ابنبات ترش. پارت10
می تونستم ترس رو تو رگام حس کرد که مثل سم مار داشت بی حسم می کرد.
دندون هام می لرزید .
یهو صدای یه دسته ی مسافر رو که اهنگ گذاشته بودن شنیدم .
ترس وجودم تبدیل به هیجان شد .
یاد یه جملهی قشنگ افتادم ،من اولین و آخرینم ،شروع و پایان .
و روانی وار ترین راه رو انتخاب کردم .
ماشینا خیلی با ما فاصله داشتن ولی جاده مستقیم بود .
با درد پاهام بلند شدم .
بدنم جوری بود انگار خودمو از یه عالمه تله ی خرس نجات داده بود.
ولی رو پاهام وایسادم ،دخترا منو دیدن .
لبخند ملیحی زدم .
وقتشه بفهمن با کی طرفن .
دختر اصلی : هی بچه ها اینجاست ،انگار وقتی افتاده سرش ضربه خورده ،خودش اومده بیرون .
فکر کردی با ازرائیل رفیقی؟
یه دختر دیگه از پشتش اومد .
بیل دستش بود .
با حالت کنایه آمیزی گفتم : نمی فهمم چرا باید یه دختری مثل تو اینقدر احمق باشه که این کارا رو بکنه ؟
دختر اصلی یه ابنبات چوبی از جیبش درآورد و بازش کرد .
گفت: جوابش ساده است . دیدم به کراشم نزدیک شدی ،نباید به وسایل بقیه دست بزنی .( احمقانه ترین دلیل )
گفتم: اگر اینقدر عزیزی براش چرا پس تاحالا از دوست دختر عزیزش حرفی نزده؟
دختره اخماش رفت تو هم دندوناش داشت از فشار زیاد ترک می خورد.
گفتم: خیلی بچه ای .هنوز خیلی مونده ازرش و بهای کار هایی که می کنی رو بفهمی .
فکر کردی منو بکشی از دستم خاص میشی و جیهوپ از کراش به دوستپسر تبدیل میشه ؟
فکر می کنی یه کراش ارزش نابودی زندگی خودتو و دیگران رو داره ؟واقعا بچه ای.
دختره بیل رو از دوستش گرفت و به سمتم حمله کرد .
جا خالی دادم .
دوستاش که فکر نمی کردن اینجوری پیش بره و دختره واقعا قصد جونمو بکنه ،فرار کردن.
دختره: اولش فقط می خواستم وسط کوه اینقدر بزنم که با درد بمیری ولی الان می همم اون کمته
بیل رو ازش گرفتم و محکم به پاش ضربه زدم دختره افتاد .
می خواستم بعد از این کار فرار کنم ولی بخش تاریکم فعال شده بود.
لذتی که تو انتقام هست تو بخشش نیست .
با بیل شروع کردم به زدن دختره ،پشتش کامل خون افتاد ،گریه می کرد و تقاضا ی بخشش می کرد ،حتی یدونه از حرفاش هم تو گوشم نمی رفت .
ماشین داشت رد می شد ،فرصتم داشت از بین می رفت .
دختره رو ولی کردم که فرار کنم ولی پاهام رو گرفته بود.
با اون پام استخون هاش رو له کردم ،صداشخیلی حس خوبی بهم داد .
تسخیر شده بودم.
دویدم سمت ماشین .
دختره می دونستم زنده می مونه .
ولی من جونم داشت تموم می شد .
ولی به محض رسیدنم ازم رد شدن .
دویدم دنبالشون ولی منو ندیدن .
وایسادم و با تمام وجودم و جون های باقی مانده ام جیغ زدم .
ماشین ها بازم رد شدن ولی یکیشون وایساد
دویدم سمت ماشین .تو ماشین یه خانواده مهربون نشسته بود.با دیدن وضع من جیغ زدن .
به خاطر جیغ که زده بودم ،همونجا از حال رفتم .
دندون هام می لرزید .
یهو صدای یه دسته ی مسافر رو که اهنگ گذاشته بودن شنیدم .
ترس وجودم تبدیل به هیجان شد .
یاد یه جملهی قشنگ افتادم ،من اولین و آخرینم ،شروع و پایان .
و روانی وار ترین راه رو انتخاب کردم .
ماشینا خیلی با ما فاصله داشتن ولی جاده مستقیم بود .
با درد پاهام بلند شدم .
بدنم جوری بود انگار خودمو از یه عالمه تله ی خرس نجات داده بود.
ولی رو پاهام وایسادم ،دخترا منو دیدن .
لبخند ملیحی زدم .
وقتشه بفهمن با کی طرفن .
دختر اصلی : هی بچه ها اینجاست ،انگار وقتی افتاده سرش ضربه خورده ،خودش اومده بیرون .
فکر کردی با ازرائیل رفیقی؟
یه دختر دیگه از پشتش اومد .
بیل دستش بود .
با حالت کنایه آمیزی گفتم : نمی فهمم چرا باید یه دختری مثل تو اینقدر احمق باشه که این کارا رو بکنه ؟
دختر اصلی یه ابنبات چوبی از جیبش درآورد و بازش کرد .
گفت: جوابش ساده است . دیدم به کراشم نزدیک شدی ،نباید به وسایل بقیه دست بزنی .( احمقانه ترین دلیل )
گفتم: اگر اینقدر عزیزی براش چرا پس تاحالا از دوست دختر عزیزش حرفی نزده؟
دختره اخماش رفت تو هم دندوناش داشت از فشار زیاد ترک می خورد.
گفتم: خیلی بچه ای .هنوز خیلی مونده ازرش و بهای کار هایی که می کنی رو بفهمی .
فکر کردی منو بکشی از دستم خاص میشی و جیهوپ از کراش به دوستپسر تبدیل میشه ؟
فکر می کنی یه کراش ارزش نابودی زندگی خودتو و دیگران رو داره ؟واقعا بچه ای.
دختره بیل رو از دوستش گرفت و به سمتم حمله کرد .
جا خالی دادم .
دوستاش که فکر نمی کردن اینجوری پیش بره و دختره واقعا قصد جونمو بکنه ،فرار کردن.
دختره: اولش فقط می خواستم وسط کوه اینقدر بزنم که با درد بمیری ولی الان می همم اون کمته
بیل رو ازش گرفتم و محکم به پاش ضربه زدم دختره افتاد .
می خواستم بعد از این کار فرار کنم ولی بخش تاریکم فعال شده بود.
لذتی که تو انتقام هست تو بخشش نیست .
با بیل شروع کردم به زدن دختره ،پشتش کامل خون افتاد ،گریه می کرد و تقاضا ی بخشش می کرد ،حتی یدونه از حرفاش هم تو گوشم نمی رفت .
ماشین داشت رد می شد ،فرصتم داشت از بین می رفت .
دختره رو ولی کردم که فرار کنم ولی پاهام رو گرفته بود.
با اون پام استخون هاش رو له کردم ،صداشخیلی حس خوبی بهم داد .
تسخیر شده بودم.
دویدم سمت ماشین .
دختره می دونستم زنده می مونه .
ولی من جونم داشت تموم می شد .
ولی به محض رسیدنم ازم رد شدن .
دویدم دنبالشون ولی منو ندیدن .
وایسادم و با تمام وجودم و جون های باقی مانده ام جیغ زدم .
ماشین ها بازم رد شدن ولی یکیشون وایساد
دویدم سمت ماشین .تو ماشین یه خانواده مهربون نشسته بود.با دیدن وضع من جیغ زدن .
به خاطر جیغ که زده بودم ،همونجا از حال رفتم .
- ۱۹.۵k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط