشم این چه حقیقتی بود؟ جونگکوک... اون منو نجات داده بود؟ با قلب خودش؟ تموم اون کینه ها، تموم اون سال ها نفرت.... همه چیز در مقابل این فداکاری بی‌نهایت بی معنی شد.
دردی از جنس پشیمونی و شوک تموم وجودم رو فرا گرفت.
جیمین ساکت ایستاده بود و به من نگاه میکرد..
زیر لب با بغض گفتم...
ا.ت: جونگکوک...نه! نه! غیر ممکنه!

قلب جدید تو سینه ام میتپید ..ضربانی قوی اما این ضربان حالا برای من طعمی تلخ داشت... طعم فداکاری.. طعم عشقی که هرگز نفهمیده بودم و طعم حقیقتی که تموم دنیا رو روی سرم خراب کرده بود..
من با قلب جونگکوک زنده بودم قلبی که هم منو نجات داد و هم نابودم کرد.


یهو تصویر جونگ وو، جلوی چشمام اومد.
پسری که سال‌ها پیش فکر میکردم مرده اما جونگکوک اونو به عنوان مهره انتقامش بزرگ کرده بود ..این حقیقت سنگین تر از هر چیز دیگه‌ای بود..

به سختی نفس کشیدم صدایی که از حنجره ام بیرون میومد خش دار بود..

ا.ت: جیمین.... جونگ وو... اون کجاست؟میخوام ببینمش..همین الان...
دیدگاه ها (۱۱)

آتیشی که از بارون شروع شدpart 48ویوی ا. تصدای زن دوباره از ط...

True Love②①فردا (شب) تازه رسیدم خونه رمز در رو زدم و رفتم دا...

(دلداده) ویو جونگکوک با جیمین از پاساژ زدیم بیرون و رفتیم به...

سناریو مایکی پارت اخر

مثلث عشقی من پارت ۱۷:ا/ت ویواین الان چی گفت ا/ت: ای کاش با ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط