{سناریوی شماره ۷ }

{سناریوی شماره ۷ }
|| پارت سی پنجم ||
نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》

《یه پیام به او کسی که فقط میخونه و لایک نمیکنه خیلی بدیییییی خب زود میاد لایک کنی ؟ یا کامنت بزاری ؟ من انقدر به خواتر شما فعالیت میکنم بعد شما اصلا حمایت نمیکنی فقط چند نفر انگشتم شمار خاص حمایت میکنن😭 》

میدوریا (در فکر): 
انفجارِ کاچان... دقیقاً همون حرارت رو می‌تونه ایجاد کنه... (چهره‌اش برای لحظه‌ای روشن می‌شود، اما سپس تصویر نزدیکی شدید در تاریکی، گرمای بدن باکوگو، و آن لحظهٔ شرم‌آلودِ فرار او جلوی چشمانش می‌آید. چهره‌اش سرخ می‌شود، سرش را تکان می‌دهد) ...نه. نمیشه ازش خواست. الان بیشتر عصبانی‌تره. خودم حلش می‌کنم.

*/با تصمیم، سیم‌حلاج را برمی‌دارد و شروع به باز کردن اتصالات سوخته می‌کند. سیم‌های لخت شده خطرناک‌اند. در حین کار با یک سیم برق‌دار تصادفاً تماس پیدا می‌کند!/*

میدوریا: 
آییییی! (دستش به‌سرعت پس می‌کشد. بوی سوختگی ملایم در هوا می‌پیچد. روی دست چپش - جایی که باند پیچی نشده - سوختگی سطحی قرمز رنگی دیده می‌شود. دندان‌هایش را به هم فشار می‌دهد) مهم نیست... ادامه می‌دم.

*/با دقت بیشتر، سیم‌ها را دوباره به فیوز جدید متصل می‌کند. درست در لحظه‌ای که آخرین پیچ را محکم می‌کند، ناگهان.../*

ترق! 
*/در فلزیِ سنگینِ اتاق فیوز با صدایی بلند خودبه‌خود بسته و قفل می‌شود! میدوریا وحشت‌زده به سمت در می‌پرد، اما دیر شده. دستگیره تکان نمی‌خورد! همزمان.../*

هیسسسس... 
*/صدای مهیب گازی که با فشار از دریچه‌ای کوچک در سقف اتاق فیوز رها می‌شود! ابری سرد و بی‌رنگ به سرعت فضای کوچک اتاق را پر می‌کند. بوی تند و شیمیاییِ مُه‌کننده‌ای مشام را می‌زند - بویی شبیه بادام تلخ و فلز!/*

میدوریا (چشمانش از وحشت گشاد می‌شود، سرفه‌های شدید شروع می‌شود): 
کاکاخ! گاز! خفه‌کنن... د...در رو! باید...

*/غریزه‌ی بقا فعال می‌شود. مشت راستش (همان دست باندپیچی شده) را عقب می‌برد، جرقه‌های سبز Full Cowling دور دستش می‌پیچند. می‌خواهد در را با یک ضربه منفجر کند! اما.../*

میدوریا: 
...Smash... 
*(کلمه ناتمام می‌ماند. چشمان سبزش ناگهان خیره می‌شود. پلک‌ها سنگین. زانوهایش سست. تمام بدنش بی‌اراده به جلو می‌افتد. قبل از آنکه مشت پرانرژی‌اش به در برخورد کند، تاریکیِ عمیق‌تر از شب او را دربر می‌گیرد. بدنش بی‌هیجان روی زمینِ اتاق فیوز می‌افتد، درحالی که ابر گاز سمی همچنان پایین می‌آید. چراغ‌های خوابگاه بالا در سالن، ناگهان روشن می‌شوند... اما اتاق فیوز قبرستانی ساکت و پر از گاز است. همه‌چیز در کمتر از ۵ ثانیه اتفاق افتاد.)*

صحنه: راهروی خارج اتاق فیوز - همزمان 
*/باکوگو، که در اتاقش با صدای روشن شدن چراغ‌ها از جا پریده بود، در را باز می‌کند. نگاهی به سالن روشن و ساکت می‌اندازد. لب‌هایش به شکل ناخودآگاه به پایین می‌آیند. به در بستهٔ اتاق میدوریا نگاه می‌کند./*

باکوگو (غرّان): 
...حداقل فیوز رو درست کرد، احمق. (در اتاقش را محکم می‌بندد) حالا بخواب دیگه.

ادامه داره
دیدگاه ها (۳۴)

لحظه‌ای که قطره باران به آب پر از پلانکتون‌های شب‌تاب برخورد...

پرنده بهشتی آبی گونه‌ای بزرگ از پرنده بهشتی است. این پرنده ا...

پارت هفتم: «در تاریکیِ گلوله‌ها»با قطع شدن ناگهانی برق، تاری...

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ³شب بود. عمارت ساکت‌تر ا...

سناریو جونگکوک

𝑫𝒂𝒓 𝒐𝒎𝒈𝒉𝒆 𝒏𝒆𝒈𝒂𝒉 𝒕𝒐(در عمق نگاه تو)پارت𝟏𝟏...-:"ولی آخه آسمون ...

### پارت چهارم: اتحاد در تاریکینفس‌های هر دو، مثل دود در فضا...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧ 𝟙 اگه اولش به فکر آخرش نباشی، آخرش به فکر اولش میوفت...

007-پنهان در مه - پارت ۹۱

time P5پروانه ای کوچک و سفید که در تضاد کامل با سیاهی های آن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط