{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خداحافظ_مُحَرَّم ... 🏴 😔

خداحافظ_مُحَرَّم ... 🏴 😔
نمی دانم سال دیگر دوباره تو را خواهم دید یا نه؟!... اما اگر وزیدی و از سَرِ کوی من گذشتی، سلامَم را به اربابم برسان...
بگو همیشه برایَت مشکی به تَن می کرد و دوست داشت نامَش با نام تو عجین شود!...
بگو گرچه جوانی می کرد، اما به سَرِ سوزنی ارادتش هم که شده، تو را از تَهِ دل دوست داشت...
با چای روضه تو و نذری ات، صفا می کرد و سَرَش درد می کرد برای نوکری...
مُحَرَّم جان؛ تو را به خدا می سپارم... و دلم شور می زند برای
"صَفر"ی که دارد از "سَفَر" می رسد...

مُحَرَّم جان؛ خدانگهدارت ...!

پی نوشت :

من از تو مزد نوکری ام را نخواستم
تنها مرا به خاطر کم کاری ام ببخش 😔
دیدگاه ها (۱)

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_54+بیخیال پسر!هر دوتامون می‌...

ادامه‌ی پارت قبل درحالیکه موهایش خیس و حوله سانتی بلندی پوشی...

خیلی انرژی گرفتم از اینکه پست طنز گذاشتم؛ با اجازه‌ی بابامم ...

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۷۲ | اول باید درسم...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⓪_بخش اول_ حس نومیدی از این‌جا ...

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

پشت نقاب عشق 💗صبح روز بعد، نور آفتاب از پنجره‌های بزرگ عمارت...

ممنون که میخونین این داستان واقعی نیست

Thirteen

دیدار باتو (پارت ۳)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط