فاصله یک لبخند تا جنون
𝐏𝐚𝐫𝐭: ➍➑
صدای موتور ماشین در جاده میپیچید و برای اولین بار، هیچ دیوار و شیشهای بین من و تهیونگ نبود.
اما آزادی او به جای اینکه خیالم را راحت کند، سؤالهای بیشتری به وجود آورده بود.
به بیرون خیره شدم.
«کجا داریم میریم؟»
تهیونگ جواب نداد.
یونگی از صندلی جلو گفت:
«به جایی که هیچکس انتظار نداره.»
چند دقیقه بعد، ماشین از جادهی اصلی خارج شد و وارد مسیری باریک و خلوت شد.
بعد از مدتی، ساختمانی بزرگ میان درختها دیده شد.
نه شبیه خانه بود، نه شبیه یک مقر معمولی.
دیواری بلند اطرافش کشیده شده بود و چند خودرو در محوطه پارک بودند.
دروازه که باز شد، چند نفر بیرون آمدند.
همین که ماشین توقف کرد، همه نگاهها به سمت تهیونگ برگشت.
هیچکس جلو نیامد.
هیچکس چیزی نگفت.
فقط کنار رفتند.
پیاده شدم.
یکی از مردها با دیدن تهیونگ زیر لب گفت:
«رئیس برگشته...»
تهیونگ بیتفاوت از کنارش رد شد.
اما وقتی به من رسید، ایستاد.
«از اینجا به بعد، تنها نرو.»
اخم کردم.
«من هنوز نمیفهمم اینجا کجاست.»
«جایی که قبلاً متعلق به من بود.»
نگاهم را به ساختمان دوختم.
«و این آدمها؟»
«آدمهایی که سالها منتظر برگشتنم بودن.»
---
داخل ساختمان، همهچیز عجیب بود.
روی دیوارها عکسها و نقشههایی از شهرهای مختلف دیده میشد.
روی یک میز بزرگ، چند پرونده و تلفن قرار داشت.
یونگی یکی از پروندهها را برداشت.
«خیلی چیزها تغییر کرده.»
تهیونگ جواب داد:
«نه.»
نگاهش را به اتاق انداخت.
«فقط من نبودم.»
روی صندلی نشست و پروندهای را باز کرد.
«وقتی من ناپدید شدم، آدمهایی که فکر میکردن جای من رو میگیرن شروع به جنگیدن کردن.»
یونگی گفت:
«و الان؟»
تهیونگ پرونده را بست.
«الان باید بفهمن اشتباه کردن.»
---
در همین لحظه، یکی از مردان وارد اتاق شد.
«رئیس، خبر رسیده.»
تهیونگ نگاهش کرد.
«چی؟»
«سه گروه از افراد قدیمی هنوز حاضر نیستن بازگشتتون رو قبول کنن.»
«اسمهاشون؟»
مرد سه اسم روی کاغذ نوشت.
تهیونگ حتی کاغذ را نگاه نکرد.
«یونگی.»
«بله.»
«باهاشون صحبت کن.»
یونگی مکث کرد.
«و اگه قبول نکردن؟»
تهیونگ آرام گفت:
«پس بهشون فرصت بیشتری نده.»
یونگی سرش را تکان داد و از اتاق خارج شد.
من به تهیونگ نگاه کردم.
«تو واقعاً این همه آدم رو کنترل میکنی؟»
«من کسی رو کنترل نمیکنم.»
«پس چرا همه ازت اطاعت میکنن؟»
نگاهش مستقیم روی من قرار گرفت.
«چون میدونن وقتی حرفی میزنم، انجامش میدم.»
---
شب شده بود.
در اتاقی که برایم آماده کرده بودند نشسته بودم و به اتفاقات چند ساعت گذشته فکر میکردم.
تیمارستان.
B-17.
پدرم.
دکتر کانگ.
و حالا...
دنیای تهیونگ.
در باز شد.
تهیونگ وارد شد.
«هنوز بیداری.»
«چطور میتونم بخوابم؟»
کنار پنجره ایستاد.
«بهزودی همهچیز روشن میشه.»
«و اگه چیزی که پیدا میکنیم بدتر از چیزیه که فکر میکنیم؟»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«هرچی باشه، تنهایی باهاش روبهرو نمیشی.»
برای چند ثانیه نگاهش کردم.
هنوز نمیفهمیدم چرا اینقدر روی محافظت از من تأکید دارد.
اما خودش هم انگار جوابش را نمیدانست.
---
صبح هنوز نرسیده بود که صدای شلیک از محوطه بلند شد.
از جا پریدم.
تهیونگ فوراً در را باز کرد.
چند نفر در راهرو میدویدند.
یونگی از انتهای راهرو فریاد زد:
«تهیونگ!»
تهیونگ به سمتش رفت.
«چی شده؟»
یونگی کاغذی را به دستش داد.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«به دنیای خودت خوش اومدی، رئیس.»
پایین کاغذ، همان نشان شورای سایه دیده میشد.
تهیونگ کاغذ را مچاله کرد.
بعد به من نگاه کرد.
و این بار، برخلاف همیشه، هیچ آرامشی در چهرهاش نبود.
«اونا ما رو پیدا کردن.»
---
ادامه دارد...
صدای موتور ماشین در جاده میپیچید و برای اولین بار، هیچ دیوار و شیشهای بین من و تهیونگ نبود.
اما آزادی او به جای اینکه خیالم را راحت کند، سؤالهای بیشتری به وجود آورده بود.
به بیرون خیره شدم.
«کجا داریم میریم؟»
تهیونگ جواب نداد.
یونگی از صندلی جلو گفت:
«به جایی که هیچکس انتظار نداره.»
چند دقیقه بعد، ماشین از جادهی اصلی خارج شد و وارد مسیری باریک و خلوت شد.
بعد از مدتی، ساختمانی بزرگ میان درختها دیده شد.
نه شبیه خانه بود، نه شبیه یک مقر معمولی.
دیواری بلند اطرافش کشیده شده بود و چند خودرو در محوطه پارک بودند.
دروازه که باز شد، چند نفر بیرون آمدند.
همین که ماشین توقف کرد، همه نگاهها به سمت تهیونگ برگشت.
هیچکس جلو نیامد.
هیچکس چیزی نگفت.
فقط کنار رفتند.
پیاده شدم.
یکی از مردها با دیدن تهیونگ زیر لب گفت:
«رئیس برگشته...»
تهیونگ بیتفاوت از کنارش رد شد.
اما وقتی به من رسید، ایستاد.
«از اینجا به بعد، تنها نرو.»
اخم کردم.
«من هنوز نمیفهمم اینجا کجاست.»
«جایی که قبلاً متعلق به من بود.»
نگاهم را به ساختمان دوختم.
«و این آدمها؟»
«آدمهایی که سالها منتظر برگشتنم بودن.»
---
داخل ساختمان، همهچیز عجیب بود.
روی دیوارها عکسها و نقشههایی از شهرهای مختلف دیده میشد.
روی یک میز بزرگ، چند پرونده و تلفن قرار داشت.
یونگی یکی از پروندهها را برداشت.
«خیلی چیزها تغییر کرده.»
تهیونگ جواب داد:
«نه.»
نگاهش را به اتاق انداخت.
«فقط من نبودم.»
روی صندلی نشست و پروندهای را باز کرد.
«وقتی من ناپدید شدم، آدمهایی که فکر میکردن جای من رو میگیرن شروع به جنگیدن کردن.»
یونگی گفت:
«و الان؟»
تهیونگ پرونده را بست.
«الان باید بفهمن اشتباه کردن.»
---
در همین لحظه، یکی از مردان وارد اتاق شد.
«رئیس، خبر رسیده.»
تهیونگ نگاهش کرد.
«چی؟»
«سه گروه از افراد قدیمی هنوز حاضر نیستن بازگشتتون رو قبول کنن.»
«اسمهاشون؟»
مرد سه اسم روی کاغذ نوشت.
تهیونگ حتی کاغذ را نگاه نکرد.
«یونگی.»
«بله.»
«باهاشون صحبت کن.»
یونگی مکث کرد.
«و اگه قبول نکردن؟»
تهیونگ آرام گفت:
«پس بهشون فرصت بیشتری نده.»
یونگی سرش را تکان داد و از اتاق خارج شد.
من به تهیونگ نگاه کردم.
«تو واقعاً این همه آدم رو کنترل میکنی؟»
«من کسی رو کنترل نمیکنم.»
«پس چرا همه ازت اطاعت میکنن؟»
نگاهش مستقیم روی من قرار گرفت.
«چون میدونن وقتی حرفی میزنم، انجامش میدم.»
---
شب شده بود.
در اتاقی که برایم آماده کرده بودند نشسته بودم و به اتفاقات چند ساعت گذشته فکر میکردم.
تیمارستان.
B-17.
پدرم.
دکتر کانگ.
و حالا...
دنیای تهیونگ.
در باز شد.
تهیونگ وارد شد.
«هنوز بیداری.»
«چطور میتونم بخوابم؟»
کنار پنجره ایستاد.
«بهزودی همهچیز روشن میشه.»
«و اگه چیزی که پیدا میکنیم بدتر از چیزیه که فکر میکنیم؟»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«هرچی باشه، تنهایی باهاش روبهرو نمیشی.»
برای چند ثانیه نگاهش کردم.
هنوز نمیفهمیدم چرا اینقدر روی محافظت از من تأکید دارد.
اما خودش هم انگار جوابش را نمیدانست.
---
صبح هنوز نرسیده بود که صدای شلیک از محوطه بلند شد.
از جا پریدم.
تهیونگ فوراً در را باز کرد.
چند نفر در راهرو میدویدند.
یونگی از انتهای راهرو فریاد زد:
«تهیونگ!»
تهیونگ به سمتش رفت.
«چی شده؟»
یونگی کاغذی را به دستش داد.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«به دنیای خودت خوش اومدی، رئیس.»
پایین کاغذ، همان نشان شورای سایه دیده میشد.
تهیونگ کاغذ را مچاله کرد.
بعد به من نگاه کرد.
و این بار، برخلاف همیشه، هیچ آرامشی در چهرهاش نبود.
«اونا ما رو پیدا کردن.»
---
ادامه دارد...
- ۶.۶k
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط