پارت ۷۸ فیک ازدواج مافیایی
پارت ۷۸
ا،ت ویو
و همه روی مبل نشستیم
و خدمتکار برامون قهوه آورد
م،ت : بهتره تاریخ ازدواجشون رو هرچه زودتر بزاریم
م،ک : موافقم
پ،ت : دخترم ، تو با جونگکوک برید بالا هر وقت گفتم بیاید
ا،ت : چشم ، کوک بیا
کوک : باشه
و باهم رفتیم تو اتاق من ، درو بستم
کوک رفت روی کاناپه ی کنار تخت و منم کنارش نشستم
ا،ت : چه خبر کیوت خان ؟
کوک : دلم برات تنگ شده بود بیب
پاشد و منم پاشدم
هر قدم جلو میومد و من هرقدم عقب میرفتم که با در برخورد کردم
کوک همین جوری داشت نزدیک میشد
کوک : دلم برای طعم اون ل//باتم تنگ شده بود (استغفرالله)
ا،ت : چی ؟ منظورت چیه عش....
که حرفم با گذاشتن ل//بش روی ل//بم نصفه موند خیلی آروم اما محکم م//ک میزد (وایی اینا چیه من میگم 🤣)
کاری نکردم و فقط همراهی کردم ، بعد از چند مین نفس کم آوردیم و از هم جدا شدیم
کوک : هنوزم خوشمزه ست
با این حرفش از خجالت سرخ شدم و سرمو پایین کردم
دستشو دو طرف صورتم گذاشت و سرمو بالا آورد
کوک : چیشد جوجه خجالت کشیدی ؟
ا،ت : نه کوکی
در : تق تق تق
ا،ت : بله ؟
خدمتکار : خانم ، مادرتون گفتن بیاین پایین
ا،ت : باشه الان میایم
کوک : بریم
و باهم رفتیم پایین، میز شام آماده بود و همه منتظر ما بودن
کوک روبه روی من کنار مادرش نشست و منم کنار مادرم نشستم
م،ت : بفرمایید ، نوش جان
م،ک : ممنون
هممون شروع کردیم به خوردن شاممون
پ،ک : ما تصمیم گرفتیم ازدواجتون رو چهار روز دیگه بزاریم فردا برین خرید عروسی و کارای لازمو انجام بدین
پ،ت : بله درسته
با این حرف پدر کوک لیوان آبی که داشتم میخوردم پرید تو گلوم و به سلفه افتادم
کوک : خوبی ؟
ا،ت : آرع
کوک اومد و زد پشتم و حالم کاملا خوب شد
ا،ت : ببخشید
م،ک و پ،ک : اشکالی ندارع عروس گلم
ا،ت : ممنون 😊
رومو سمت کوک برگردوندم که یه چشمک و لبخند بهم زد و ادامه ی غذامونو خوردیم
فلش بک به بعد از غذا در حال قهوه خوردن
من و کوک کنار هم نشسته بودیم
کوک : فردا صبح میام دنبالت بریم خرید جوجه ا،ت : باشه ، حالا لقب جوجه رو روم گذاشتی ؟
کوک : آرع جوجه ، مشکل داری ؟
ا،ت : نه بانی ی کیوت
پ،ک : ما دیگه رفع زحمت میکنیم
م،ک : بله از دعوتتون ممنونیم
پ،ت : مراحمیت
م،ت : ما از پذیرفتن دعوتمون ممنونیم
کوک و خانوادش رفتن و منم رفتم تو اتاقم دوش گرفتم و اومدم موهامو خشک کردم ، لباس خوابمو پوشیدم و خوابیدم
ا،ت ویو
و همه روی مبل نشستیم
و خدمتکار برامون قهوه آورد
م،ت : بهتره تاریخ ازدواجشون رو هرچه زودتر بزاریم
م،ک : موافقم
پ،ت : دخترم ، تو با جونگکوک برید بالا هر وقت گفتم بیاید
ا،ت : چشم ، کوک بیا
کوک : باشه
و باهم رفتیم تو اتاق من ، درو بستم
کوک رفت روی کاناپه ی کنار تخت و منم کنارش نشستم
ا،ت : چه خبر کیوت خان ؟
کوک : دلم برات تنگ شده بود بیب
پاشد و منم پاشدم
هر قدم جلو میومد و من هرقدم عقب میرفتم که با در برخورد کردم
کوک همین جوری داشت نزدیک میشد
کوک : دلم برای طعم اون ل//باتم تنگ شده بود (استغفرالله)
ا،ت : چی ؟ منظورت چیه عش....
که حرفم با گذاشتن ل//بش روی ل//بم نصفه موند خیلی آروم اما محکم م//ک میزد (وایی اینا چیه من میگم 🤣)
کاری نکردم و فقط همراهی کردم ، بعد از چند مین نفس کم آوردیم و از هم جدا شدیم
کوک : هنوزم خوشمزه ست
با این حرفش از خجالت سرخ شدم و سرمو پایین کردم
دستشو دو طرف صورتم گذاشت و سرمو بالا آورد
کوک : چیشد جوجه خجالت کشیدی ؟
ا،ت : نه کوکی
در : تق تق تق
ا،ت : بله ؟
خدمتکار : خانم ، مادرتون گفتن بیاین پایین
ا،ت : باشه الان میایم
کوک : بریم
و باهم رفتیم پایین، میز شام آماده بود و همه منتظر ما بودن
کوک روبه روی من کنار مادرش نشست و منم کنار مادرم نشستم
م،ت : بفرمایید ، نوش جان
م،ک : ممنون
هممون شروع کردیم به خوردن شاممون
پ،ک : ما تصمیم گرفتیم ازدواجتون رو چهار روز دیگه بزاریم فردا برین خرید عروسی و کارای لازمو انجام بدین
پ،ت : بله درسته
با این حرف پدر کوک لیوان آبی که داشتم میخوردم پرید تو گلوم و به سلفه افتادم
کوک : خوبی ؟
ا،ت : آرع
کوک اومد و زد پشتم و حالم کاملا خوب شد
ا،ت : ببخشید
م،ک و پ،ک : اشکالی ندارع عروس گلم
ا،ت : ممنون 😊
رومو سمت کوک برگردوندم که یه چشمک و لبخند بهم زد و ادامه ی غذامونو خوردیم
فلش بک به بعد از غذا در حال قهوه خوردن
من و کوک کنار هم نشسته بودیم
کوک : فردا صبح میام دنبالت بریم خرید جوجه ا،ت : باشه ، حالا لقب جوجه رو روم گذاشتی ؟
کوک : آرع جوجه ، مشکل داری ؟
ا،ت : نه بانی ی کیوت
پ،ک : ما دیگه رفع زحمت میکنیم
م،ک : بله از دعوتتون ممنونیم
پ،ت : مراحمیت
م،ت : ما از پذیرفتن دعوتمون ممنونیم
کوک و خانوادش رفتن و منم رفتم تو اتاقم دوش گرفتم و اومدم موهامو خشک کردم ، لباس خوابمو پوشیدم و خوابیدم
- ۱۱۰.۴k
- ۲۷ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط