زیر نور ماه2 پارت 22
#زیر_نور_ماه
ᴘᴀʀᴛ 103:
«شب، ویو چویا»
یه بار دیگه پشت دستمو رو پیشونیم گذاشتم
+ نه..انگار واقعا داغه
خیلی اروم از جام بلند شدم و رفتم توی اشپزخونه..
به سختی به دیوار تکیه دادمو تب سنج رو جلوی پیشونیم نگه داشتم تا دمای بدنمو اندازه بگیرم
+ لعنتی..اخه چهل..؟
خودمو بیشتر به دیوار تکیه دادم و کشون کشون راه افتادم تا رسیدم به یه مبل و خودمو روش انداختم
سرم داشت منفجر میشد و کل سر و صورتم از عرق خیس شده بود
دستمو رو سرم فشار دادم و نگاهی به ساعت انداختم
ساعت ده بود
تازه یادم افتاد که باید برم لوپین
از جام بلند شدم و رفتم توی اتاقم تا گوشیمو بردارم و بهش زنگ بزنم که بگم نمیتونم بیام
اروم لبه تخت نشستم و شماره ها رو بالا پایین کردم تا بهش رسیدم
+ ما...م..ار...ول...
همینکه داشتم میزدم رو شمارش، دستم لرزید و خورد رو شماره پایینیش
روی شماره..ماهی خالمخالیم، دازای
همونطور که داشتم توی تب میسوختم لبخندی زدم و انگشتمو سمت کلید قطع تماس بردم که یهو..
*صدای زنگ گوشی*
خشکم زد
هنوز گوشیمو قطع نکرده بودم و همزمان باهاش صدای یه گوشی دیگه از زیر بالشت میومد
درست همونجایی که دیشب سایتو رو بسته بودم
دستام میلرزید ولی با این حال گوشی رو از زیر بالشت برداشتم و نگاهی به صفحه اش انداختم..
شماره خودم روش افتاده بود..
+ ولی...من که..اخه..
موهامو از تو صورتم کنار زدم و شماره دازایو قطع کردم و سایتو رو گرفتم
دوباره گوشی زنگ خورد
با اینکه تب داشتم ولی بازم دستام یخ زده بود
گوشیشو باز کردم
دو تا سیمکارت داشت
یکیش همین بود که امروز بهم داد و اونیکی.. شماره دازای بود..
+ ای..اینجا چ خبره..؟
گوشی از دستم افتاد فوری از جام بلند شدم و کشون کشون رفتم سمت در تا از خونه برم بیرون
سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت قبرستون
توی راه همینطور فرمونو به اینطرف و اونطرف میچرخوندم
حس میکردم که هر لحظه ممکنه از هوش برم
همینکه رسیدم، فوری پیاده شدم و وایسادم بالای قبرش
اشک همینطور از چشمام پایین میریخت
خودم میدونستم کاری که میخام بکنم کار وحشتناکیه ولی با این حال..
شروع کردم
بیل رو توی زمین فرو بردم و با جاذبه رو به پایین فشارش دادم تا بلاخره کلشو کندم و رسیدم به تابوت
نفس عمیقی کشیدم و همونطور که همه تنم هم بخاطر تب و هم بخاطر ترسی که داشتم میلرزید، دستمو سمت در تابوتش دراز کردم و بازش کردم
باورم نمیشد
دستام حتی بیشتر از قبل میلرزید و پاهام شل شده بود
+ یعنی..یعنی چی.. اخه...
نفسم بند اومده بود
حس میکردم بخاطر تب بالا دارم توهم میزنم ولی..
توهم نبود..
قبر..واقعا خالی بود..
خالیه خالی...
حیحی😁 دازایتون زنده اس ولی دلیل نمیشه که الان بگین سایتو دازایه هاا..گفته باشم
ᴘᴀʀᴛ 103:
«شب، ویو چویا»
یه بار دیگه پشت دستمو رو پیشونیم گذاشتم
+ نه..انگار واقعا داغه
خیلی اروم از جام بلند شدم و رفتم توی اشپزخونه..
به سختی به دیوار تکیه دادمو تب سنج رو جلوی پیشونیم نگه داشتم تا دمای بدنمو اندازه بگیرم
+ لعنتی..اخه چهل..؟
خودمو بیشتر به دیوار تکیه دادم و کشون کشون راه افتادم تا رسیدم به یه مبل و خودمو روش انداختم
سرم داشت منفجر میشد و کل سر و صورتم از عرق خیس شده بود
دستمو رو سرم فشار دادم و نگاهی به ساعت انداختم
ساعت ده بود
تازه یادم افتاد که باید برم لوپین
از جام بلند شدم و رفتم توی اتاقم تا گوشیمو بردارم و بهش زنگ بزنم که بگم نمیتونم بیام
اروم لبه تخت نشستم و شماره ها رو بالا پایین کردم تا بهش رسیدم
+ ما...م..ار...ول...
همینکه داشتم میزدم رو شمارش، دستم لرزید و خورد رو شماره پایینیش
روی شماره..ماهی خالمخالیم، دازای
همونطور که داشتم توی تب میسوختم لبخندی زدم و انگشتمو سمت کلید قطع تماس بردم که یهو..
*صدای زنگ گوشی*
خشکم زد
هنوز گوشیمو قطع نکرده بودم و همزمان باهاش صدای یه گوشی دیگه از زیر بالشت میومد
درست همونجایی که دیشب سایتو رو بسته بودم
دستام میلرزید ولی با این حال گوشی رو از زیر بالشت برداشتم و نگاهی به صفحه اش انداختم..
شماره خودم روش افتاده بود..
+ ولی...من که..اخه..
موهامو از تو صورتم کنار زدم و شماره دازایو قطع کردم و سایتو رو گرفتم
دوباره گوشی زنگ خورد
با اینکه تب داشتم ولی بازم دستام یخ زده بود
گوشیشو باز کردم
دو تا سیمکارت داشت
یکیش همین بود که امروز بهم داد و اونیکی.. شماره دازای بود..
+ ای..اینجا چ خبره..؟
گوشی از دستم افتاد فوری از جام بلند شدم و کشون کشون رفتم سمت در تا از خونه برم بیرون
سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت قبرستون
توی راه همینطور فرمونو به اینطرف و اونطرف میچرخوندم
حس میکردم که هر لحظه ممکنه از هوش برم
همینکه رسیدم، فوری پیاده شدم و وایسادم بالای قبرش
اشک همینطور از چشمام پایین میریخت
خودم میدونستم کاری که میخام بکنم کار وحشتناکیه ولی با این حال..
شروع کردم
بیل رو توی زمین فرو بردم و با جاذبه رو به پایین فشارش دادم تا بلاخره کلشو کندم و رسیدم به تابوت
نفس عمیقی کشیدم و همونطور که همه تنم هم بخاطر تب و هم بخاطر ترسی که داشتم میلرزید، دستمو سمت در تابوتش دراز کردم و بازش کردم
باورم نمیشد
دستام حتی بیشتر از قبل میلرزید و پاهام شل شده بود
+ یعنی..یعنی چی.. اخه...
نفسم بند اومده بود
حس میکردم بخاطر تب بالا دارم توهم میزنم ولی..
توهم نبود..
قبر..واقعا خالی بود..
خالیه خالی...
حیحی😁 دازایتون زنده اس ولی دلیل نمیشه که الان بگین سایتو دازایه هاا..گفته باشم
- ۳۰.۲k
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط