{سناریوی شماره ۷ }
{سناریوی شماره ۷ }
|| پارت سی هفتم ||
نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》
[ لطفا کامنت و لایک فراموش نشه فقط نخون]
.*/باکوگو به حرفهای دکتر گوش میدهد. کلمههای "فوقمهلک"، "باید میمرد"، "معجزه"... در مغزش میچرخند. نگاهش از چهرهٔ رنگپریدهٔ میدوریا به دستان باندپیچی شدهاش میافتد - همان دستانی که دیشب با ظرافت بانداژش کرده بود. سپس به سوختگی جدید روی دست چپ. خشم، وحشت و چیزی عمیقتر - ترسی وجودی - چهرهاش را دگرگون میکند. مشتهایش آنقدر گره میخورد که خون از لای انگشتانش بیرون میزند. صدایش وقتی حرف میزند، آرام، خشن، و پر از عهدی مرگبار است:/* نگاهش از چهرهٔ رنگپریدهٔ میدوریا به دستان باندپیچی شدهاش میافتد - همان دستانی که دیشب با ظرافت بانداژش کرده بود. سپس به سوختگی جدید روی دست چپ. خشم، وحشت و چیزی عمیقتر - ترسی وجودی - چهرهاش را دگرگون میکند. مشتهایش آنقدر گره میخورد که خون از لای انگشتانش بیرون میزند. صدایش وقتی حرف میزند، آرام، خشن، و پر از عهدی مرگبار است:/*
باکوگو (بدون نگاه به دکتر، چشمانش فقط روی میدوریاست):
...زنده میمونه. حالا زندهست. (مکثی کشنده، صدایش کمی بلندتر میشود) و هرکی این گاز رو اون اتاق گذاشت... هرکی در رو قفل کرد... من پیداش میکنم. و مطمئن باش دکتر، اون آدم به معجزه اعتقاد پیدا میکنه... قبل از اینکه منفجرش کنم. حالا برو و هر کاری رو که برای نجاتش لازمه بکن. هیچ هزینهای مهم نیست.
*/دکتر با احترام و کمی ترس سر تکان میدهد و سریع خارج میشود. باکوگو تنها در اتاق ایزوله میماند. قدمی به جلو برمیدارد. دست لرزانش را بلند میکند، برای لحظهای بالای دست سالم میدوریا توقف میکند... اما لمس نمیکند. فقط مشتش را محکمتر گره میزند. چشمان قرمزش برق میزند - نه فقط از خشم، بلکه از اشکهای فروخوردهی خشم و وحشت. دو هفتهٔ "تنهایی" به پایان رسید... اما جنگ تازهای برای زندگیِ میدوریا و انتقامجوییِ باکوگو آغاز شده بود./*
پایان صحنه
نکته: این گاز (VX-9) و قفل خودکار، نشاندهندهٔ حملهای عمدی و کشنده است. بقای معجزهآسای میدوریا میتونه به خاطر تحمل بالای بدنش در اثر One For All باشه یا یه راز دیگه...
*/ساعت ۲ بامداد. راهروی بیمارستان در سکوت مرگبارِ نور مهتابیهای زننده غرق شده. سایههای درازِ تجهیزات پزشکی روی دیوار میخزند. باکوگو به دیوار تکیه داده—پنجههایش آنقدر به سنگ دیوار فرو رفته که خون از زیر ناخنها بیرون زده. چشمان سرخِ او بیحرکت روی درِ بستهٔ اتاق میدوریا قفل شده. از پشت در، صدای ماشینهای تنفسی میآید:
**هشپ... هشپ... هشپ...**
—ضربانهای شمردهٔ مرگی که ثانیهها را میکُشد. ناگهان، صدای قدمهای شتابزده راهرو را میدرد. آیزاوا و دکتر هاناباسا با چهرههای رنگپریده و تبلتی لرزان در دست ظاهر میشوند./*
دکتر هاناباسا(صدا میلرزد، انگشتانش روی صفحه لرزان):
باکوگو... باید این را ببینی. سیستم امنیتی آزمایشگاه VX شکسته. (تصویری را بزرگ میکند) **دیشب ساعت ۲۲:۰۴—فردی با هودی سیاه ظرف گاز را برداشت.**
*/صفحهٔ تبلت، فیلم سیاهوسفید دوربین را نشان میدهد:
—فردی با هودی پوشانندهٔ صورت، قد و هیکلی *غیرقابلانکار* شبیه میدوریا...
—حرکات سریع و محاسبهشده، دقیقاً مثل زمان برنامهریزیهای قهرمانیاش...
—دست چپش را *عمداً* از دید دوربین پنهان میکند!/
آیزاوا (چشمانش بیحالت اما صدا سرد):
بدترش اینجاست. (به تصویر بعدی اشاره میکند) **سیستم قفل اتاق میدوریا ساعت ۲۲:۴۵ باز شد—با اثر انگشت، اسکن عنبیه و رمز اختصاصی *او*.**
*/نوک انگشتان باکوگو یخ میزند. تصویر لاگ ورود جلوی چشمش میرقصد:
**>>> User: Midoriya_Izuku // Access: GRANTED**/*
دکتر هاناباسا (با حرکتی عصبی عینکش را جابجا میکند):
و این... (تصویر ظرف گاز خالی روی زمین اتاق را نشان میدهد) **روی بدنهاش با جوهر قرمز حک شده: "تمرین کنترل OFA – خطا = مرگ. – I.M"**
*/امضای آشنا—همان حروف پیچیدهای که باکوگو هزار بار روی طرحهای قهرمانیاش دیده—حالا روی سلاح مرگ میدرخشد!/*
آیزاوا (نگاهش سنگین روی باکوگو):
پلیس فردا صبح میاد. مدارک... انکارناپذیره. شاید فشار تمرینات—
باکوگو(ناگهان تبلیت را میقاپد! صدایش برای اولین بار لرزان است):
در... رو... بخوابون!
*/مشتش را محکم به دیوار میکوبد! گچها میریزند... اما انفجاری در کار نیست. گویی تمام قدرت او تبخیر شده. نفسهایش بریدهبریده است—چشم در چشم آیزاوا:/*
ادامه دارد
|| پارت سی هفتم ||
نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》
[ لطفا کامنت و لایک فراموش نشه فقط نخون]
.*/باکوگو به حرفهای دکتر گوش میدهد. کلمههای "فوقمهلک"، "باید میمرد"، "معجزه"... در مغزش میچرخند. نگاهش از چهرهٔ رنگپریدهٔ میدوریا به دستان باندپیچی شدهاش میافتد - همان دستانی که دیشب با ظرافت بانداژش کرده بود. سپس به سوختگی جدید روی دست چپ. خشم، وحشت و چیزی عمیقتر - ترسی وجودی - چهرهاش را دگرگون میکند. مشتهایش آنقدر گره میخورد که خون از لای انگشتانش بیرون میزند. صدایش وقتی حرف میزند، آرام، خشن، و پر از عهدی مرگبار است:/* نگاهش از چهرهٔ رنگپریدهٔ میدوریا به دستان باندپیچی شدهاش میافتد - همان دستانی که دیشب با ظرافت بانداژش کرده بود. سپس به سوختگی جدید روی دست چپ. خشم، وحشت و چیزی عمیقتر - ترسی وجودی - چهرهاش را دگرگون میکند. مشتهایش آنقدر گره میخورد که خون از لای انگشتانش بیرون میزند. صدایش وقتی حرف میزند، آرام، خشن، و پر از عهدی مرگبار است:/*
باکوگو (بدون نگاه به دکتر، چشمانش فقط روی میدوریاست):
...زنده میمونه. حالا زندهست. (مکثی کشنده، صدایش کمی بلندتر میشود) و هرکی این گاز رو اون اتاق گذاشت... هرکی در رو قفل کرد... من پیداش میکنم. و مطمئن باش دکتر، اون آدم به معجزه اعتقاد پیدا میکنه... قبل از اینکه منفجرش کنم. حالا برو و هر کاری رو که برای نجاتش لازمه بکن. هیچ هزینهای مهم نیست.
*/دکتر با احترام و کمی ترس سر تکان میدهد و سریع خارج میشود. باکوگو تنها در اتاق ایزوله میماند. قدمی به جلو برمیدارد. دست لرزانش را بلند میکند، برای لحظهای بالای دست سالم میدوریا توقف میکند... اما لمس نمیکند. فقط مشتش را محکمتر گره میزند. چشمان قرمزش برق میزند - نه فقط از خشم، بلکه از اشکهای فروخوردهی خشم و وحشت. دو هفتهٔ "تنهایی" به پایان رسید... اما جنگ تازهای برای زندگیِ میدوریا و انتقامجوییِ باکوگو آغاز شده بود./*
پایان صحنه
نکته: این گاز (VX-9) و قفل خودکار، نشاندهندهٔ حملهای عمدی و کشنده است. بقای معجزهآسای میدوریا میتونه به خاطر تحمل بالای بدنش در اثر One For All باشه یا یه راز دیگه...
*/ساعت ۲ بامداد. راهروی بیمارستان در سکوت مرگبارِ نور مهتابیهای زننده غرق شده. سایههای درازِ تجهیزات پزشکی روی دیوار میخزند. باکوگو به دیوار تکیه داده—پنجههایش آنقدر به سنگ دیوار فرو رفته که خون از زیر ناخنها بیرون زده. چشمان سرخِ او بیحرکت روی درِ بستهٔ اتاق میدوریا قفل شده. از پشت در، صدای ماشینهای تنفسی میآید:
**هشپ... هشپ... هشپ...**
—ضربانهای شمردهٔ مرگی که ثانیهها را میکُشد. ناگهان، صدای قدمهای شتابزده راهرو را میدرد. آیزاوا و دکتر هاناباسا با چهرههای رنگپریده و تبلتی لرزان در دست ظاهر میشوند./*
دکتر هاناباسا(صدا میلرزد، انگشتانش روی صفحه لرزان):
باکوگو... باید این را ببینی. سیستم امنیتی آزمایشگاه VX شکسته. (تصویری را بزرگ میکند) **دیشب ساعت ۲۲:۰۴—فردی با هودی سیاه ظرف گاز را برداشت.**
*/صفحهٔ تبلت، فیلم سیاهوسفید دوربین را نشان میدهد:
—فردی با هودی پوشانندهٔ صورت، قد و هیکلی *غیرقابلانکار* شبیه میدوریا...
—حرکات سریع و محاسبهشده، دقیقاً مثل زمان برنامهریزیهای قهرمانیاش...
—دست چپش را *عمداً* از دید دوربین پنهان میکند!/
آیزاوا (چشمانش بیحالت اما صدا سرد):
بدترش اینجاست. (به تصویر بعدی اشاره میکند) **سیستم قفل اتاق میدوریا ساعت ۲۲:۴۵ باز شد—با اثر انگشت، اسکن عنبیه و رمز اختصاصی *او*.**
*/نوک انگشتان باکوگو یخ میزند. تصویر لاگ ورود جلوی چشمش میرقصد:
**>>> User: Midoriya_Izuku // Access: GRANTED**/*
دکتر هاناباسا (با حرکتی عصبی عینکش را جابجا میکند):
و این... (تصویر ظرف گاز خالی روی زمین اتاق را نشان میدهد) **روی بدنهاش با جوهر قرمز حک شده: "تمرین کنترل OFA – خطا = مرگ. – I.M"**
*/امضای آشنا—همان حروف پیچیدهای که باکوگو هزار بار روی طرحهای قهرمانیاش دیده—حالا روی سلاح مرگ میدرخشد!/*
آیزاوا (نگاهش سنگین روی باکوگو):
پلیس فردا صبح میاد. مدارک... انکارناپذیره. شاید فشار تمرینات—
باکوگو(ناگهان تبلیت را میقاپد! صدایش برای اولین بار لرزان است):
در... رو... بخوابون!
*/مشتش را محکم به دیوار میکوبد! گچها میریزند... اما انفجاری در کار نیست. گویی تمام قدرت او تبخیر شده. نفسهایش بریدهبریده است—چشم در چشم آیزاوا:/*
ادامه دارد
- ۱۸.۳k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط