سکوت دردناک

پارت 5

صدای تهیونگ تو فضای خالی کلاس پیچید. تند، خشن و پر از تحقیر. ا/ت خشکش زده بود. هرگز تصور نمی‌کرد تهیونگ تا این حد بتواند بی‌رحم باشد. اشک در چشمانش حلقه زد، اما سعی کرد جلوی خودش را بگیرد. دست‌هایش مشت شد. بدون هیچ حرفی، برگشت و با قدم‌هایی تند از کلاس خارج شد. قلبش تکه‌تکه شده بود.

تهیونگ، به محض اینکه کلمات از دهانش خارج شدند، پشیمان شد. دیدن چهره‌ی بهت‌زده ا/ت، چشمان پر از اشکش و سپس خروج سریعش، مثل این بود که شمشیری به قلب خودش زده باشد. دستش را روی صورتش گذاشت و نفس عمیقی کشید. “لعنت به من!” زیر لب گفت. او به بدترین شکل ممکن به قلب ا/ت آسیب زده بود، فقط برای اینکه از خودش محافظت کند. حالا چه؟ آیا این کاری بود که باید می‌کرد؟ آیا این بود عشقی که می‌خواست؟
عشق؟ بله، اعتراف می‌کرد، او عاشق ا/ت شده بود، به طرز غیرقابل باوری. اما با کلماتش، دیوار محکمی بینشان کشیده بود.

از آن روز به بعد، ا/ت دیگر آن ا/ت سابق نبود. سکوت کرده بود. در کلاس‌ها نه دستش را بالا می‌برد، نه سوالی می‌پرسید، و نه حتی می‌خندید. نگاهش از تهیونگ دزدیده می‌شد. سرش همیشه پایین بود و فقط به درس گوش می‌داد، بی‌آنکه ذره‌ای از شور و شوق سابق را داشته باشد. تهیونگ هر روز او را می‌دید و هر روز بیشتر رنج می‌برد. خنده‌هایش که روشنایی‌بخش کلاس بود، حالا خاموش شده بودند. چشمانش که پر از شیطنت بودند، حالا بی‌فروغ و ساکت شده بودند.

تهیونگ هر بار که ا/ت را می‌دید، قلبش مچاله می‌شد. او این کار را با ا/ت کرده بود. این سکوت نتیجه‌ی فریاد او بود. هر کلمه‌ای که آن روز به زبان آورده بود، حالا مثل خنجری در قلب خودش فرو می‌رفت. تحمل این وضعیت برایش غیرممکن شده بود. کلاس ادبیات، بدون شور و هیجان ا/ت، سرد و بی‌روح بود. انگار نورش خاموش شده بود.

یک روز، بعد از اتمام کلاس، تهیونگ ا/ت را صدا زد. “خانم ا/ت، لطفاً بعد از کلاس به دفتر من بیایید.”

صدایش، هرچند آرام بود، اما باعث شد ا/ت از جا بپرد. قلبش شروع به تپیدن کرد. “باز چی کار کردم؟” با ترس به سمت دفتر تهیونگ رفت.


ادامه دارد.......
دیدگاه ها (۱)

فاصله یک لبخند تا جنون

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟚: راز رزیکافه کم‌کم شلوغ‌تر می‌شد، اما ا/ت...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 4 | چیزی که نمی‌توانست پنهانش کندصبح دوشنبه، دانش...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐| پسرِ کافه‌ی طبقه‌ی دومبعد از آن روز، یونگی را چند با...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | پارت ۴ — حالا ما چی هستیم؟باران کم‌کم آرا...

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت دومسه روز از آن اتفاق گذشته بود.ا/ت د...

اتاقی که وجود نداشت (پارت آخر)صبح با سکوت عجیبی آغاز شد.نور ...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 5 | لطف‌های کوچکصبح روز بعد، ا/ت با عجله وارد ...

پارت آخر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط