فیک کوک (*رز سیاه*) پارت 21
از زبا ا/ت :
با جونگ کوک حرف زدم و اروم شدم.
فیلیز اومد و یه سری مدارک گذاشت و گفت : کار دارم بعدا میفهمی برای چیه.
تو اتاقم بودم که یکی در زد اومد تو. سوهو بود.
گفت : ا/ت یه سوال میپرسم درست جواب بده.
گفتم : بگو سوهو؟
گفت : چرا امروز گریه کردی ها؟ تو مثل خواهر نداشتمی بگو!؟
گفتم : هیچی یکم دلم گرفته بود.
گفت : دیدم با اقای چوی حرف زدی گریت گرفت !!
گفتم : اه سوهو رو مغزه من راه نرو.
گفت : باشه بابا می خواستم بهت لطف کنم مثلا.
بعد رفت.
بعد یک دقیقه میا اومد و نشست. همون جوری که هواسم به برگه ها بود گفتم : چیه بگو .
گریه کرد و گفت : چرا اونجوری گریه میکردی عهه دلم شکست.
معلوم بود مصنوعی گریه میکنه.
گفتم: دقیق بگو چی رو می خوای بفهمی؟
گریه مصنوعیش رو تموم کرد و گفت : اه دختر بگو چوی چی گفت مثل ابر بهار تو بغل یارت گریه کردی از این واضع تر بگم.
گفتم : میا برو برو کار دارم برو
با یه چشم قره رفت و گفت : بهت خوبی میکنم همچین نکن.
داشت کم کم خندم میگرفت.
که مینهو اومد ( بچم جر خورد دارن بازرسیش میکنن 😂)
گفت : ببین تا نگی چرا گریه میکردی از جام جم نمیخورم.
بعد گفت : بگو می خواست اخراجت کنه..... با میخواست اولین هوقوقتو نده...... شایدم می خواست بگه از جونگ کوک جدا شو........ گفت فیلیز رییست نباشه...... یا.......( ادامه دارد)
هزاران احتمال داد ولی هیچ کدوم ربطی به بابا بودنم نداشت.
گفتم : اییییی مینهو مغزم بسه دیگه برو دیگه ام نیااااا ( داد)
با اشوه رفت و گفت : خوبی بهت نیومده.
چرا اینا همچین شدن اخه.
بعد تهیونگ اومد دیگه کفریم درومد می خواستم بزنم...... ای خدا صبرم بده. ( بگو می خوای ته ته منو چیکار کنی همون کارو بات بکنم 😏)
اومد نشست و گفت : چطوری؟
گفتم : کلافه همشون می خوان ازم حرف بکشن تو هم بگو. ( از خداتم باشهههه 😐ما ازین تهیونگا نداریم )
گفت : ببین ا/ت..... ما دوست داریم خب..... برای همین حالت برامون مهمه.... پس راحت باش و بگو
گفتم : تهیونگ درکم کن وقتی یه ادم نمی خواد یچیزی رو توضیح بده درک کنید..
گفت : باشه خیلی بهت گیر نمیدم ولی بدون من برای درد و دل کردن باهات امادم.
یه چشمک بهم زد و رفت. خیلی مهربونه. ( تازه فهمیدی فرزندم)
رفتم تو لب تاب ادامه کارامو بکنم که باز در اتاقم باز شد و گفتم : ببین فیلیز همه بازجوییم کردن تو دیگ......
که دیدم جونگ کوکه لبخند زدم و بلند شدم و گفتم : جونگ کوک تویی!
گفت : اوهوم اومدم ببینمت.
بعد از پشتش یه دسته گل رز قرمز درورد.
خیلی بزرگ بود. و گفت : این برای توعه.
انقدر ذوق کردم که پریدم بغلش اونم محکم بغلم کرد و دسته گلو گرفتم و گذاشتم رو میزم.
گفت : خوشت اومد فرشته کوچولو.
داشتم بوشون میکردم و کفتم : اره کوکی ممنون ❤
گفت : تو همین جوری بگو کوکی من کل گلایه جهانو برات جم میکنم.
گفتم : آ آ لوس میشما.
گفت : من که از خدامه.
اومد سمتم و دستاشو دور کمرم پیچید و گفت : بینم خانم خانما دیگه ناراحت که نیست.... هست؟
گفتم : نه...... تو ارومم کردی
گفت : خوبه هرچی خوشحال تر باشی منم خوشحال میشم.
(شب)
رفتم خونه و دسته گلو گذاشتم روی میز و گلدون اماده کردم و گزاشتم توش.
رفتم خوابیدم.
(ساعت 3 شب)
گوشیم زنگ خورد و بعد چند دقیقه برداشتم و دیدم فیلیزه گفت : پاشو تنبل خانم
گفتم : جانم فیلیز بگو.
یه خمیازه کشیدم و گفت : مدارکی که صبح دادم بهت همراته؟
گفتم : اره اره
گفت : میری خونه کوک بهش میدی پرش کنه الاناااا
۰۰۰۰۰۰
کامت؟
لایک؟
فالو؟
خب خب کیوتاااا **✿❀ ❀✿**
اگه خوشت اومد بگو پارت بعدو بزارم ولی شاید فردا دیگه 😁
با جونگ کوک حرف زدم و اروم شدم.
فیلیز اومد و یه سری مدارک گذاشت و گفت : کار دارم بعدا میفهمی برای چیه.
تو اتاقم بودم که یکی در زد اومد تو. سوهو بود.
گفت : ا/ت یه سوال میپرسم درست جواب بده.
گفتم : بگو سوهو؟
گفت : چرا امروز گریه کردی ها؟ تو مثل خواهر نداشتمی بگو!؟
گفتم : هیچی یکم دلم گرفته بود.
گفت : دیدم با اقای چوی حرف زدی گریت گرفت !!
گفتم : اه سوهو رو مغزه من راه نرو.
گفت : باشه بابا می خواستم بهت لطف کنم مثلا.
بعد رفت.
بعد یک دقیقه میا اومد و نشست. همون جوری که هواسم به برگه ها بود گفتم : چیه بگو .
گریه کرد و گفت : چرا اونجوری گریه میکردی عهه دلم شکست.
معلوم بود مصنوعی گریه میکنه.
گفتم: دقیق بگو چی رو می خوای بفهمی؟
گریه مصنوعیش رو تموم کرد و گفت : اه دختر بگو چوی چی گفت مثل ابر بهار تو بغل یارت گریه کردی از این واضع تر بگم.
گفتم : میا برو برو کار دارم برو
با یه چشم قره رفت و گفت : بهت خوبی میکنم همچین نکن.
داشت کم کم خندم میگرفت.
که مینهو اومد ( بچم جر خورد دارن بازرسیش میکنن 😂)
گفت : ببین تا نگی چرا گریه میکردی از جام جم نمیخورم.
بعد گفت : بگو می خواست اخراجت کنه..... با میخواست اولین هوقوقتو نده...... شایدم می خواست بگه از جونگ کوک جدا شو........ گفت فیلیز رییست نباشه...... یا.......( ادامه دارد)
هزاران احتمال داد ولی هیچ کدوم ربطی به بابا بودنم نداشت.
گفتم : اییییی مینهو مغزم بسه دیگه برو دیگه ام نیااااا ( داد)
با اشوه رفت و گفت : خوبی بهت نیومده.
چرا اینا همچین شدن اخه.
بعد تهیونگ اومد دیگه کفریم درومد می خواستم بزنم...... ای خدا صبرم بده. ( بگو می خوای ته ته منو چیکار کنی همون کارو بات بکنم 😏)
اومد نشست و گفت : چطوری؟
گفتم : کلافه همشون می خوان ازم حرف بکشن تو هم بگو. ( از خداتم باشهههه 😐ما ازین تهیونگا نداریم )
گفت : ببین ا/ت..... ما دوست داریم خب..... برای همین حالت برامون مهمه.... پس راحت باش و بگو
گفتم : تهیونگ درکم کن وقتی یه ادم نمی خواد یچیزی رو توضیح بده درک کنید..
گفت : باشه خیلی بهت گیر نمیدم ولی بدون من برای درد و دل کردن باهات امادم.
یه چشمک بهم زد و رفت. خیلی مهربونه. ( تازه فهمیدی فرزندم)
رفتم تو لب تاب ادامه کارامو بکنم که باز در اتاقم باز شد و گفتم : ببین فیلیز همه بازجوییم کردن تو دیگ......
که دیدم جونگ کوکه لبخند زدم و بلند شدم و گفتم : جونگ کوک تویی!
گفت : اوهوم اومدم ببینمت.
بعد از پشتش یه دسته گل رز قرمز درورد.
خیلی بزرگ بود. و گفت : این برای توعه.
انقدر ذوق کردم که پریدم بغلش اونم محکم بغلم کرد و دسته گلو گرفتم و گذاشتم رو میزم.
گفت : خوشت اومد فرشته کوچولو.
داشتم بوشون میکردم و کفتم : اره کوکی ممنون ❤
گفت : تو همین جوری بگو کوکی من کل گلایه جهانو برات جم میکنم.
گفتم : آ آ لوس میشما.
گفت : من که از خدامه.
اومد سمتم و دستاشو دور کمرم پیچید و گفت : بینم خانم خانما دیگه ناراحت که نیست.... هست؟
گفتم : نه...... تو ارومم کردی
گفت : خوبه هرچی خوشحال تر باشی منم خوشحال میشم.
(شب)
رفتم خونه و دسته گلو گذاشتم روی میز و گلدون اماده کردم و گزاشتم توش.
رفتم خوابیدم.
(ساعت 3 شب)
گوشیم زنگ خورد و بعد چند دقیقه برداشتم و دیدم فیلیزه گفت : پاشو تنبل خانم
گفتم : جانم فیلیز بگو.
یه خمیازه کشیدم و گفت : مدارکی که صبح دادم بهت همراته؟
گفتم : اره اره
گفت : میری خونه کوک بهش میدی پرش کنه الاناااا
۰۰۰۰۰۰
کامت؟
لایک؟
فالو؟
خب خب کیوتاااا **✿❀ ❀✿**
اگه خوشت اومد بگو پارت بعدو بزارم ولی شاید فردا دیگه 😁
- ۱۶.۶k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط