فیک کوک
𝕸𝖞 𝖒𝖆𝖋𝖎𝖆¹⁰⁵
فقط میخواستم بهش نگاه کنم.
موهاشو بوسیدم و یه دسته از موهای بلندش که حالا صافصاف بودن توی دستم گرفتم.
صورتش تغییر زیاد کرده بود. خیلی خوشگل شده بود. لباش.. دلم میخواست گازشون بگیرم.
مثل اینکه حالاحالاها بیدار نمیشد.
پایین تخت نشستم و سرمو رو تخت گذاشتم. دقیقا روبهروی صورت خوشگلش.
_: خیلی احمقم آره؟ این همه بلا سر زندگیمون آوردی... سر من.. سر دخترمون! بعد هنوز عاشقتم. هنوز وقتی میبینمت لبخند میزنم. نمیتونم نازک تر از گل بهت بگم. تو چیکار کردی باهام؟ چیکار کردی که درمقابلت هیچ قدرتی ندارم؟ ایکاش بشه وقتی بیدار بشی بهم بگی که همش یه شوخی بوده. شاید بعدش خیلی بایت این شوخی ازت عصبی بشم.. ولی اینکه نه ماه سرکارم گذاشته باشی به اینکه بهم خیانت کرده باشی ترجیح میدم عروسکم.
ساعت تقریبا نزدیک شیش بود. همچنان بیدار بودم و بهش نگاه میکردم.
بلاخره..
ویو مینا
بعد از یک خواب راحت و آروم... آرومآروم چشامو باز کردم. بهطور عجیبی خیلی راحت خوابیده بودم.
اما ایکاش باز نمیکردم. اولین چیزی که متوجهش شدم حضور و نگاه سنگین مرد روبهروم بود.
با ترس هینی کشیدم و سعی کردم بلند شم و فرار کنم..
لعنتی دستوپاهام بستس.
+: برای چی دستوپاهامو بستی!؟
اون فقط ساکت و سرد بهم نگاه میکرد.
_: تو برای چی اومدی توی خونهی من که مجبور بشم دستوپاهاتو ببندم!؟
چی باید میگفتم؟؟
+:...خب..خب من..
_: اومده بودی یوری رو ببینی؟ یا شایدم بدزدیش؟
+: کیکیرو؟
پوزخند صدا داری زد.
حس میکنم چهرم خیلی احمقانه شده. یوری؟ وای نکنه اسم بچشه.
+: بچتو میگی؟
_: خوبه..
+: چی خوبه؟
_: اینکه میگی بچتتت!
+: باید چیز دیگهای بگم؟؟ دستامو باز کن!
_: نه درست میگی! اون فقط بچهی منه!
+: نه پس من زاییدمش!
اخم بزرگی که بهنظر میاد از سر تعجب باشه روی چهرهش وجود اومد.
_: ببینمت مینا.. تو حالت خوبه؟؟
+: بهنظر تو خوبم؟
_: فراموشی چیزی گرفتی؟ چرا اینطوری حرف میزنی؟؟
+: نه فراموشی چیه؟؟ فقط بعد از بلاهایی که سرم آوردی رفتم تو کما.
از روی صندلی بلند شد و سمتم خم شد.
_: چیمیگی؟ یهجوری حرف بزن بفهمم چی میگی!
بهم خیلی نزدیک شده بود. جوری کنترل کردن خودم درمقابل اون چشمای مشکیش سخت بود.
چشامو سمت دیگهای گرفتم که بهش نگاه نکنم.
+: اتفاقا اومدم که باهم حرف بزنیم.
دوباره سرجاش نشست.
_: خوبه.. بگو میشنوم.
+: اومدم از زبون تو بشنوم.
_: چی رو بشنوی؟
+: بعد از اینکه اون فراموشی لعنتی اومد سراغم، هرکی راجب تو و زندگیم قبل این اتفاق نحس یهچیزی میگفت. میخوام از زبون خودت بشنوم... تو از گذشته بگو. من که بعد از یک سال چیزی یادم نمیاد.
با لکنت و ترس زمزمه کرد.
_: فراموشی!؟
هه... مرتیکه.
+: مارو باش! اصلا خبر هم نداشت...
فقط میخواستم بهش نگاه کنم.
موهاشو بوسیدم و یه دسته از موهای بلندش که حالا صافصاف بودن توی دستم گرفتم.
صورتش تغییر زیاد کرده بود. خیلی خوشگل شده بود. لباش.. دلم میخواست گازشون بگیرم.
مثل اینکه حالاحالاها بیدار نمیشد.
پایین تخت نشستم و سرمو رو تخت گذاشتم. دقیقا روبهروی صورت خوشگلش.
_: خیلی احمقم آره؟ این همه بلا سر زندگیمون آوردی... سر من.. سر دخترمون! بعد هنوز عاشقتم. هنوز وقتی میبینمت لبخند میزنم. نمیتونم نازک تر از گل بهت بگم. تو چیکار کردی باهام؟ چیکار کردی که درمقابلت هیچ قدرتی ندارم؟ ایکاش بشه وقتی بیدار بشی بهم بگی که همش یه شوخی بوده. شاید بعدش خیلی بایت این شوخی ازت عصبی بشم.. ولی اینکه نه ماه سرکارم گذاشته باشی به اینکه بهم خیانت کرده باشی ترجیح میدم عروسکم.
ساعت تقریبا نزدیک شیش بود. همچنان بیدار بودم و بهش نگاه میکردم.
بلاخره..
ویو مینا
بعد از یک خواب راحت و آروم... آرومآروم چشامو باز کردم. بهطور عجیبی خیلی راحت خوابیده بودم.
اما ایکاش باز نمیکردم. اولین چیزی که متوجهش شدم حضور و نگاه سنگین مرد روبهروم بود.
با ترس هینی کشیدم و سعی کردم بلند شم و فرار کنم..
لعنتی دستوپاهام بستس.
+: برای چی دستوپاهامو بستی!؟
اون فقط ساکت و سرد بهم نگاه میکرد.
_: تو برای چی اومدی توی خونهی من که مجبور بشم دستوپاهاتو ببندم!؟
چی باید میگفتم؟؟
+:...خب..خب من..
_: اومده بودی یوری رو ببینی؟ یا شایدم بدزدیش؟
+: کیکیرو؟
پوزخند صدا داری زد.
حس میکنم چهرم خیلی احمقانه شده. یوری؟ وای نکنه اسم بچشه.
+: بچتو میگی؟
_: خوبه..
+: چی خوبه؟
_: اینکه میگی بچتتت!
+: باید چیز دیگهای بگم؟؟ دستامو باز کن!
_: نه درست میگی! اون فقط بچهی منه!
+: نه پس من زاییدمش!
اخم بزرگی که بهنظر میاد از سر تعجب باشه روی چهرهش وجود اومد.
_: ببینمت مینا.. تو حالت خوبه؟؟
+: بهنظر تو خوبم؟
_: فراموشی چیزی گرفتی؟ چرا اینطوری حرف میزنی؟؟
+: نه فراموشی چیه؟؟ فقط بعد از بلاهایی که سرم آوردی رفتم تو کما.
از روی صندلی بلند شد و سمتم خم شد.
_: چیمیگی؟ یهجوری حرف بزن بفهمم چی میگی!
بهم خیلی نزدیک شده بود. جوری کنترل کردن خودم درمقابل اون چشمای مشکیش سخت بود.
چشامو سمت دیگهای گرفتم که بهش نگاه نکنم.
+: اتفاقا اومدم که باهم حرف بزنیم.
دوباره سرجاش نشست.
_: خوبه.. بگو میشنوم.
+: اومدم از زبون تو بشنوم.
_: چی رو بشنوی؟
+: بعد از اینکه اون فراموشی لعنتی اومد سراغم، هرکی راجب تو و زندگیم قبل این اتفاق نحس یهچیزی میگفت. میخوام از زبون خودت بشنوم... تو از گذشته بگو. من که بعد از یک سال چیزی یادم نمیاد.
با لکنت و ترس زمزمه کرد.
_: فراموشی!؟
هه... مرتیکه.
+: مارو باش! اصلا خبر هم نداشت...
- ۵.۶k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط