نامه های جامانده … « part 2»

نامه های جامانده … « part 2»

در همین حین که قطره های اشک به صورتت زینت میدادن نامه بعدی رو در دست گرفتی و شروع به خوندن کردی ..

_ سلام عزیزم .. همچی خوبه ؟ چرا جواب نامه قبلیم رو ندادی ؟ میدونی که با هزار امید و ذوق برات نامه مینویسم ؟ پس لطفا جوابمو بده و نا امیدم نکن ..
خیلی خیلی دلم برات تنگ شده ، واسه خنده هات ، چشم هات ، ذوق کردنات ، بغل کردنات .. واسه همچیت دل تنگم .. کاش زودتر بتونم مرخصی بگیرم و به دیدنت بیام .. تا اون موقع حسابی مراقب خودت باشی … دوستت دارم عزیزترینم


شدت جاری شدن اشک هات بیشتر شده بود ..
باورت نمیشد این همه مدت برات نامه مینوشته و تو حتی از اون ها با خبر نبودی و کلی اون رو سرزنش و محکوم کردی .. و بعد از کلی دعوا و حرف ناسزا ترکش کردی .. بدون اینکه اجازه لحظه ای حرف زدن بهش بدی .. احساس سنگینی بدی روی قلبت داشتی ، عذاب وجدان و درد بد جوری روت فشار اورده بودن .. حتی نمیتونستی نامه بعدی رو بخونی .. بی درنگ از جات بلند شدی و بعد از ورداشتن سوئیچ و کیفت سریعا از خونه خارج شدی …
اشک هات روی گونه هات جاری میشدن و تو با سرعت به سمت خونه فرد مورد نظرت رانندگی میکردی .. نمیدونستی داری چیکار میکنی فقط میخاستی ببینیش و باهاش حرف بزنی تا کمی از این حس و حال بدت بکاهی .. بعد از گذشت نیم ساعت به خونه کریس رسیدی ، از ماشین پیاده شدی ، اشک هات رو پاک کردی و نفسی عمیق کشیدی .. به سمت در رفتی و زنگ رو به صدا در اوردی ..
خانومی مسن که انگار خدمتکار خونه بود در رو باز کرد تو ام با کمال احترام ازش خاستی تا ببرتت پیش کریس ، اون هم بدون هیچ مخالفتی تورو به سمت اتاقش راهنمایی کرد …
حالا استرس هم به احساسات غیر قابل کنترلت اضافه شده بود .. چشمهات رو بستی دوباره نفسی عمیق کشیدی و در زدی ..

_ بفرمایید

با شنیدن صداش قلبت شروع به پمپاژ سریع خون کرد .. بعد از کمی مکث در رو از چهار چوب فاصله دادی و وارد اتاق شدی ..

+ س ..سلام

میتونستی میزان تعجب رو از توی چهرش تشخیص بدی به قدر تعجب کرده بود که فقط پنج دقیقه بهت زل زده بود و چیزی نمیگفت تا اینکه خودت شروع به صحبت کردی ..

+ راستش .. اصلا قصد نداشتم مزاحمت بشم اما باید باهات صحبت میکردم
_ حتما موضوع خیلی مهمیه که بخاطرش اومدی اینجا ، اونم تویی که سایه منو با تیر میزدی « خنده »
+ حق با توعه ، کریس من ، من از نامه هایی که برام میفرستادی خبر نداشتم
_ الان که خبر داری چی عوض شده ؟
+ فکر میکردم بعد از رفتنت از این شهر منو فراموش کردی و به فکر کسه دیگه ای بودی .. واسه همین انقدر تند برخورد کردم و تورو از خودم رنجوندم ، من ، من معذرت میخام چان .. نمیدونی بعد از دیدن اون عکسا چه حالی پیدا کردم ..
_ کدوم عکسا ؟



…..
دیدگاه ها (۱۰)

مهم‌ترین چیز توی هر رابطه‌ای ، احترامه.و احترام از همین چیزا...

وقتی میخواد بره سربازی part 1

# 🥀 ادامه: «سکوتِ دوباره، اما این‌بار امن»یک ماه از اون روز ...

ساعت دو و نیم شب بود بشت میز مطالعه نشسته بودی بدون هیچ کاری...

وقتی...(پارت سوم)

رمان:هرگز ترکت نمی‌کنمپارت ۳ ( پارت آخر)ا.ت رو آوردن. طلسم ش...

مافیای من

تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۵۲

𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part¹" توصیف در یک جمله :میانِ تیغ‌های نیش‌دار...

«بابا… این خونه هنوز هم صدای تو رو کم داره»بابا… نمی‌دونم چر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط