part 1
تهیونگ&چوآ
سلام من کیم چوآ ام زن کیم تهیونگ ما 4 ساله که ازدواج کردیم ما زندگیه خوبی داشتیم ولی الان یک هفته اس که تهیونگ باهام سرد رفتار میکنه و بهم اهمیت نمیده و حتی بعضی شبا ام خونه نمیاد
سلام من تهیونگ ام شرکت خودمو دارم و 4 ساله که ازدواج کردم من زنمو خیلی دوست دارم ولی تازگیا بخاطر کارهای شرکت نمیتونم زیاد با چوآ وقت بگذرونم و حتی شده که بعضی شبا ام خونه نرفتم
*ویو چوآ*
دیگه از این رفتار های تهیونگ خسته شده بودم منم تصمیم گرفتم که مثل خودش رفتار کنم، رفتم توی آشپزخونه که شامو آماده کنم... بعد از اینکه شامو آماده کردم خودم با اینکه میل نداشتم یکم خوردم واسه تهیونگ ام گذاشتم روی میز رفتم روی کاناپه نشستم و به دوستم زنگ زدم
(بچه ها اسم دوستش هانا)
هانا: چطوری خوشگله
چوآ: زیاد اوک نیستم تو چطوری
هانا: چرا چیشده؟؟
چوآ: تهیونگ رفتارش باهام سرد شده تازه بعضی شبا ام خونه نمیاد
هانا: چرا خب تو تهیونگ که خیلی باهم خوب بودین
چوآ: نمیدونم ولی منم همینجوری ساکت نمیشینم
هانا: میخوای چیکار کنی؟؟
چوآ: مثل خودش رفتار میکنم
هانا: چجوری؟؟
چوآ: تهیونگ اومد حالا بعدا بهت میگم
هانا: باشه پس من قطع میکنم فعلا
چوآ: فعلا
*ویو تهیونگ *
به ساعت نگاه کردم ساعت 11 بود حرکت کردم به سمت خونه بعد از 40 مین رسیدم وقتی اومدم توی خونه دیدم چوآ داره با یکی صحبت میکنه
چوآ: سلام
تهیونگ: سلام
چوآ: غذاتو گذاشتم روی میز بخور من رفتم بخوابم (سرد)
تهیونگ: باشه، چوآ
چوآ: بله؟؟
تهیونگ: تو هیچوقت این موقعه نمیخوابیدی چیزی شده
چوآ: نه مگه حتما باید چیزی بشه (سرد)
تهیونگ: باشه برو
*ویو چوآ*
از اینکه اینجوری باهاش رفتار کردم ناراحت شدم ولی خب منم حق دارم لباسمو عوض کردم و خوابیدم
*ویو تهیونگ*
از اینکه چوآ اینجوری رفتار کرد خیلی تعجب کردم، غذامو خوردم رفتم بالا چوآ خواب بود منم لباسمو عوض کردم رفتم خوابیدم
*ویو چوآ*
صبح از خواب بیدار شدم تهیونگ هنوز خواب بود نگاه ساعت کردم ساعت 4:45 بود بلند شدم رفتم سرویس بهداشتی کارای لازمو انجام دادم به فکرم زد که برم پیاده روی رفتم پایین واسه تهیونگ صبحانه آماده کردم خودمم یه قهوه خوردم رفتم بالا لباسمو عوض کردم از خونه زدم بیرون
*ویو تهیونگ*
از خواب بیدار شدم چوآ پیشم نبود بلند شدم رفتم پایین دیدم که میز صبحانه آماده اس همون موقعه چوآ درو باز کرد اومد تو
تهیونگ: کجا بودی؟؟
چوآ: هیچی رفته بودم پیاده روی
تهیونگ: عاها، صبحانه خوردی
چوآ: نه، چونکه میدونستم تهیونگ روی صبحانه خوردن من حساسه و تا وقتی که صبحانه نخورم ولم نمیکنه
تهیونگ: خب بیا بخور
چوآ: نمیخوام میل ندارم (سرد)
تهیونگ: وا چرا خب
چوآ: خب نمیخوام
تهیونگ: باشه هرجور راحتی (سرد)
*ویو چوآ*
رفتم بالا لباسمو عوض کردم میخواستم زنگ بزن به هانا، اگه زنگ بزنم بهش تهیونگ میفهمه ولش کن، رفتم پایین جلوی tv نشستم و tv رو روشن کردم
*ویو تهیونگ*
بعد از اینکه صبحانمو خوردم رفتم بالا لباسمو پوشیدم(عکس میدم)و بدون هیچ حرفی از خونه زدم بیرون
*ویو چوآ*
بعد از اینکه تهیونگ رفت شرکت زنگ زدم به هانا و باهاش هماهنگ کردم قرار شد شب بریم بار، زنگ زدم به تهیونگ
*مکالمه*
تهیونگ: بله (سرد)
چوآ: امشب میای خونه؟؟
تهیونگ: نه
چوآ: عاها باشه مزاحمت نباشم (مثلا صداش خوشحاله)
تهیونگ: فعلا
و...
خماری...
لباس تهیونگ اسلاید بعدیه🤍☘️
این اولین پستیه که گذاشتم امیدوارم دوستش داشته باشید 🍓🍯
سلام من کیم چوآ ام زن کیم تهیونگ ما 4 ساله که ازدواج کردیم ما زندگیه خوبی داشتیم ولی الان یک هفته اس که تهیونگ باهام سرد رفتار میکنه و بهم اهمیت نمیده و حتی بعضی شبا ام خونه نمیاد
سلام من تهیونگ ام شرکت خودمو دارم و 4 ساله که ازدواج کردم من زنمو خیلی دوست دارم ولی تازگیا بخاطر کارهای شرکت نمیتونم زیاد با چوآ وقت بگذرونم و حتی شده که بعضی شبا ام خونه نرفتم
*ویو چوآ*
دیگه از این رفتار های تهیونگ خسته شده بودم منم تصمیم گرفتم که مثل خودش رفتار کنم، رفتم توی آشپزخونه که شامو آماده کنم... بعد از اینکه شامو آماده کردم خودم با اینکه میل نداشتم یکم خوردم واسه تهیونگ ام گذاشتم روی میز رفتم روی کاناپه نشستم و به دوستم زنگ زدم
(بچه ها اسم دوستش هانا)
هانا: چطوری خوشگله
چوآ: زیاد اوک نیستم تو چطوری
هانا: چرا چیشده؟؟
چوآ: تهیونگ رفتارش باهام سرد شده تازه بعضی شبا ام خونه نمیاد
هانا: چرا خب تو تهیونگ که خیلی باهم خوب بودین
چوآ: نمیدونم ولی منم همینجوری ساکت نمیشینم
هانا: میخوای چیکار کنی؟؟
چوآ: مثل خودش رفتار میکنم
هانا: چجوری؟؟
چوآ: تهیونگ اومد حالا بعدا بهت میگم
هانا: باشه پس من قطع میکنم فعلا
چوآ: فعلا
*ویو تهیونگ *
به ساعت نگاه کردم ساعت 11 بود حرکت کردم به سمت خونه بعد از 40 مین رسیدم وقتی اومدم توی خونه دیدم چوآ داره با یکی صحبت میکنه
چوآ: سلام
تهیونگ: سلام
چوآ: غذاتو گذاشتم روی میز بخور من رفتم بخوابم (سرد)
تهیونگ: باشه، چوآ
چوآ: بله؟؟
تهیونگ: تو هیچوقت این موقعه نمیخوابیدی چیزی شده
چوآ: نه مگه حتما باید چیزی بشه (سرد)
تهیونگ: باشه برو
*ویو چوآ*
از اینکه اینجوری باهاش رفتار کردم ناراحت شدم ولی خب منم حق دارم لباسمو عوض کردم و خوابیدم
*ویو تهیونگ*
از اینکه چوآ اینجوری رفتار کرد خیلی تعجب کردم، غذامو خوردم رفتم بالا چوآ خواب بود منم لباسمو عوض کردم رفتم خوابیدم
*ویو چوآ*
صبح از خواب بیدار شدم تهیونگ هنوز خواب بود نگاه ساعت کردم ساعت 4:45 بود بلند شدم رفتم سرویس بهداشتی کارای لازمو انجام دادم به فکرم زد که برم پیاده روی رفتم پایین واسه تهیونگ صبحانه آماده کردم خودمم یه قهوه خوردم رفتم بالا لباسمو عوض کردم از خونه زدم بیرون
*ویو تهیونگ*
از خواب بیدار شدم چوآ پیشم نبود بلند شدم رفتم پایین دیدم که میز صبحانه آماده اس همون موقعه چوآ درو باز کرد اومد تو
تهیونگ: کجا بودی؟؟
چوآ: هیچی رفته بودم پیاده روی
تهیونگ: عاها، صبحانه خوردی
چوآ: نه، چونکه میدونستم تهیونگ روی صبحانه خوردن من حساسه و تا وقتی که صبحانه نخورم ولم نمیکنه
تهیونگ: خب بیا بخور
چوآ: نمیخوام میل ندارم (سرد)
تهیونگ: وا چرا خب
چوآ: خب نمیخوام
تهیونگ: باشه هرجور راحتی (سرد)
*ویو چوآ*
رفتم بالا لباسمو عوض کردم میخواستم زنگ بزن به هانا، اگه زنگ بزنم بهش تهیونگ میفهمه ولش کن، رفتم پایین جلوی tv نشستم و tv رو روشن کردم
*ویو تهیونگ*
بعد از اینکه صبحانمو خوردم رفتم بالا لباسمو پوشیدم(عکس میدم)و بدون هیچ حرفی از خونه زدم بیرون
*ویو چوآ*
بعد از اینکه تهیونگ رفت شرکت زنگ زدم به هانا و باهاش هماهنگ کردم قرار شد شب بریم بار، زنگ زدم به تهیونگ
*مکالمه*
تهیونگ: بله (سرد)
چوآ: امشب میای خونه؟؟
تهیونگ: نه
چوآ: عاها باشه مزاحمت نباشم (مثلا صداش خوشحاله)
تهیونگ: فعلا
و...
خماری...
لباس تهیونگ اسلاید بعدیه🤍☘️
این اولین پستیه که گذاشتم امیدوارم دوستش داشته باشید 🍓🍯
- ۶۰.۶k
- ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط