پارت۵۳(یخی که عاشق خورشید شد )
(یخی که عاشق خورشید شد )
پارت ۵۳
واقعا شب پر خاطره ای بود تا حالا هیچوقت اینقدر نخندیده بودم..
.....
بعد از رفتن جیمین و نامجون داخل اتاقمون شدیم رو تخت نشستم ا.ت داشت موهاشو شونه میزد
پاشدم رفتم از پشت بغلش کردم
تهیونگ:مادمازل چرا امروز این مدلی رفتار کردی..ازچی ناراحت بودی؟
ا.ت:کی؟وقتی داشتم میرفتم در رو کوبیدم؟
تهیونگ:اره..
همینطوری ساکت مونده بود نمیدونم چرا چیزی نمیگفت که یه دفعهای گفت...
/از زبان ا.ت
الان باید به تهیونگ چی میگفتم؟....یعنی باید قضیه سوجین رو میگفتم که چیا گفته؟
آخه اونا رفیقن این مدلی شاید میونشون بد شه...اصلا به من چه غلط کرد همچی حرفی زد دختره ای نکره
ا.ت:بیا یه لحظه بشینیم
رفتیم رو تخت نشستم و تک تک حرف های سوجین مال اونشب رو بهش گفتم
اولش خیلی تعجب کرده بود ولی انگار بین دوراهی مونده بود انگار حرفامو باور نکرده بود،لعنتیی کاش اصلا بهش نمیگفتم
تهیونگ:خو من انتطار همچی چیزی رو نداشتم..یعنی نمیدونم
ا.ت:یعنی میگی به حرفام باور نداری
تهیونگ:ن عزیزم این چه حرفیه
ا.ت:بگو نداری دیگه چرا خوتو اذیت میکنی..برو حرف های اون سوجین رو باور کن
بعدش از رو تخت پاشدم رفتم بیرون و درو محکم کوبیدم رفتم تو اتاق مهمان و درو از پشت قفل کردم و افتادم رو تخت،واییی خدا دیگه دارم دیوونه میشم الان باید چیکار کنم..
....
/از زبان تهیونگ
وقتی ا.ت برام تعریف کرد قضیه سوجین رو خیلی شوکه شده بودم نمیدونم باید چی میگفتم
از اینور که سوجین میگفت بهتره بهش اعتماد نکنی از این ور ا.ت که میگفت سوجین گفته از اول هم تهیونگ مال من بود
خب من سوجین رو از دبیرستان میشناسم تا حالا ندیدم همچی رفتاری داشته باشه وایی خدا نمیدونم
رو تخت ولو شدم دیگه مغزم داشت ارور میداد...وای خدا اینجا چه خبرهه
(پرش زمانی به یکماه بعد)
/از زبان ا.ت
میونه من و تهیونگ هعی داشت بدتر میشد فکر میکردم اگه قضیه سوجین رو بهش بگم حداقل یکمم که شده ازش دوری میکنه ...ولی نه یه جورایی انگار بیشتر صمیمی شده بودن
این دختره سوجین هم هرچی میشد راه میفتاد میومد اینجا کاری هم نمیتونستم بکنم..من به تهیونگ گفته بودم قضیه رو پس اگه بینمون کلا خراب بشه تقصیر من نیست..تقصیر خودشه که به حرف هام باور نداشت...
تو اتاقم نشسته بودم رو تخت تهیونگ هم رفته بود پی کاراش با یه صدای خیلی بلندی از جام پریدم..تهیونگ بود داد میکشید و میگفت: ا.ت کجاست؟
خدمتکار بهش گفت که تو اتاقم..وای خدا چیشده چرا تهیونگ این مدلی میکنه...در با شتاب بدی باز شد که با چشم های چهار تا شده داشتم بهش نگاه میکردم
ا.ت:ته..تهیونگ...چی...شده؟(لکنت)
تهیونگ:تو الان براچی با منی؟
ا.ت:منظورت چیه؟
گوشیشو رو از جیبش در اورد و یه صدایی رو پلی کرد...صداش خیلی شبیه مال من بود ولی من نبودم اینو یکی درست کرده بود...
صدا(نه بابا منکه تهیونگ رو دوست ندارم ولی موقعیت خوبی داره میتونم ازش برم بالا ...هرکار میخواد بکنه با اون سوجین عفریته به من چه ...وقتی همه چیشو ازش گرفتم و آواره خیابون ها شد میفهمه)
تهیونگ:این چیه هاااا؟(داد)
ا.ت:بخدا..بخدا این صدای من نیست(گریه)
تهیونگ:پس صدای منه هاااا؟(داد)
ا.ت:باور...
نذاشت حرفمو باور کنم از بازوم گرفت و میکشیدم طرف سالن هلم داد افتادم رو زمین..سرمو بالا اوردم و چرخوندم که چشم به سوجین خورد داشت با لبخند نگام میکرد...ای عوضی پس کار این پت*یارس
از رو زمین پاشدم میخواستم چیزی بگم که تهیونگ داد کشید و گفت:گمشو از خونم بیرون
چیچی داشت چی میگفت..تو شوک بودم
دوباره همونو با صدای بلندتری تکرار کرد..بس بود اینقدر تحقیر شدن جلوی این زن رفتم سمت در و خارج شدم و درو با شتاب بدی کوبیدم(کلا استعداد داره تو در کوبیدن)
پشت در بیرون نشستم و گریه هام شروع شد
ا.ت:آخ خدا چیکار کنم الاننن(داد)
نباید این مدلی میشد باید با تهیونگ حرف بزنم بهش بگم که صدای من نیست و بریم پیش کسی که تو این کاراست تا بفهمه صدای درست شدس
از در پشتی رفتم تو که با چیزی که دیدم کوپ کردم افتادم رو زانو هام و گریه هام اوج گرفتن دستامو گذاشتم جلو دهنم که صدامو نشنون....
بچه ها عکس فیکو عوض کردم گم نکنید
پارت ۵۳
واقعا شب پر خاطره ای بود تا حالا هیچوقت اینقدر نخندیده بودم..
.....
بعد از رفتن جیمین و نامجون داخل اتاقمون شدیم رو تخت نشستم ا.ت داشت موهاشو شونه میزد
پاشدم رفتم از پشت بغلش کردم
تهیونگ:مادمازل چرا امروز این مدلی رفتار کردی..ازچی ناراحت بودی؟
ا.ت:کی؟وقتی داشتم میرفتم در رو کوبیدم؟
تهیونگ:اره..
همینطوری ساکت مونده بود نمیدونم چرا چیزی نمیگفت که یه دفعهای گفت...
/از زبان ا.ت
الان باید به تهیونگ چی میگفتم؟....یعنی باید قضیه سوجین رو میگفتم که چیا گفته؟
آخه اونا رفیقن این مدلی شاید میونشون بد شه...اصلا به من چه غلط کرد همچی حرفی زد دختره ای نکره
ا.ت:بیا یه لحظه بشینیم
رفتیم رو تخت نشستم و تک تک حرف های سوجین مال اونشب رو بهش گفتم
اولش خیلی تعجب کرده بود ولی انگار بین دوراهی مونده بود انگار حرفامو باور نکرده بود،لعنتیی کاش اصلا بهش نمیگفتم
تهیونگ:خو من انتطار همچی چیزی رو نداشتم..یعنی نمیدونم
ا.ت:یعنی میگی به حرفام باور نداری
تهیونگ:ن عزیزم این چه حرفیه
ا.ت:بگو نداری دیگه چرا خوتو اذیت میکنی..برو حرف های اون سوجین رو باور کن
بعدش از رو تخت پاشدم رفتم بیرون و درو محکم کوبیدم رفتم تو اتاق مهمان و درو از پشت قفل کردم و افتادم رو تخت،واییی خدا دیگه دارم دیوونه میشم الان باید چیکار کنم..
....
/از زبان تهیونگ
وقتی ا.ت برام تعریف کرد قضیه سوجین رو خیلی شوکه شده بودم نمیدونم باید چی میگفتم
از اینور که سوجین میگفت بهتره بهش اعتماد نکنی از این ور ا.ت که میگفت سوجین گفته از اول هم تهیونگ مال من بود
خب من سوجین رو از دبیرستان میشناسم تا حالا ندیدم همچی رفتاری داشته باشه وایی خدا نمیدونم
رو تخت ولو شدم دیگه مغزم داشت ارور میداد...وای خدا اینجا چه خبرهه
(پرش زمانی به یکماه بعد)
/از زبان ا.ت
میونه من و تهیونگ هعی داشت بدتر میشد فکر میکردم اگه قضیه سوجین رو بهش بگم حداقل یکمم که شده ازش دوری میکنه ...ولی نه یه جورایی انگار بیشتر صمیمی شده بودن
این دختره سوجین هم هرچی میشد راه میفتاد میومد اینجا کاری هم نمیتونستم بکنم..من به تهیونگ گفته بودم قضیه رو پس اگه بینمون کلا خراب بشه تقصیر من نیست..تقصیر خودشه که به حرف هام باور نداشت...
تو اتاقم نشسته بودم رو تخت تهیونگ هم رفته بود پی کاراش با یه صدای خیلی بلندی از جام پریدم..تهیونگ بود داد میکشید و میگفت: ا.ت کجاست؟
خدمتکار بهش گفت که تو اتاقم..وای خدا چیشده چرا تهیونگ این مدلی میکنه...در با شتاب بدی باز شد که با چشم های چهار تا شده داشتم بهش نگاه میکردم
ا.ت:ته..تهیونگ...چی...شده؟(لکنت)
تهیونگ:تو الان براچی با منی؟
ا.ت:منظورت چیه؟
گوشیشو رو از جیبش در اورد و یه صدایی رو پلی کرد...صداش خیلی شبیه مال من بود ولی من نبودم اینو یکی درست کرده بود...
صدا(نه بابا منکه تهیونگ رو دوست ندارم ولی موقعیت خوبی داره میتونم ازش برم بالا ...هرکار میخواد بکنه با اون سوجین عفریته به من چه ...وقتی همه چیشو ازش گرفتم و آواره خیابون ها شد میفهمه)
تهیونگ:این چیه هاااا؟(داد)
ا.ت:بخدا..بخدا این صدای من نیست(گریه)
تهیونگ:پس صدای منه هاااا؟(داد)
ا.ت:باور...
نذاشت حرفمو باور کنم از بازوم گرفت و میکشیدم طرف سالن هلم داد افتادم رو زمین..سرمو بالا اوردم و چرخوندم که چشم به سوجین خورد داشت با لبخند نگام میکرد...ای عوضی پس کار این پت*یارس
از رو زمین پاشدم میخواستم چیزی بگم که تهیونگ داد کشید و گفت:گمشو از خونم بیرون
چیچی داشت چی میگفت..تو شوک بودم
دوباره همونو با صدای بلندتری تکرار کرد..بس بود اینقدر تحقیر شدن جلوی این زن رفتم سمت در و خارج شدم و درو با شتاب بدی کوبیدم(کلا استعداد داره تو در کوبیدن)
پشت در بیرون نشستم و گریه هام شروع شد
ا.ت:آخ خدا چیکار کنم الاننن(داد)
نباید این مدلی میشد باید با تهیونگ حرف بزنم بهش بگم که صدای من نیست و بریم پیش کسی که تو این کاراست تا بفهمه صدای درست شدس
از در پشتی رفتم تو که با چیزی که دیدم کوپ کردم افتادم رو زانو هام و گریه هام اوج گرفتن دستامو گذاشتم جلو دهنم که صدامو نشنون....
بچه ها عکس فیکو عوض کردم گم نکنید
- ۳۰.۰k
- ۱۴ اسفند ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط