رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

فصل ششم : دعوتی که خوشحالم نکرد

جمعه از راه رسید.

مادر ملیسا از صبح مشغول آماده شدن بود. قرار بود عصر به خانهٔ یکی از عموهای ملیسا برن؛ همون‌جایی که بیشتر اعضای خانواده جمع می‌شدن.

ملیسا جلوی کمد لباس‌هاش ایستاده بود.

چند دست لباس رو بیرون آورد و دوباره سر جاشون گذاشت.

مادرش از پشت در پرسید:

ـ ملیسا جان، آماده نشدی؟

ـ الان میام، مامان.

ـ عجله کن عزیزم. عموهات منتظرن.

ملیسا دستش رو از روی لباس‌ها برداشت.

عموهات منتظرن.

این جمله برای هر کسی می‌تونست خوشحال‌کننده باشه.

اما برای ملیسا، فقط یادآوری یک حقیقت تلخ بود.

اون‌ها منتظر دیدن همه بودن.

به‌جز خودش.

***

وقتی به خانهٔ عموشون رسیدن، صدای خنده از داخل به گوش می‌رسید.

در که باز شد، چند نفر برای استقبال جلو اومدن.

ـ وای، بالاخره اومدین!

ـ بیاین تو، همه جمعن!

یکی از عموها با پسرعموهاش مشغول صحبت بود. یکی دیگه کنار دخترعموی ملیسا نشسته بود و با خنده به حرف‌هاش گوش می‌داد.

زن‌عموها هم دور اون دختر جمع شده بودن.

ـ عزیزم، این لباس چقدر بهت میاد!

ـ بیا کنار من بشین.

ـ چیزی می‌خوای برات بیارم؟

دختر با خجالت خندید.

ـ نه، ممنون. همه‌چی دارم.

یکی از زن‌عموها گونه‌اش رو نوازش کرد.

ـ تو فقط بگو چی می‌خوای، عزیزم.

ملیسا کنار مادرش ایستاده بود.

کسی ازش نپرسیده بود روزش چطور گذشته.

کسی متوجه نشده بود که اون هم وارد اتاق شده.

مادرش برای سلام کردن به بقیه جلو رفت و ملیسا هم پشت سرش حرکت کرد.

به یکی از عموها سلام کرد.

ـ سلام، عمو.

عموش درحالی‌که با پسرش حرف می‌زد، جواب کوتاهی داد:

ـ سلام.

ملیسا منتظر موند.

شاید عموش سرش رو بلند کنه.

شاید ازش بپرسه مدرسه چطور پیش می‌ره.

شاید حتی بگه بیا اینجا بشین.

اما عموش دوباره به صحبتش ادامه داد.

ملیسا به سمت زن‌عمویش رفت.

ـ سلام، زن‌عمو.

ـ سلام.

زن‌عمو حتی برای چند ثانیه هم نگاهش نکرد.

ملیسا لبخندش رو حفظ کرد.

بعد به سمت دیگهٔ اتاق رفت و روی مبل خالی نشست.

کیفش رو روی پاهاش گذاشت و انگشت‌هاش رو در هم قفل کرد.

از همون لحظهٔ اول، احساس می‌کرد حضورش اضافه است.

مثل مهمونی که دعوت شده، اما هیچ‌کس واقعاً منتظر اومدنش نبوده.

***

چند دقیقه بعد، دخترعموی ملیسا با خنده گفت:

ـ عمو، می‌شه آخر هفته بریم خرید؟

عموش بدون مکث جواب داد:

ـ معلومه! هرجا بخوای می‌ریم.

یکی از زن‌عموها گفت:

ـ منم باهاتون میام. باید برات چند تا لباس قشنگ بگیریم.

پسرعموها هم وارد صحبت شدن.

یکی گفت:

ـ پس این دفعه برای ما هم چیزی بخر!

همه خندیدن.

ملیسا هم لبخند کوچیکی زد.

نه به‌خاطر اینکه حرف خنده‌داری شنیده بود.

فقط نمی‌خواست کسی متوجه ناراحتی‌اش بشه.

چشمش به دخترعمویش افتاد.

اون دختر لازم نبود برای وارد شدن به صحبت‌ها تلاش کنه.

لازم نبود منتظر بمونه کسی اسمش رو صدا بزنه.

همه خودشون به سمتش می‌رفتن.

همه دوست داشتن بدونن چی می‌خواد.

همه براش وقت داشتن.

ملیسا نگاهش رو پایین انداخت.

با خودش فکر کرد:

«منم اگه چیزی بخوام، کسی برام انجامش می‌ده؟

اگه بگم دلم گرفته، کسی می‌پرسه چرا؟

اگه یه روز ساکت باشم، کسی متوجه می‌شه؟

اگه دیگه خودم برای حرف زدن جلو نرم، کسی سراغم رو می‌گیره؟»

جوابی که از تجربه‌های قبلیش حدس می‌زد، بیشتر از هر چیزی می‌ترسوندش.

چون احساس می‌کرد اگر خودش برای حفظ ارتباط تلاش نکنه، خیلی از اون ارتباط‌ها به‌سادگی ناپدید می‌شن.

***

ـ ملیسا، چرا تنهایی نشستی؟

صدای مادرش بود.

ملیسا سرش رو بالا آورد.

ـ همین‌طوری، مامان.

مادرش کنارش نشست.

ـ برو با بقیه حرف بزن، عزیزم.

ملیسا به جمع نگاه کرد.

پسرعموها مشغول بازی بودن. عموها دربارهٔ کار صحبت می‌کردن و زن‌عموها دور دخترعمویش جمع شده بودن.

ـ با کی حرف بزنم؟

مادرش برای لحظه‌ای ساکت شد.

ـ خب، با دخترعموت. برو پیشش.

ملیسا به‌آرومی گفت:

ـ اون که با بقیه‌ست.

ـ خب تو هم برو پیششون.

ملیسا می‌خواست بگه:

«مامان، من همیشه باید خودم برم پیش بقیه.

همیشه باید خودم شروع کنم.

همیشه باید خودم سعی کنم وارد جمع بشم.

چرا هیچ‌کس یک بار نمیاد پیش من؟»

اما فقط گفت:

ـ باشه.

از جاش بلند شد.

چند قدم به سمت جمع رفت، اما وقتی دید همه مشغول صحبت هستن، دوباره ایستاد.

کسی متوجهش نشد.

در نهایت برگشت و سر جای قبلیش نشست.

این بار دیگه لبخند نزد.

فقط به دست‌هاش نگاه کرد.

و برای اولین بار، از خودش پرسید آیا واقعاً باید تمام عمرش برای گرفتن محبتی تلاش کنه که دیگران بدون هیچ تلاشی دریافتش می‌کنن؟
دیدگاه ها (۰)

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چهل‌ونهم 𓆪 🖤🥀اسما چشم‌هایش را باز کرد.نفسش س...

𓆩 پارت ۷۱ 𓆪 🖤جیمین با عصبانیت گوشی رو محکم توی دستش گرفت.ـ ا...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

پارت ۱۹۸

پارت ۴۹ ساعت هفت شده بود.لینا جلوی آینه آخرین نگاه رو به خود...

پارت یازده

𓆩 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 𓆪پارت اول | «دخترِ انسانی»ا/ت از همون لحظه‌...

🖤 پارت ۳: پیش من لازم نیست قوی باشیTokyo Revengers | Mikey ×...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت ششم | «پسری که هیچ‌کس بهش نزدیک نمی...

پارت سوم: وارثان تاریکیـ «چی شده؟»تهیونگ اسلحه‌اش را بالا آو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط