پارت 16
کیریشیما و کامیناری.هنوز داشتن به آن دو پسر نگاه میکردن...و نمیدونستن دقیقا باید چه واکنشی نشان دهند...
اما زمانی که ایزاوا وارد کلاس شد. دیگر همه سر جاهایشان نشستن... و بعد از یک حضور غیاب سریع.. دیگر همه درحال نوشتن بودند، درس مهمی بود. درباره حملات دفاعی بود، و زنگ بعدی هم درس زبان اینگلیسی بود که با پرزنت مایک داشتن.. و بعد فیزیک. و بعد فیزیک زنگ چهارم. ریاضیات. و در زنگ پنجم تدریس فرهنگ داشتن. و این برای ایزوکو باگ بزرگی بود،اینکه امروز تمرین عملی نداشتن، که واقعا باعث شد نفس راحتی بکشد... چون بعید میدونست آن پسر پر انرژی، کامیناری، درباره بردن آن به رختکن پسران شوخی کرده باشد... و تا جایی هم که دیروز مطلع شده بود لباسش 3 روز دیگر آماده میشد و مشکل بزرگ ایزوکو این بود که آنها هر یک روز درمیان کلاس عملی داشتن. یعنی فردا باید برنامه فرار مفصلی میچید که گیر این همکلاسی اش نیوفتد... همانطور که نکته های درسی را مینوشت... با کلافگی زیرچشمی به کامیناری نگاه کرد.. که داشت مدادش را تراش میکرد... که خیلی ناگهانی چشم تو چشم شدن... که باعث شد ایزوکو به شدت هول بشود. و با چهره ای خجالت زده خنده کجی بزند. که در جواب عملش کامیناری لبخند بازیگوشانه و پهنی بهش زد.. و شروع کرد با مدادی که تازه تراش کرده بود. دوباره نوشتن نکته های پای تخته.
ایزوکو سریع سرش را چرخاند و دوباره به دفترش خیره شد. و همانطور که حسابی هم خجالت کشیده بود و هم نگران بود با کلافگی ادامه مطالب روی تخته را شروع به نوشتن کرد... بعد از نزدیک به دو ساعت. زنگ پایان کلاس خورد. که به محضه شنیدن صدا ها بیشتر بچه ها با آه و خستگی دفترانشونو بستن. و به ثانیه نکشید که کلاس با صدای همهمه پر شد. و کم کم همه داشتن برای رفتن به کافه تریا از کلاس خارج میشدن... ایزوکو دفترش را بست اما زمانی که داشت دفترش را داخل کیفش میگذاشت سنگینی نگاهی را روی خودش حس کرد. با کمی تردید سرش را بالا آورد.. و فقط برای کمتر از یک ثانیه نگاهش به کاتسوکی خورد.. اما تا بخواد حتی واکنشی نشان بدهد. آن پسر با نگاهی عبوس و تچی زیر لب سریع همانطور که دستانش داخل جیبش بود از کلاس خارج شد... درحالی که نگاه ایزوکو تا جایی که او از کلاس خارج شود و دیگر در دید رأس آن دختر جوان نباشد با او همراه بود...
اما زمانی که ایزاوا وارد کلاس شد. دیگر همه سر جاهایشان نشستن... و بعد از یک حضور غیاب سریع.. دیگر همه درحال نوشتن بودند، درس مهمی بود. درباره حملات دفاعی بود، و زنگ بعدی هم درس زبان اینگلیسی بود که با پرزنت مایک داشتن.. و بعد فیزیک. و بعد فیزیک زنگ چهارم. ریاضیات. و در زنگ پنجم تدریس فرهنگ داشتن. و این برای ایزوکو باگ بزرگی بود،اینکه امروز تمرین عملی نداشتن، که واقعا باعث شد نفس راحتی بکشد... چون بعید میدونست آن پسر پر انرژی، کامیناری، درباره بردن آن به رختکن پسران شوخی کرده باشد... و تا جایی هم که دیروز مطلع شده بود لباسش 3 روز دیگر آماده میشد و مشکل بزرگ ایزوکو این بود که آنها هر یک روز درمیان کلاس عملی داشتن. یعنی فردا باید برنامه فرار مفصلی میچید که گیر این همکلاسی اش نیوفتد... همانطور که نکته های درسی را مینوشت... با کلافگی زیرچشمی به کامیناری نگاه کرد.. که داشت مدادش را تراش میکرد... که خیلی ناگهانی چشم تو چشم شدن... که باعث شد ایزوکو به شدت هول بشود. و با چهره ای خجالت زده خنده کجی بزند. که در جواب عملش کامیناری لبخند بازیگوشانه و پهنی بهش زد.. و شروع کرد با مدادی که تازه تراش کرده بود. دوباره نوشتن نکته های پای تخته.
ایزوکو سریع سرش را چرخاند و دوباره به دفترش خیره شد. و همانطور که حسابی هم خجالت کشیده بود و هم نگران بود با کلافگی ادامه مطالب روی تخته را شروع به نوشتن کرد... بعد از نزدیک به دو ساعت. زنگ پایان کلاس خورد. که به محضه شنیدن صدا ها بیشتر بچه ها با آه و خستگی دفترانشونو بستن. و به ثانیه نکشید که کلاس با صدای همهمه پر شد. و کم کم همه داشتن برای رفتن به کافه تریا از کلاس خارج میشدن... ایزوکو دفترش را بست اما زمانی که داشت دفترش را داخل کیفش میگذاشت سنگینی نگاهی را روی خودش حس کرد. با کمی تردید سرش را بالا آورد.. و فقط برای کمتر از یک ثانیه نگاهش به کاتسوکی خورد.. اما تا بخواد حتی واکنشی نشان بدهد. آن پسر با نگاهی عبوس و تچی زیر لب سریع همانطور که دستانش داخل جیبش بود از کلاس خارج شد... درحالی که نگاه ایزوکو تا جایی که او از کلاس خارج شود و دیگر در دید رأس آن دختر جوان نباشد با او همراه بود...
- ۱.۱k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط