رمان آغوشی از جنس خطر پارت یازدهم ۱۱
آغوشی.از.جنس.خطر.💋💀
پارت¹¹
یک هفته بعد | از زبان کایا
یک هفته از اون شب گذشته بود.
زخمم خیلی بهتر شده بود و دیگه برای راه رفتن مشکل زیادی نداشتم. دکتر هم گفته بود چند روز دیگه میتونم به کارهام برسم.
ولی روژین هنوز توی عمارت بود.
دلیلش هم این بود که میگفت تا وقتی مطمئن نشه حالم کاملاً خوبه، جایی نمیره.
صبح از اتاقم بیرون اومدم و رفتم سمت سالن.
کنان روی مبل نشسته بود و با گوشی کار میکرد.
تا منو دید، سرش رو بلند کرد.
-بالاخره بیدار شدی؟
-آره.
-زخم هنوز درد داره؟
-یه کم.
کنان لبخند زد.
-پس هنوز زندهای.
نگاهش کردم.
-خیلی بامزهای.
قبل از اینکه چیزی بگه، روژین از پلهها پایین اومد.یه دامن مشکی بلند پوشیده بود با یه کمربند شکلاتی و یه بافت یقه اسکی به رنگ نسکافه ای. یادمه چند روز پیش به کنان گفتم که بره هر چیزی که روژین نیاز داره واسش به عمارت بیاره.
همین که منو دید، اخم کرد.
+چرا از اتاق اومدی بیرون؟
-چون حالم خوبه.
+دکتر گفته استراحت کنی.
-استراحت کردم.
+کایا، تو هنوز کامل خوب نشدی.
-میدونم.
روژین اومد جلو بدون هیچ تردید و ترس پیراهنم رو در آورد دستشو مثل یه نوازش کشید روی پانسمان و به زخمم نگاه کرد.
+درد داری؟
-نه.
+مطمئنی؟
-آره.
+پس بشین.
-لازم نیست.
+بشین.(اخم بچگونه)
چند ثانیه نگاهش کردم.
بعد نشستم.
کنان خندهاش گرفت.
-باورم نمیشه یکی تونسته کایا رو بشونه سر جاش.
-کنان، برو بیرون.
-چرا؟
-چون اعصاب ندارم.
کنان با خنده از جاش بلند شد.
-باشه، من رفتم.
وقتی رفت، روژین کنارم نشست.
+داروت رو خوردی؟
-آره.
+کی؟
-صبح.
+خوبه.(لبخند ملیح)
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
+فکر کنم چند روز دیگه بتونم برم.
نگاهش کردم.
-کجا؟
+خونه.
-هنوز نه.
اخم کرد.
+چرا؟
-بیرون امن نیست.
+من نمیتونم تا آخر عمر اینجا بمونم.
-نگفتم تا آخر عمر.
+پس کی؟
-وقتی مطمئن بشم مشکلی نیست.
روژین چیزی نگفت.
گوشیام زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
جواب دادم.
-بله؟
صدای مردی اومد.
-بالاخره جواب دادی، کایا.
-کی هستی؟
-مهم نیست.
-پس چرا زنگ زدی؟
-فقط میخواستم بدونی هنوز تموم نشده.
اخم کردم.
-چی تموم نشده؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
همون چیزی که ازش فرار کردی.
-واضح حرف بزن.
-لازم نیست.
بعد تماس قطع شد.
روژین نگاهم میکرد.کنجکاوی از چشم هاش مثل بارون پاییزی میبارید
+کی بود؟
-نمیدونم.
+چی میخواست؟
-هنوز نمیدونم.
همون لحظه کنان وارد سالن شد.
-کایا، یه خبر بد دارم.
-بگو.
-یکی از ماشینهایی که چند روزه اطراف عمارت میچرخه، دوباره دیده شده.
بلند شدم.
-کجا؟
-درست جلوی عمارت.
روژین سریع سمت پنجره رفت.
کنان پرده رو کنار زد.
-همونه.
به خیابون نگاه کردم.
یک ماشین مشکی چند متر دورتر پارک شده بود.
کایا:چند نفر داخلشن؟
کنان:معلوم نیست.
کایا:نگهبانها چی؟
کنان:دارن بررسی میکنن.
رو به روژین کردم.
-از پنجره فاصله بگیر.
+چرا؟
-فقط بیا عقب.
روژین چند قدم عقب رفت. و اخم غلیظی کرد که به صورتش واقعا نشست. چی داری میگی کایا؟ار کی تا حالا ژست صورت یه پرستار واست مهم شده؟
کنان گوشیاش رو برداشت.
-به بچهها میگم ماشین رو زیر نظر بگیرن.
-نه.
نگاهش کردم.
-فعلاً کاری نکنن.
-چرا؟
-میخوام ببینم کیه و برای چی اینجاست.
کنان سرش رو تکون داد.
-باشه.
چند دقیقه بعد یکی از نگهبانها وارد سالن شد.
()آقا، ماشین رفته.
کایا:پلاکش؟
()نتونستیم واضح ببینیم.
کنان به من نگاه کرد.
-این قضیه داره جدی میشه.
-میدونم.
روژین آرام گفت:
+کایا...
برگشتم سمتش.
-بله؟
+اون تماس...
-چی شده؟
+فکر کنم طرف منو هم میشناخت.
چیزی نگفتم.
چون خودم هم به همین فکر کرده بودم.
یک هفته بود که روژین توی عمارت بود.
یک هفته بود که هیچکس بهش نزدیک نشده بود.
اما حالا یک نفر اسمش رو میدونست.
و این یعنی ماجرا خیلی بیشتر از چیزی بود که فکر میکردم.
به کنان نگاه کردم.
-از امروز تعداد نگهبانها رو بیشتر کن.
-باشه.
بعد رو به روژین کردم.
-تو هم تنها جایی نمیری.
اخم کرد.
+باز شروع کردی؟
-آره.
+من زندانی نیستم.
-میدونم.
+پس چرا اینطوری باهام رفتار میکنی؟
چند لحظه ساکت موندم.
بعد گفتم:
-چون نمیخوام به خاطر من اتفاقی برات بیفته.
روژین چیزی نگفت.
فقط نگاهم کرد.
و من برای اولین بار فهمیدم که این قضیه فقط مربوط به خودم نیست.
این بار یکی دیگه هم وارد بازی شده بود.
روژین.! #رمان
پارت¹¹
یک هفته بعد | از زبان کایا
یک هفته از اون شب گذشته بود.
زخمم خیلی بهتر شده بود و دیگه برای راه رفتن مشکل زیادی نداشتم. دکتر هم گفته بود چند روز دیگه میتونم به کارهام برسم.
ولی روژین هنوز توی عمارت بود.
دلیلش هم این بود که میگفت تا وقتی مطمئن نشه حالم کاملاً خوبه، جایی نمیره.
صبح از اتاقم بیرون اومدم و رفتم سمت سالن.
کنان روی مبل نشسته بود و با گوشی کار میکرد.
تا منو دید، سرش رو بلند کرد.
-بالاخره بیدار شدی؟
-آره.
-زخم هنوز درد داره؟
-یه کم.
کنان لبخند زد.
-پس هنوز زندهای.
نگاهش کردم.
-خیلی بامزهای.
قبل از اینکه چیزی بگه، روژین از پلهها پایین اومد.یه دامن مشکی بلند پوشیده بود با یه کمربند شکلاتی و یه بافت یقه اسکی به رنگ نسکافه ای. یادمه چند روز پیش به کنان گفتم که بره هر چیزی که روژین نیاز داره واسش به عمارت بیاره.
همین که منو دید، اخم کرد.
+چرا از اتاق اومدی بیرون؟
-چون حالم خوبه.
+دکتر گفته استراحت کنی.
-استراحت کردم.
+کایا، تو هنوز کامل خوب نشدی.
-میدونم.
روژین اومد جلو بدون هیچ تردید و ترس پیراهنم رو در آورد دستشو مثل یه نوازش کشید روی پانسمان و به زخمم نگاه کرد.
+درد داری؟
-نه.
+مطمئنی؟
-آره.
+پس بشین.
-لازم نیست.
+بشین.(اخم بچگونه)
چند ثانیه نگاهش کردم.
بعد نشستم.
کنان خندهاش گرفت.
-باورم نمیشه یکی تونسته کایا رو بشونه سر جاش.
-کنان، برو بیرون.
-چرا؟
-چون اعصاب ندارم.
کنان با خنده از جاش بلند شد.
-باشه، من رفتم.
وقتی رفت، روژین کنارم نشست.
+داروت رو خوردی؟
-آره.
+کی؟
-صبح.
+خوبه.(لبخند ملیح)
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
+فکر کنم چند روز دیگه بتونم برم.
نگاهش کردم.
-کجا؟
+خونه.
-هنوز نه.
اخم کرد.
+چرا؟
-بیرون امن نیست.
+من نمیتونم تا آخر عمر اینجا بمونم.
-نگفتم تا آخر عمر.
+پس کی؟
-وقتی مطمئن بشم مشکلی نیست.
روژین چیزی نگفت.
گوشیام زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
جواب دادم.
-بله؟
صدای مردی اومد.
-بالاخره جواب دادی، کایا.
-کی هستی؟
-مهم نیست.
-پس چرا زنگ زدی؟
-فقط میخواستم بدونی هنوز تموم نشده.
اخم کردم.
-چی تموم نشده؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
همون چیزی که ازش فرار کردی.
-واضح حرف بزن.
-لازم نیست.
بعد تماس قطع شد.
روژین نگاهم میکرد.کنجکاوی از چشم هاش مثل بارون پاییزی میبارید
+کی بود؟
-نمیدونم.
+چی میخواست؟
-هنوز نمیدونم.
همون لحظه کنان وارد سالن شد.
-کایا، یه خبر بد دارم.
-بگو.
-یکی از ماشینهایی که چند روزه اطراف عمارت میچرخه، دوباره دیده شده.
بلند شدم.
-کجا؟
-درست جلوی عمارت.
روژین سریع سمت پنجره رفت.
کنان پرده رو کنار زد.
-همونه.
به خیابون نگاه کردم.
یک ماشین مشکی چند متر دورتر پارک شده بود.
کایا:چند نفر داخلشن؟
کنان:معلوم نیست.
کایا:نگهبانها چی؟
کنان:دارن بررسی میکنن.
رو به روژین کردم.
-از پنجره فاصله بگیر.
+چرا؟
-فقط بیا عقب.
روژین چند قدم عقب رفت. و اخم غلیظی کرد که به صورتش واقعا نشست. چی داری میگی کایا؟ار کی تا حالا ژست صورت یه پرستار واست مهم شده؟
کنان گوشیاش رو برداشت.
-به بچهها میگم ماشین رو زیر نظر بگیرن.
-نه.
نگاهش کردم.
-فعلاً کاری نکنن.
-چرا؟
-میخوام ببینم کیه و برای چی اینجاست.
کنان سرش رو تکون داد.
-باشه.
چند دقیقه بعد یکی از نگهبانها وارد سالن شد.
()آقا، ماشین رفته.
کایا:پلاکش؟
()نتونستیم واضح ببینیم.
کنان به من نگاه کرد.
-این قضیه داره جدی میشه.
-میدونم.
روژین آرام گفت:
+کایا...
برگشتم سمتش.
-بله؟
+اون تماس...
-چی شده؟
+فکر کنم طرف منو هم میشناخت.
چیزی نگفتم.
چون خودم هم به همین فکر کرده بودم.
یک هفته بود که روژین توی عمارت بود.
یک هفته بود که هیچکس بهش نزدیک نشده بود.
اما حالا یک نفر اسمش رو میدونست.
و این یعنی ماجرا خیلی بیشتر از چیزی بود که فکر میکردم.
به کنان نگاه کردم.
-از امروز تعداد نگهبانها رو بیشتر کن.
-باشه.
بعد رو به روژین کردم.
-تو هم تنها جایی نمیری.
اخم کرد.
+باز شروع کردی؟
-آره.
+من زندانی نیستم.
-میدونم.
+پس چرا اینطوری باهام رفتار میکنی؟
چند لحظه ساکت موندم.
بعد گفتم:
-چون نمیخوام به خاطر من اتفاقی برات بیفته.
روژین چیزی نگفت.
فقط نگاهم کرد.
و من برای اولین بار فهمیدم که این قضیه فقط مربوط به خودم نیست.
این بار یکی دیگه هم وارد بازی شده بود.
روژین.! #رمان
- ۷.۱k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط