{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اس کارگر [درباره نویسنده] > دفتر داستان عباس کارگر > پرچم

اس کارگر [درباره نویسنده] > دفتر داستان عباس کارگر > پرچمهای سیاه


پرچمهای سیاه
یکروز مردی از کوچه ای میگذشت که پرچمهای سیاهی را دید که روی دیوار یکی از خانه ها زده اند وحجله ای را در آن خانه گذاشته ونوار قرانی روشن است تعدادی آنجا ایستاده اند ومردم از راه میرسند به آنها تسلیت می گویند وهرکسی دارد به یک نحوی ازآنکسی که مُرده تعریف وتمجید میکند واز کارهای نیک او میگوید میگویند که واقعاًحاجی حبیب مَرد خوبی بود دستش بخیر بود سابقه جبهه هم داشت هر کسی به نحوی ازاو تعریف وتمجید میکرد البته این حرفها را همه موقع درگذشت یک نفر میگویند حالا واقیعت دارد یا نه خدا میداند! فقط باید طرف کمی ثروتمند ومشهور باشد مردم ازاین گونه سخنها میگویند. در این موقع آن مرد که نامش احمد بود به آنجا آمد وگویا آن خانه وصاحبش را میشناخت نگاه کرد روی پرچمها ونام و فامیلی او را خواند ومطئمن شد که طرف چه کسیست واورا شناخت ناگهان دست زد ویکی از پرچمها را کَند آن افرادی که آنجا ایستاده بودند حیرت کردند گفتند این دیگر کیست حتماً دیوانه است بعد دیدند دارد پرچمهای دیگر هم میکند بطرف او هجوم بردند وگفتند مردیکه چکار میکنی مگر دیوانه ای آن مرد گفت این کوچکترین ضربه ای ایست که من میتوانم به این مرد نابکار بزنم یکی از اقوام نزدیک جلو آمد گویا پسرش بود یخه ای اورا گرفت وگفت تو اصلاً میدانی این که مُرده کیست اولاً که مُرده! بعد هم به چه جرأتی پرچم او را میکنی همه از او تعریف وتمجید میکنند که آن مرد فریاد بر آورد گفت خدا لعنتش کند خدا اورا نیامرزد چگونه مردم هر غلطی میخواهند میکنند بعدهم وقتی میمیرند به اسم حاجی وخَیّرو اینکه جبهه رفته ازاو یاد میکنند دراینجا اقوام نزدیک آن مرد یعنی (حاجی حبیب) به اوحمله کردند وتا میخورد اورا زدند البته عده ای میخواستند با زبان نصیحت به آن مرد حالی کنند که خلاصه هرکسی یک گذشته ای داشته حالا نباید آنرا یاداوری کنند . اما کسانیکه اورا میزدند مجال این حرفها به آنها ندادندوتا میخورد اورا زدند شاید هم پسران ونوه های آن مرد بودند چون پدرشان آنچنان که احمد میگفت در جوانی خیلی قلدر بود آنها هم شاید همین جور بودند خلاصه گروهی میانجی شده واو را نجات دادند وگفتند برو بنده خدا اینها چه کاریه که میکنی آن مرد از آنجا رفت میخواست با یکی حرف بزند وعلت کار خود را را بگوید دراینجا من به نزد او رفتم وگفتم بلند شو ازاینجا برویم شاید دوباره بیایند ترا بزنند او برخاست وهمراه شدیم من گفتم تو مگر حاجی حبیب کدخدایی را میشناختی او گفت بله او پسر خان محل بود به پدرش میگفتند حاجی کلانترمن وقتی بچه بودم تو یک کارگاه با هم کار میکردیم آدم بد جنس وحرامزاده ای بود اهل نماز و طاعت هم نبود اول کسی بود که میرفت شهر دنبال زنهای هرزه من گفتم ببین هرکس در گذشته هرکاری کرده بخودش مربوطه است شاید توبه کند وخدا اورا ببخشد بعدش هم آبرو ریزی مردم خوب نیست او گفت من کاری به این کارها ندارم هرکار میخواد کرده باشه خودش میدونه وخدا ولی اگرپسر پیغمبر هم باشد من ازاو نمیگذرم گفتم چرا مگر چکار کرده گفت در آن کار گاهی که کار میکردیم همواره در صدد بود کارهای زشتی را با من انجام دهد در حالیکه سن من به ده سال هم نمیرسید آن ملعون چند بار بامن این کار را کرد که نزدیک بود بمیرم من بسیار میترسیدم ازاین عمل بنا براین هرچه او میگفت گوش میکردم مجبور بودم مثلاً میگفت برو از آب انبار آب بیاور ساعت نشان میکنم اگر دیر آمدی باید فلان کار را بکنی منهم از با سرعت میرفتم ومیامدم البته یک نفر دیگه هم آنجا کار میکرد که اونم اسمش حبیب بود وبه او کمک میکرد این بود وضع زندگی ما. صبحها با هزار ترس ولرز خودم رابه سر کار میرساندم مبادا که دورشود والا کتک میخوردم و یا تهدید به آن کار میکرد. البته کتک که زیاد دستش خوردم خلاصه من همواره میخواستم از او انتقام بکشم ولی دیگر سی چهل سال از این قضیه گذشته وهمه چیز فراموش شده من به احمد گفتم آنوقت هیچ بزرگتری نبود کمک تو کند مگر برای کی کار میکردی؟این حبیب آنجا چکاره بود؟ گفت او هم شاگرد بود اما مکان کار ما دور از خانه استاد بود ومن جرأت نمیکردم بکسی چیزی هم بگویم از ترس. بعد از گفتن این حرفها بلند شد که برود آهی کشید وگفت شاید مسخره باشد ولی اگر قرار بود من کسی را ترور کنم این مایه ننگ را ترور میکردم من گفتم تو میگویی سی چهل سال گذشته تازگیها ازاو خبر داشتی او گفت نه او در نظر من همان جوان قلدری است که آنزمان بود گفتم بواسطه آن عمل بد است که تو اینقدر ازاو کینه داری احمد گفت ازاینکه مرا میزد وآن عمل زشت را انجام میداد من او را لعنت میکنم ولی یک چیز استکه جگر مرا میسوزاند ودشمنی مرا با او زیاد میکند گفتم مگر کار بدتر از اینها هم انجام داده ؟ او یعنی احمد گفت بله یکرو
دیدگاه ها (۱)

دریا با این همه آب رودخانه با این همه آب تنگ ب...

دوستان اگر نوشته ای دارید مرا هم در جریان بگذارید تا بخوانم ...

این طووووووووووغوغا میکند خوشا بحال کسی که این طووووووووووو...

مگر میشود خاطره ماه را از اب گرفت .ماهی طووووووووووووووووووو

Dana-Apada

اسم: آوایِ عشق در پسِ سکوتپارت سوم«پایانی» شش ماه بعد. خانه‌...

«خانه، دلتنگِ غروبی خفه بود» مثل امروز که تنگ است دلم؛ نه بر...

پارت ۳

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 4فلیکس در را بست و نگاهش بین هان و رئیس جابه‌...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_31سرد رفتار میکرد ؟ فکر میکر...

پارت ۲ مافیا خوشحال بود ، طرفداران مافیا هم بسیار خوشحال بود...

p6تهیونگ تمام مسیر تا بیمارستان را در سکوت گذراند. حرف‌های آ...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

#حکایت_قدیمی در زمانی که آغا محمد خان قاجار به سمت داغستان ل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط