کلبه خاموش:

الیزابت، با قلبی پر از وحشت و ذهنی آشفته، از جنگل خارج شد. او نمی‌توانست آنچه را دیده بود با منطق و دانش علمی‌اش توضیح دهد. سایه‌هایی که در عمق شکاف دیوار کلبه دیده بود، نه تنها در خاطره‌اش باقی ماندند، بلکه هر شب در خواب‌هایش ظاهر می‌شدند. رقص آن‌ها و آهنگ وحشتناکشان، آرامش را از او گرفته بود.

او تصمیم گرفت تحقیقاتش را ادامه دهد، اما این بار نه به تنهایی. الیزابت تیمی از محققان روانشناسی، مردم‌شناسی و حتی فیزیکدانان را تشکیل داد تا به جنگل بازگردند و راز کلبه‌ی نفرین‌شده را کشف کنند. اما هرچه بیشتر به عمق جنگل نزدیک می‌شدند، جو سنگین و ترسناک مکان، بیشتر بر آن‌ها تأثیر می‌گذاشت. حتی افرادی که به شکاکی و عقلانیت معروف بودند، احساس می‌کردند چیزی نامرئی آن‌ها را زیر نظر دارد.

وقتی به کلبه رسیدند، تجهیزاتشان شروع به رفتارهای عجیب و غریب کردند. دوربین‌ها تصاویر مبهم و تحریف‌شده ثبت می‌کردند، ضبط‌صداها نجواهایی را ثبت کردند که به هیچ زبان شناخته‌شده‌ای نبود، و حتی دماسنج‌ها افت ناگهانی دما را نشان می‌دادند. تیم تحقیقاتی، یکی پس از دیگری، شروع به تجربه‌ی توهمات و ترس‌های غیرمنطقی کردند. برخی ادعا می‌کردند سایه‌هایی را دیده‌اند که به آن‌ها نزدیک می‌شوند، و برخی دیگر صدای نام‌های خود را می‌شنیدند که از اعماق تاریکی صدا می‌زد.

الیزابت، که حالا بیش از هر زمان دیگری مصمم بود، تصمیم گرفت وارد کلبه شود. او می‌دانست که این آخرین فرصت برای کشف حقیقت است. در داخل کلبه، دیوارها پر از نوشته‌ها و نمادهای عجیب بود، نوشته‌هایی که به نظر می‌رسید به زبانی باستانی و فراموش‌شده نوشته شده‌اند. ناگهان، همان نجوای ضعیف دوباره به گوش رسید، اما این بار واضح‌تر بود: "تو نمی‌توانی فرار کنی."

در همان لحظه، سایه‌ها از دیوارها بیرون آمدند و شروع به احاطه کردن الیزابت کردند. او تلاش کرد فریاد بزند، اما صدایش گم شد در تاریکی. وقتی تیم تحقیقاتی به داخل کلبه رسید، اثری از الیزابت نیافتند. تنها چیزی که باقی مانده بود، دوربین او بود که تصویری مبهم از سایه‌ها را ثبت کرده بود، سایه‌هایی که به نظر می‌رسید در حال خندیدن بودند.

از آن روز به بعد، افسانه‌ی کلبه‌ی نفرین‌شده قوی‌تر شد. مردم محلی ادعا می‌کردند که صدای نجوای الیزابت را در جنگل می‌شنوند، و برخی حتی ادعا می‌کردند که سایه‌ها را دیده‌اند که در تاریکی رقص می‌کنند. کلبه، همچنان در اعماق جنگل پنهان بود، هشداری برای کسانی که جرات می‌کردند به رازهای تاریکی نزدیک شوند.
دیدگاه ها (۲)

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ²کیم ته‌وون، پدر عمارت، ...

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)ترکش عشق فصل دوم داستانی که ه...

پارت ۱۶انفجارِ "هستی" مثل یک موجِ عظیم و لرزان، تمامِ قلمرو ...

اسم: عشقی گمشده در تاریکی جنگلپارت ۱۲از زبان راویجنگل کم‌کم ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p94شب، جنگل رو بلعیده بود.نور چراغ جلوی ...

پارت ۴: سایه‌هایِ پنهان؛ وقتی رنگ‌ها می‌لرزنداتفاقی که در سا...

𓆩 🎼 𓆪 به آکادمی سلطنتی خوش آمدید...╭┈─────── ೄྀ࿐ ˊˎ-୨୧ ملودی...

تک پارتی _ آیین گوشت و سکوت

p7

اسم رمان : تقدیر در کلاس درسنقش های اصلی: سونیک خارپشت💙💙 شَد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط