فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

پارت ۷

در مسیر بازگشت به قصر بودیم. اولیویا با قدم‌هایی سبک و پرانرژی راه می‌رفت و کیسه‌های خرید در دست من بود. با ذوقِ خاصی به من نگاه کرد و گفت:

**+** خیلی خوشحالم! الان دیگه با یه استایل کاملاً متفاوت تو مراسم فردا آماده میشم.

نگاهی به خریدهای توی دستم انداختم. کمی نگران واکنش درباریان و پادشاه انگلستان بودم، برای همین با احتیاط پرسیدم:

**ـ** مطمئنید که می‌خواهید با لباس‌های کره‌ای تو اون مراسم حاضر بشید؟

اولیویا با تعجب و کمی شیطنت سرش را کج کرد:

**+** آره! مگه چیه؟ نکنه بهم نمیاد؟

سریع سرم را تکان دادم تا سوءتفاهم نشود:

**ـ** نه، آخه می‌ترسم بگن من مجبورتون کردم که لباس‌های فرهنگِ من رو بپوشید.

او با بی‌خیالی دستش را در هوا تکان داد و خندید:

**+** نه بابا، نمی‌گن. راستی... هنوز کامل بهم اعتماد نکردی؟

قدم‌هایم برای یک ثانیه کند شد. نگاهم را به چشمانِ آبی و درخشانش دوختم. با نگاهم و سکوتِ عمیقم، حرفم را به او فهماندم؛ نگاهی که می‌گفت: *"می‌خواهم اعتماد کنم، اما رازِ من سنگین‌تر از آن است که فکر می‌کنی."* او هم انگار جوابم را از چشمانم خواند، چون لبخندِ ملایمی زد و دیگر اصراری نکرد.

در ادامه‌ی راه، اولیویا اصلاً آن حرکاتِ بچه‌گانه و پرانرژی‌اش را ول نکرد. مدام به مغازه‌ها اشاره می‌کرد، می‌خندید و با ذوق حرف می‌زد. برایم سوال بود که آیا او همیشه و با همه این‌طوری رفتار می‌کند؟ یا این رویِ شاد و رها، فقط برای من است؟

اما به محض اینکه به دروازه‌های قصر رسیدیم، انگار پرده‌ای روی آن صورتِ شاداب کشیده شد. لبخندش با دیدنِ یک قامتِ آشنا در انتهای راهرو محو شد و جایش را به یک اخمِ غلیظ و سلطنتی داد. هانز ویلارد بود. برعکسِ اولیویا، هانز با آن پوزخندِ پلیدانه‌اش و چشم‌هایی که تکبر و پلیدی از آن‌ها می‌بارید، به سمتِ ما آمد. جلوی شاهدخت تعظیمِ نمایشی‌ای کرد، اما نگاهش پر از تنفر بود وقتی به من خیره شد:

**@** شاهدخت، چرا همراه‌هاتون رو با خودتون بیرون نمی‌برید؟ من نگرانم این ملعون به شما آسیب بزنه.

دندان‌هایم را روی هم فشردم. تو این دو ماه، این مردک مدام داشت من را تحقیر می‌کرد و این رفتارِ متکبرانه‌اش به شدت روی مخم بود. یک دفعه چشمِ هانز به کیسه‌ها و خریدهای دستِ من افتاد:

**@** شاهدخت، خیلی کنجکاو شدم بدونم چی خریدین.

اولیویا با صدایی سرد و برنده، که هیچ شباهتی به دخترِ شادِ چند دقیقه پیش نداشت، جواب داد:

**+** فکر نکنم در حد و اندازه‌ای باشی که از من سوال کنی.

هانز پوزخندی زد و یک قدم نزدیک‌تر شد:

**@** شاید در آینده‌ی نزدیک همسرتون شدم...

اولیویا با انزجار سرتاپای او را برانداز کرد و گفت:

**+** ترجیح میدم حتی به این موضوع فکر هم نکنم!

سپس با حفظِ تمامِ وقار و غرورِ پرنسس‌گونه‌اش، از کنارِ هانز رد شد. من هم با یک نگاهِ سرد به هانز، پشتِ سرِ شاهدخت راه افتادم. می‌توانستم خشمِ هانز را که از پشت سرم زبانه می‌کشید، حس کنم.

واردِ اتاقِ مجللِ شاهدخت شدیم. وسایل را روی میزِ بزرگِ چوبی گذاشتم و پرسیدم:

**ـ** بانوی من، جایی مد نظرتون هست برای وسایل؟

**+** بده چیزایی که فردا می‌خوام بپوشم رو آماده کنم، بعد.

خم شدم تا وسایل را مرتب کنم و گفتم:

**ـ** چشم. پس من میرم بیرون.

تا خواستم به سمتِ در بروم، صدای اعتراضش بلند شد:

**+** نه! چرا بری بیرون؟ باید تو پوشیدن لباس و انداختن زیورآلات کمکم کنی. من بلد نیستم.

دستپاچه شدم. من یک مرد بودم و کمک کردن به شاهدخت برای پوشیدنِ لباس، آن هم لباس‌های پیچیده‌ی کره‌ای، کارِ ساده‌ای نبود. گلویم را صاف کردم:

**ـ** منم زیاد بلد نیستم... ولی با توجه به چیزی که از مادرم دیدم و یادمه، کمکتون می‌کنم.

(یادِ مادرم، ملکه‌ی کره افتادم که چطور ندیمه‌ها لباس‌های باشکوه‌اش را به تنش می‌کردند...)

**+** ممنون.

**ـ** وظیفه‌ی منه.

به سمتِ کیسه‌های خرید رفتم. باید استایلی برای او می‌ساختم که دربارِ انگلستان را مبهوت کند و در عین حال، شکوهِ یک لباسِ اصیل را به نمایش بگذارد. شروع کردم به بیرون آوردنِ لباس‌ها و ست کردنِ آن‌ها.

**ـ** شاهدخت، برای مراسمِ فردا، این ترکیب بی‌نظیر خواهد بود...

یک **«هانبوک» (Hanbok)** بسیار فاخر را بیرون آوردم. دامنِ آن یا همان **«چیما» (Chima)**، از جنسِ ابریشمِ براق به رنگِ **آبیِ درباریِ بسیار تیره (سرمه‌ایِ کهکشانی)** بود که روی آن با نخ‌های نقره‌ای، طرحِ محوِ امواج و گل‌های نیلوفر گلدوزی شده بود. این رنگِ تیره، تضادِ فوق‌العاده‌ای با پوستِ روشن و چشمانِ آبیِ اولیویا ایجاد می‌کرد.
سپس بالاتنه‌ی لباس، یعنی **«چوگوری» (Jeogori)** را نشانش دادم؛ یک ابریشمِ نرم به رنگِ **شیری یا عاجیِ روشن**، با آستین‌هایی که لبه‌هایشان نوارِ ظریفِ آبیِ تیره داشت.
دیدگاه ها (۰)

رمان: آخرین رقص در قصر#𝗧𝗵𝗲_𝗟𝗮𝘀𝘁_𝗗𝗮𝗻𝗰𝗲_𝗶𝗻_𝘁𝗵𝗲_𝗣𝗮𝗹𝗮𝗰𝗲Part_5فصل...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_60فصل بیست‌وهفت...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 5 | لطف‌های کوچکصبح روز بعد، ا/ت با عجله وارد ...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۲۷ | رو‌به‌رومرد چند قدم جلو آمد.جونگ‌ک...

چند پارتی

این لباس ابریشمی ساسانی که در تصویر مشاهده می‌شود، نمونه‌ای ...

𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎6 ⊹˚₊ ویو تهیونگ | سالن عروسی از روی...

پارت هشتم: پیمان در تاریکیصبح هنوز کامل طلوع نکرده بود.مه غل...

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

پارت ۴۳بعد از اتفاقات دیشب، چند روز گذشت.من و تهیونگ دوباره ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط