پارت دهم:
پارت دهم:
داستان از دیدگاه یونگی:چهار ، پنج سال از ازدواج جیمین میگزشت ، در این چند سال یونگی شدیداً مریض شده بود ، طوری بود که دیگر مونکوت کشور را اداره میکرد ، پسر مونکوت آروکو قرار بود جایگزین یونگی باشد چون یونگی ازدواج نکرده بود و بچه ای نداشت . یونگی ، هر روز بد تر میشد ، ازدواج جیمین براش سنگین بود و با اینکه پنج سال گذشته بود ولی هنوزم حضمش نکرده بود. یونگی دیگر مثل قدیم عضلهای و قوی نبود ، لاغر و نحیف شده بود ، چشماش دیگر نمیدرخشید ، سفیده چشاش قرمز و صورتی شده بود ، پوست سفیدش زرد بود و موهای پرپشت طلایی اش ، کمپشت و رنگ پریده بود ، همه مردم فکر میکردند که یونگی مریض شده ولی نمیدانستند که یونگی از عشق جیمین به این روز افتاد .
بعد از ظهر بود ، مونکوت ، آروکو ، یوجین و برخی از افراد کاخ در اتاق یونگی بالا سرش ایستاده بودن ، یونگی نفس های آخرش را میکشید ، اشک از چشمان حاضران جاری بود ، یونگی گفت: مونکوت ،،،، میخوام بگم که ،،،، بعد از مرگ من ،،،،، آروکو باید ،،،،، به بهترین شکل ممکن حکومت کنه،،،، فقط میخوام یک نصیحت به آروکو بکنم ،،،،، پسرم آروکو ،،،،، میخوام این قانون رو در کشور اجرا کنی ،،،،، عشق جنسیتی رو اعلام کن ،،،،، دیگر قانون اینکه ،،،، همجنس نمیتونن عاشق هم باشند ،،،،، همچنین نیست ،،،، دیگر ،،،، دو مرد و دو زن میتونن ازدواج کنن . یونگی اینو گفت و چشاش رو بست و از دنیا و جیمین خداحافظی کرد. فردای آن روز جشن تاجگذاری ساده ای برگزار کردند و آروکو امپراتور کشور شد و قانونی که یونگی گفته بود را عملی کرد.
داستان از دیدگاه جیمین: جیمین داشت با پسرش هیکاپ در تالار کتاب میخواند ، در قسمتی از کتاب نوشته بود که: در تاریخ دیده شده ما دوتا مرد یا دوتا زن هم بجای یک زن و مرد با هم ازدواج کنند . هیکاپ گفت: بابایی یعنی اینکه به جای مامان من بابا داشته باشم . جیمین که همچنین تجربه ای داشت گفت: بله پسر گلم . لوکاس وارد تالار شد و گفت: سرورم خبر مهمی دارم میشه یه لحظه بریم اتاق پشتی . جیمین با سرش تعیید کرد و هیکاپ رو روی تخت پادشاهی گزاشت و با لوکاس به اتاق پشتی رفت. لوکاس گفت: خودتو کنترل کن جیمین این ممکنه زیاد ناراحتت کنه . جیمین گفت : بگو دیگه. لوکاس گفت: خبر داری که یونگی خیلی وقته که مریضه ؟ جیمین گفت: اره . لوکاس گفت: دیگه آروکو امپراتور کشور شده . جیمین گفت: مگه به سر یونگی چی اومده ؟ لوکاس گفت: آروم باش. جیمین گفت: نگرانم نکن بگو . لوکاس گفت: یونگی مرد جیمین ، اون از عشق تو مریض شده بود و از دوری تو مرد و از دنیا خداحافظی کرد. جیمین با شنیدن این خبر نزدیک بود سکته کنه ولی خودشو کنترل کرد.
از آن روز به بعد جیمین هیکاپ رو برای پادشاهی آموزش میداد ، روزی از روزها آرانا هم از دنیا رفت و جیمین و هیکاپ رو تنها گزاشت.
سال ها گذشت و میکاپ هم پادشاه شد . همان نصیحتی که یونگی به آروکو کرده بود رو جیمینم به هیکاپ کرد و هیکاپ جایگزین جیمین شد . در یکی از این روزها جیمین هم چشاش رو به دنیا بست و به پیش یونگی رفت.
عزیزان اینم پارت آخر 🌼سلام عزیزان چطورین ؟ عزیزان من پارت نهم رو آپلود میکنم ولی نمیاد .
این پارت آخره
داستان از دیدگاه یونگی:چهار ، پنج سال از ازدواج جیمین میگزشت ، در این چند سال یونگی شدیداً مریض شده بود ، طوری بود که دیگر مونکوت کشور را اداره میکرد ، پسر مونکوت آروکو قرار بود جایگزین یونگی باشد چون یونگی ازدواج نکرده بود و بچه ای نداشت . یونگی ، هر روز بد تر میشد ، ازدواج جیمین براش سنگین بود و با اینکه پنج سال گذشته بود ولی هنوزم حضمش نکرده بود. یونگی دیگر مثل قدیم عضلهای و قوی نبود ، لاغر و نحیف شده بود ، چشماش دیگر نمیدرخشید ، سفیده چشاش قرمز و صورتی شده بود ، پوست سفیدش زرد بود و موهای پرپشت طلایی اش ، کمپشت و رنگ پریده بود ، همه مردم فکر میکردند که یونگی مریض شده ولی نمیدانستند که یونگی از عشق جیمین به این روز افتاد .
بعد از ظهر بود ، مونکوت ، آروکو ، یوجین و برخی از افراد کاخ در اتاق یونگی بالا سرش ایستاده بودن ، یونگی نفس های آخرش را میکشید ، اشک از چشمان حاضران جاری بود ، یونگی گفت: مونکوت ،،،، میخوام بگم که ،،،، بعد از مرگ من ،،،،، آروکو باید ،،،،، به بهترین شکل ممکن حکومت کنه،،،، فقط میخوام یک نصیحت به آروکو بکنم ،،،،، پسرم آروکو ،،،،، میخوام این قانون رو در کشور اجرا کنی ،،،،، عشق جنسیتی رو اعلام کن ،،،،، دیگر قانون اینکه ،،،، همجنس نمیتونن عاشق هم باشند ،،،،، همچنین نیست ،،،، دیگر ،،،، دو مرد و دو زن میتونن ازدواج کنن . یونگی اینو گفت و چشاش رو بست و از دنیا و جیمین خداحافظی کرد. فردای آن روز جشن تاجگذاری ساده ای برگزار کردند و آروکو امپراتور کشور شد و قانونی که یونگی گفته بود را عملی کرد.
داستان از دیدگاه جیمین: جیمین داشت با پسرش هیکاپ در تالار کتاب میخواند ، در قسمتی از کتاب نوشته بود که: در تاریخ دیده شده ما دوتا مرد یا دوتا زن هم بجای یک زن و مرد با هم ازدواج کنند . هیکاپ گفت: بابایی یعنی اینکه به جای مامان من بابا داشته باشم . جیمین که همچنین تجربه ای داشت گفت: بله پسر گلم . لوکاس وارد تالار شد و گفت: سرورم خبر مهمی دارم میشه یه لحظه بریم اتاق پشتی . جیمین با سرش تعیید کرد و هیکاپ رو روی تخت پادشاهی گزاشت و با لوکاس به اتاق پشتی رفت. لوکاس گفت: خودتو کنترل کن جیمین این ممکنه زیاد ناراحتت کنه . جیمین گفت : بگو دیگه. لوکاس گفت: خبر داری که یونگی خیلی وقته که مریضه ؟ جیمین گفت: اره . لوکاس گفت: دیگه آروکو امپراتور کشور شده . جیمین گفت: مگه به سر یونگی چی اومده ؟ لوکاس گفت: آروم باش. جیمین گفت: نگرانم نکن بگو . لوکاس گفت: یونگی مرد جیمین ، اون از عشق تو مریض شده بود و از دوری تو مرد و از دنیا خداحافظی کرد. جیمین با شنیدن این خبر نزدیک بود سکته کنه ولی خودشو کنترل کرد.
از آن روز به بعد جیمین هیکاپ رو برای پادشاهی آموزش میداد ، روزی از روزها آرانا هم از دنیا رفت و جیمین و هیکاپ رو تنها گزاشت.
سال ها گذشت و میکاپ هم پادشاه شد . همان نصیحتی که یونگی به آروکو کرده بود رو جیمینم به هیکاپ کرد و هیکاپ جایگزین جیمین شد . در یکی از این روزها جیمین هم چشاش رو به دنیا بست و به پیش یونگی رفت.
عزیزان اینم پارت آخر 🌼سلام عزیزان چطورین ؟ عزیزان من پارت نهم رو آپلود میکنم ولی نمیاد .
این پارت آخره
- ۵.۹k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط