قسمت بیست
بعد از اینکه بیشتر دانشآموزها از مدرسه خارج شدند، مینجی جلوی در مدرسه منتظر جونهو ماند.
چند دقیقه بعد، جونهو از ساختمان بیرون آمد.
وقتی مینجی را دید، کمی مکث کرد و بعد به سمتش رفت.
«خیلی منتظر موندی؟»
مینجی سرش را تکان داد.
«نه، تازه اومدم.»
چند لحظه هر دو ساکت ماندند.
جونهو بالاخره گفت:
«گفتم یه چیزی هست که باید بهت بگم.»
مینجی آرام جواب داد:
«میشنوم.»
جونهو نفس عمیقی کشید.
«یادته چند روز پیش درباره اینکه یه نفر از یکی خوشش بیاد حرف زدیم؟»
مینجی نگاهش را پایین انداخت.
«آره.»
«اون حرف درباره خودم بود.»
مینجی سرش را بلند کرد.
جونهو مستقیم به چشمهایش نگاه کرد.
«من... یه مدت بود میخواستم بهت بگم.»
چند ثانیه سکوت کرد.
«مینجی، من دوستت دارم.»
مینجی ماتش برد.
تمام حدسها و نگرانیهای این چند روز، در یک لحظه فرو ریخت.
جونهو ادامه داد:
«نمیدونم تو چه حسی داری، ولی نمیخواستم بیشتر از این پنهونش کنم.»
مینجی لبخند کوچکی زد.
چشمهایش پر از اشک شوق شده بود.
آرام گفت:
«جونهو... منم دوستت دارم.»
جونهو برای چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد لبخند زد.
«واقعاً؟»
مینجی خندید.
«آره، واقعاً.»
و برای اولین بار، هر دو فهمیدند احساسی که مدتها در دلشان پنهان کرده بودند، از همان ابتدا دوطرفه بوده است.
ادامه دارد...
چند دقیقه بعد، جونهو از ساختمان بیرون آمد.
وقتی مینجی را دید، کمی مکث کرد و بعد به سمتش رفت.
«خیلی منتظر موندی؟»
مینجی سرش را تکان داد.
«نه، تازه اومدم.»
چند لحظه هر دو ساکت ماندند.
جونهو بالاخره گفت:
«گفتم یه چیزی هست که باید بهت بگم.»
مینجی آرام جواب داد:
«میشنوم.»
جونهو نفس عمیقی کشید.
«یادته چند روز پیش درباره اینکه یه نفر از یکی خوشش بیاد حرف زدیم؟»
مینجی نگاهش را پایین انداخت.
«آره.»
«اون حرف درباره خودم بود.»
مینجی سرش را بلند کرد.
جونهو مستقیم به چشمهایش نگاه کرد.
«من... یه مدت بود میخواستم بهت بگم.»
چند ثانیه سکوت کرد.
«مینجی، من دوستت دارم.»
مینجی ماتش برد.
تمام حدسها و نگرانیهای این چند روز، در یک لحظه فرو ریخت.
جونهو ادامه داد:
«نمیدونم تو چه حسی داری، ولی نمیخواستم بیشتر از این پنهونش کنم.»
مینجی لبخند کوچکی زد.
چشمهایش پر از اشک شوق شده بود.
آرام گفت:
«جونهو... منم دوستت دارم.»
جونهو برای چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد لبخند زد.
«واقعاً؟»
مینجی خندید.
«آره، واقعاً.»
و برای اولین بار، هر دو فهمیدند احساسی که مدتها در دلشان پنهان کرده بودند، از همان ابتدا دوطرفه بوده است.
ادامه دارد...
- ۲۲.۹k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط