سناریو پسرای اچ پی
پسرای اچ پی چطور اعتراف میکنن
🎀هری🎀
برای تعطیلات رفته بودید خونه ویزلی ها اما اون روز هیچکی تو خونه نبود جز تو و هرماینی و رون و هری
هرماینی داشت کتاب میخوند، رون هم همش لبخند میزد و هری هم داشت با رون یه چیزایی میگفت که بالاخره گفت: دوست دارید بریم شهربازی؟
تو سریع گفتی: آره منم حوصلم خیلی سر رفته
رون و هرماینی هم موافقت کردن و رفتید و کلی خوش گذروندید که رون گفت: نظرتون چیه بریم تونل وحشت؟
همتون موافق بودید اما وقتی رفتید داخل تو از اول تا آخر چسبیده بودی به هری😂
وقتی اومدید بیرون تازه متوجه شدی سفت هری و گرفتی انگار میخوان بدزدنش😂
سریع جدا شدی ولی رون دستاتو گرفت و دوباره انداختت توی بغل هری، هرکاری میکردی در بری ولی هری محکم گرفته بودت
و گفت: تلاش نکن در بری تو مال منی
تو که عین بز(بلا نسبت) داشتی نگاه هری میکردی گفتی: منظورت چیه؟
هری:عشقم میشی؟
لپات گل انداخت و باخجالت گفتی: آره
هرماینی و رون هم که تمام مدت داشتن نگاهتون میکردن دست زدن🤧🥹
🎀دراکو🎀
داشتی توی باغ عمارت ملفوی ها قدم میزدی که دیدی کراپ اومد سمتت و گفت: رئیس تا نیم ساعت لب ساحلمیخواد ببینتت
گفتی: باشه
کراپ رفت و تو هم رفتی آماده شدی و رفتی ولی وقتی رسیدی دراکو اونجا نبود
دیدی کراپ اومد سمتت و گفت بیا
رفتی دنبالش دیدی دراکو یه گوشه وایستاده
گفتی: دراکو چیزی شده؟
دراکو: من مریض شدم
گفتی: بایدم سرما بخوری توی این سرما لب ساحل...
پرید وسط حرفت: من مریض توام
اومد سمتت و لباشو گذاشت رو لبات و...
🎀سدریک🎀
بعد یه مدت که با سدریک دوست شده بودی و باهم خیلی صمیمی بودید متوجه میشی سدریک باهات سرد شده و تو فکره و مثل قبل باهات راحت نیست
یه روز میری پیشش ومیگی: چیزی شده؟
سدریک: نه چیزی نشده
میگی: مطمئنی آخه مدتیه تو فکری
دیگه باهام صمیمی نیستی
سدریک: مگه قرار نبود باهام دوست باشی؟
به گریه میفتی: چرا مگه من کار بدی کردم؟
میگه: نه من باهات آشنا شدم و فکر نمیکردم یه روز عاشقت بشم
اشکات و پاک میکنی: چی؟
سدریک: من وقتی تو رو توی نگاه اول دیدم عاشقت شدم و به عنوان دوست نزدیکت شدم، دوست دخترم میشی؟
میگی: آره
و بغلت میکنه و....
🎀رون🎀
دعوتت میکنه به کافه هاگوارتز و دوتا نوشیدنی کره ای سفارش میدید
داشتی نوشیدنی ات و میخوردی که که دستشو گذاشت زیر چونه اش و بهت خیره شد با خجالت گفتی: چرا اینجوری نگام میکنی؟
گفت: تاحالا دختر به خوشگلی تو ندیدم
داشتی بیشتر موذب میشدی که
گفت: دوست دخترم میشی؟
یه لحظه قفل کردی
با من من گفتی:من... من.. آ.. آره
بعد یه جعبه کوچیک دراورد و گرفت سمتت و باز کرد و گردنبندی ازتوش بیرون و اورد و گفت: اجازه هست؟
گفتی آره
رفت پشتتو و گردنبند و بست
🎀تام🎀
عاشق تام بودی و چندبار بهش اعتراف کردی و اون رد کرد😐
یه شب رفتی پارتی و میخواستی یه پسر رو ببوسی که تام یهو وارد شد و یقه پسر رو گرفت و یه مشت نثارش کرد و دستت و گرفت و بردت یه گوشه خلوت
گفتی: تام چته؟
گفت: من چمه یا تو چیه رفتی با یه پسر دیگه...
گفتی: فکر نمیکنم به تو ربطی داشته باشه
گفت: من عاشقتم، کافی نیست؟
یه لحظه هنگ کردی گفتی: چی؟
چسبوندت به دیوار و گفت: خوب شنیدی هیچ خوش ندارم ازت جواب رد بشنوم
و نذاشت هیچی بگی و لباشو گذاشت رو لبات و....
🎀هری🎀
برای تعطیلات رفته بودید خونه ویزلی ها اما اون روز هیچکی تو خونه نبود جز تو و هرماینی و رون و هری
هرماینی داشت کتاب میخوند، رون هم همش لبخند میزد و هری هم داشت با رون یه چیزایی میگفت که بالاخره گفت: دوست دارید بریم شهربازی؟
تو سریع گفتی: آره منم حوصلم خیلی سر رفته
رون و هرماینی هم موافقت کردن و رفتید و کلی خوش گذروندید که رون گفت: نظرتون چیه بریم تونل وحشت؟
همتون موافق بودید اما وقتی رفتید داخل تو از اول تا آخر چسبیده بودی به هری😂
وقتی اومدید بیرون تازه متوجه شدی سفت هری و گرفتی انگار میخوان بدزدنش😂
سریع جدا شدی ولی رون دستاتو گرفت و دوباره انداختت توی بغل هری، هرکاری میکردی در بری ولی هری محکم گرفته بودت
و گفت: تلاش نکن در بری تو مال منی
تو که عین بز(بلا نسبت) داشتی نگاه هری میکردی گفتی: منظورت چیه؟
هری:عشقم میشی؟
لپات گل انداخت و باخجالت گفتی: آره
هرماینی و رون هم که تمام مدت داشتن نگاهتون میکردن دست زدن🤧🥹
🎀دراکو🎀
داشتی توی باغ عمارت ملفوی ها قدم میزدی که دیدی کراپ اومد سمتت و گفت: رئیس تا نیم ساعت لب ساحلمیخواد ببینتت
گفتی: باشه
کراپ رفت و تو هم رفتی آماده شدی و رفتی ولی وقتی رسیدی دراکو اونجا نبود
دیدی کراپ اومد سمتت و گفت بیا
رفتی دنبالش دیدی دراکو یه گوشه وایستاده
گفتی: دراکو چیزی شده؟
دراکو: من مریض شدم
گفتی: بایدم سرما بخوری توی این سرما لب ساحل...
پرید وسط حرفت: من مریض توام
اومد سمتت و لباشو گذاشت رو لبات و...
🎀سدریک🎀
بعد یه مدت که با سدریک دوست شده بودی و باهم خیلی صمیمی بودید متوجه میشی سدریک باهات سرد شده و تو فکره و مثل قبل باهات راحت نیست
یه روز میری پیشش ومیگی: چیزی شده؟
سدریک: نه چیزی نشده
میگی: مطمئنی آخه مدتیه تو فکری
دیگه باهام صمیمی نیستی
سدریک: مگه قرار نبود باهام دوست باشی؟
به گریه میفتی: چرا مگه من کار بدی کردم؟
میگه: نه من باهات آشنا شدم و فکر نمیکردم یه روز عاشقت بشم
اشکات و پاک میکنی: چی؟
سدریک: من وقتی تو رو توی نگاه اول دیدم عاشقت شدم و به عنوان دوست نزدیکت شدم، دوست دخترم میشی؟
میگی: آره
و بغلت میکنه و....
🎀رون🎀
دعوتت میکنه به کافه هاگوارتز و دوتا نوشیدنی کره ای سفارش میدید
داشتی نوشیدنی ات و میخوردی که که دستشو گذاشت زیر چونه اش و بهت خیره شد با خجالت گفتی: چرا اینجوری نگام میکنی؟
گفت: تاحالا دختر به خوشگلی تو ندیدم
داشتی بیشتر موذب میشدی که
گفت: دوست دخترم میشی؟
یه لحظه قفل کردی
با من من گفتی:من... من.. آ.. آره
بعد یه جعبه کوچیک دراورد و گرفت سمتت و باز کرد و گردنبندی ازتوش بیرون و اورد و گفت: اجازه هست؟
گفتی آره
رفت پشتتو و گردنبند و بست
🎀تام🎀
عاشق تام بودی و چندبار بهش اعتراف کردی و اون رد کرد😐
یه شب رفتی پارتی و میخواستی یه پسر رو ببوسی که تام یهو وارد شد و یقه پسر رو گرفت و یه مشت نثارش کرد و دستت و گرفت و بردت یه گوشه خلوت
گفتی: تام چته؟
گفت: من چمه یا تو چیه رفتی با یه پسر دیگه...
گفتی: فکر نمیکنم به تو ربطی داشته باشه
گفت: من عاشقتم، کافی نیست؟
یه لحظه هنگ کردی گفتی: چی؟
چسبوندت به دیوار و گفت: خوب شنیدی هیچ خوش ندارم ازت جواب رد بشنوم
و نذاشت هیچی بگی و لباشو گذاشت رو لبات و....
- ۹.۲k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط