{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه روزایی بود که شب هاش تنهادلیل ناراحتیمون نزدیک شدن به

یه روزایی بود که شب هاش تنهادلیل ناراحتیمون نزدیک شدن به ساعت ٦ صبحِ فرداش و دل کندن از رختخواب بود!
نه اینکه برای شنیدن یه شب بخیرِ ساده ساعت ها چشم بدوزیم به یه صفحه ی مجازی تا بشه در حال تایپ و خیالمون راحت بشه که مارو هنوز از یادش نبرده!
یه شب هایی بود ،که صبح هاش با لبخند از رختخوابمون بیرون میومدیم و از دیدن میز صبحونه ی مفصل که مادرمون برامون چیده بود ذوق میکردیم و با حوصله میشستیم سر میز و تا تیکه ی آخرِ نونِ توی سفررو میخوردیم!
نه اینکه از ترس ترکیدن بغضمون که از دیشب هنوز ته مونده هاش توی گلومون جا خوش کرده یه لبخند خشک و خالی تحویل مادرمون بدیم و به بهونه ی عجله داشتن از خونه بزنیم بیرون!
اون صبح ها و اون شب ها خیلی معمولی بودن اما یه فرق بزرگ داشتن با شب و روزای الان، اونم اینکه
اون موقع ها فقط هنوز به کسی اعتماد نکرده بودیم و
فقط هنوز"عاشق"نشده بودیم!
دیدگاه ها (۳)

dark life = 40

قسمت اول: اولین جرقهمکان: کافه‌ای دنج و بارانی در سئول، درست...

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.Season:¹.part:¹...

𝐌𝐲 𝐅𝐚𝐤𝐞 𝐁𝐨𝐲𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝 | دوست‌پسر قلابی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑 | 𝐄𝐧𝐝فردای اون ...

در جست و جوی خاطرات پارت ۱۶..

«رایحه پنهان»تهیونگ آخر سر فقط سرش رو پایین انداخت.بدون اینک...

سیلام بیبی های من 😍🎀 چطورین ؟🧸 بریم برای پارت گذاری ؟😎بزن بر...

وقتی داداش ناتنیت بود. پارت اول.«ویو ات»سلام من اتم ۱۸ سالمه...

پارت ۶

پارت ۴: نقطه‌یِ ضعفِ معمارِ سایه‌هاساعت از ۳ صبح گذشته بود. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط